امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 30 تیر 1387 ::::
خانه

خب اینم

خب اینم نشد. چقدر نقشه کشیده بودیم و حساب کتاب کرده بودیم اما یه دفعه همش خراب شد. به قول معروف همیشه آنچه که در ذهن شماست به واقعیت نمی پیوندد.

تصمیم داشتیم خونمون و بزرگتر کنیم تقریبا دو برابر. البته فکر ما شاید تا دو ماه پیش درست بود اما با این ثبات بازار رو دو روز پیش هم نمی شه حساب کرد چه برسه به دو ماه پیش!!! می خواستیم خونمون و بفروشیم و یه واحد پیش خرید کنیم که اتفاقا تو کوچه خودمون بود و صاحبخونشم که همون سازندش باشه قابل اعتماد که الحمدلله نشد. دیروز رفتیم با بنگاه محلمون صحبت کردیم و چنان خورد تو برجکمون که وا رفتیم. یعنی می شه خدایا ما یه روز یه فکری بکنیم و از بی ثباتی بازار نترسیم و ضربه نخوریم؟؟!! عیبی نداره. این نیز بگذرد.

دختر خالم تعریف می کرد که خواهر دوستش تو شیراز ازدواج کرده بود و خونشون 100 متر بود. بعد این خواهرش هی غصه می خورد که بیچاره خواهرم خونش خیلی کوچیکه فقط 100 متره.

کاشکی همه بیچاره ها اینطوری بودن نه؟

پ.ن: خسرو شکیبایی هم رفت. امروز داشتن از نزدیکی محل کارمون پیکرش و تشیع می کردن. چه حس غریبی!! غیر منتظره بود. خدا رحمتش کنه. خیلی ناراحت شدم اگرچه که هر اومدنی یه رفتنی داره و همه هم این و می دونیم ولی بازم ناراحت می شیم. چجوری مردن خیلی مهمه. کاش خدا مرگ باعزت قسمت هممون بکنه.   

 

:::: تاریخ ثبت : سه شنبه 25 تیر 1387 ::::

ولادت حضرت علی و روز مرد و به همه آقایون تبریک می گم مخصوصا همسر گل خودم.

:::: تاریخ ثبت : شنبه 22 تیر 1387 ::::
یاران ز چه رو رشته الفت بگسستند...

تا حالا شده دوستی داشته باشید که یکدفعه بذاره و بره و ندونید این وسط چی شد که اون اینطور رفت؟ و بعد مرتب از خودتون بپرسید کی رفت؟ اصلا چرا رفت؟ چرا چیزی نگفت و یکدفعه رفت؟ نکنه به خاطر من بود که رفت. شاید آدم تا مدت زیادی فکرش درگیرش باشه و شاید برای همیشه یک علامت سوال در ذهنش باقی بمونه. شاید نتونه هیچ وقت خودش و ببخشه. شاید فکر کنه که اون چرا نبخشید. شاید از خودش بپرسه پس اون همه نوشته ها و حرفهای زیبا و تاثیرگذار که می گفت جزء اعتقادات و باورهاشه چی شد که همش و از بین برد؟ شاید به جواب سوالاش برسه. شاید هم همیشه اون علامت سوال در ذهنش باقی بمونه. شاید فقط بتونه بگه متاسفه و باز از خودش بپرسه یاران ز چه رو رشته الفت بگسستند...

:::: تاریخ ثبت : سه شنبه 18 تیر 1387 ::::
مگان

باورتون می شه؟ شوهرخواهرم از بانک ملی یه ماشین برده. مگان. وقتی شنیدیم کلی خوشحال شدیم و بدو بدو بهش زنگ زدیم و ... خدایی خیلی خوشحالم.

اینم از اون کارای خداست. سال گذشته برادر محمد حسابی بدهکاری بالا آورده بود و اون برای حل مشکل برادرش 206 خودش و فروخت و پولش و کامل داد به برادرش و خودشم دیگه نتونسته بود مجدد یه ماشین بخره تا اینکه خدا هم اینجوری جوابش و داد. خدایا دستت درد نکنه که حسابی هممون و خوشحال کردی.

به معنای واقعی ایمان آوردم که از هر دستی بدی از همون دستم می گیری.

:::: تاریخ ثبت : شنبه 15 تیر 1387 ::::
بچه های دیپلمه

یه اس ام اس بامزه اومد دستم که اولین بز دیابتی دنیا در ایران کشف شد: بزبز قندی

این و واسه دخترعمم فرستادم جوابش این بوده: دیروز خواب دیدم با یک دسته گل اومده بودی به دیدنم. با یک نگاه مهربون. همون نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ می کردی. گریه کردی و گفتی دلت برام تنگ شده ولی من فقط نگاه کردم. وقتی رفتی سنگ قبرم از اشکت خیس شده بود.

بهش گفتم بابا افسرده بی خیال... نه خدایی آخه این جواب من بود؟!!!

دیشب جای شما خالی مهمون داشتیم و بسیار عالی گذشت. همش می ترسیدم برق بره ولی خدارو شکر به خیر گذشت. واسه خرید که رفته بودیم بیرون یه مرد خیابونی رو دیدیم که زیر سایه یه درخت خوابیده بود. مجید گفت خوش به حالش این غم هیچی رو نداره و خوشبخته. می گم هیچ وقت این حرف و نزن. خوشبخت تویی که دست زنت و گرفتی و میری خرید برای قوم و خویشایی که دوستت دارن و برای دیدنت میان به خونت. سکوت می کنه. قطعا اونم احساس من و داشت.

خواهر زادم تو بازی که با خودش می کرده میاد مثلا واسه من کارت عروسی درست کنه. اسم و فامیل من و می نویسه اسم مجیدم می نویسه اما چون فامیلش و نمی دونست می نویسه خوش اخلاق. واقعا بچه ها چقدر باهوشن که اینطور موشکافانه به رفتارهای اطرافیانشون توجه دارن. به قول مجید این روزا بچه ها همه دیپلمه به دنیا میان.

اگه خدا بخواد آخر این ماه یا ماه دیگه شایدم ماه بعدش بالاخره یه ماشین می خریم. خریدیم خبرتون می کنم باهم یه دور تو شهر بزنیم و جلوی میدون آزادی هم یه عکس بگیریم. نظرتون چیه؟ میایید دیگه  

 

:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 10 تیر 1387 ::::
....

هرگز شروعی نداشت تا بتوان پایانی برایش متصور شد. طوفانی بود که گذشت اما گویی آثارش را نمی توان به این سادگیها مرمت کرد.

به خدا سپرده بودمت و یادت را در بیراهه های گذشته ای دور رها کرده بودم تا به خاطر نیاورم که تو را کجا گم کرده ام، اما چه سود که گهگاه از بیقوله های قلبم سر بیرون می نهی و مرا می سوزانی.

تو را دیدم نه تو را احساس کردم و بی دلیل خواستم که گریه کنم از این رو به بهانه ای ساده خندیدم تا گریه زیر صدای خنده هایی احمقانه پنهان شود.

چه سود از این احساس؟ از این تکرار بیهوده و لبریز از همه چیز!!

آیا آبی هست که بتوان این آتش افلاطونی را خاموش کرد؟

:::: تاریخ ثبت : شنبه 8 تیر 1387 ::::
رویای زیبای من

جمعه ها شبکه 2یه کارتونی رو شروع کرده به اسم رویای زیبای من که همون یانگومه کارتونیشه. منم عشق یانگوم از همین قسمت اولش دارم نگاه می کنم ولی هیچی اون یانگوم نمی شه. خیلی ناراحت شدم تموم شد.

یه فیلم کره ای هم داره از شبکه 3 تبلیغ می کنه به خواهرم می گم دوباره همون پانسول چویی توش بازی می کنه. می گه مرده اسمشم. با چه اسمی هم تو ایران معروف شده.

دلیل اینکه این روزا کمتر وقت می کنم آپ کنم اینه که سرم حسابی شلوغ شده. کارت ویزیتای خودمم پخش کردم و الحمدلله وضعیت مشتریامم خوبن. اولین مشتریم دستش حسابی خوب بود. خدا برکت بیشتر بهش بده انشالله.

تا حالا شده یک کاری رو با انگیزه و اعتقاد فراوان شروع کنید اما از نیمه راه حالت یاس و ناامیدی پیدا کنید و آخرش هم کلا از اون کار صرف نظر کنید؟ واسه من پیش اومده حسابی هم حالم و می گیره و تا یه مدت فکرم و مشغول نگه می داره. فکر می کنم مهمترین عامل تشویق یا نفی اطرافیان باشه مخصوصا در مورد من مجید این نقش و داره. وقتی یکسره تو کار نه میاره و یا چیزی نمی گه اما نارضایتی رو از نگاهش می خونم سرد می شم و اگرچه که اون کار درست هم باشه ممکنه بذارمش کنار و گرچه گاهی شاید یک گوشه ای از دلم خالی بشه اما دیگه ادامش نمی دم. فکر می کنید مردها معنی این فداکاریها رو می فهمن یا اینکه فکر می کنن از اول هم اینکاره نبود یه تب تندی اومد و بعدم ولش کرد. چون دیگه صحبتی راجع بهش نمی کنم و کلا از این جمله که من به خاطر تو فلان کار و گذاشتم کنار و اصولا از هر منت گذاشتنی متنفرم، نمی دونمم که چطور فکر می کنن. ولی به گمانم دومی مد نظرشونه. به قول یکی از دوستام که اتفاقا پیش شوهرش هم صحبت می کرد  و می گفت ما هزارتا کار واسه آقایون می کنیم بدون اینکه هیچ حرفی بزنیم اما ایشون یعنی شوهرش به خاطر من فقط یه پیرهنشو زیر شلوار می ذاره هر موقع چیزی می گم می گه منیژه من به خاطر تو این پیرهن و زیر شلوار می ذارم. شوهرش از این تیپهای بسیجی خفن داشت. واقعا عجب کار شاق و طاقت فرسایی می کنه. بیچاره این آقایون از دست ما با این توقعاتمون چی می کشن.

  

:::: تاریخ ثبت : شنبه 1 تیر 1387 ::::
گوشواره

اول نوشت مهم برای حمید عزیز: دوست خوبم وقتی کارتها به دستت رسید لطفا خبرم کن تا خیالم راحت شه. امیدوارم برات راضی کننده باشن و اگر خدایی نکرده نارضایتیی هم هست از چاپ باشه نه طراحی چون همونطور که گفتم این روش چاپ ضمن هزینه کمتر دقت رنگ بالایی هم نداره. بعدشم اینکه آخه چرا در نظردونیت و باز نمی کنی؟؟؟؟

                                                   ---------------------------

یه لنگه از گوشواره سرویسم گم شده حسابی اعصابم خورده. همه خونه رو هم زیر و رو کردم نیست که نیست. آخرین بار برای تولد بچه دوستم بود که استفاده کردم و بعدم اومدم گذاشتم سر جاش. حالا هرچی می گردم نیست. مجید گفت زنگ بزن خونه دوستت شاید پیدا کرده باشه. میگم اگه یه همچین چیزی پیدا می کرد که حتما بهم می گفت. دوباره اصرار که حالا زنگ بزن. خلاصه زنگ زدم و پرسیدم که این لنگه گوشواره من اونجا افتاده یا نه؟ گفت نه من روزی هزار بار از دست این پسرم خونه رو زیر و رو می کنم چیزی پیدا نکردم. بعد دوباره پیشنهادای عجیبش شروع شد!! گفت برو یه گوشه از شالت یا لباست و گره بزن و بگو بستم بستم بخت دختر شاه پریون و بستم بعد انشالله پیدا می شه. دیگه من و می گی انقدر خندیدم از این حرفش بعدم گفتم جریان اون گلس دیگه آخه من یه شاخه بامبو داشتم که اصلا رشد نمی کرد این دوست منم بامبوهای بلند و خوشگلی داشت. بهش گفتم آره این گل من اصلا بزرگ نمی شه گفت یه تور بنداز روش بعد روش نقل بریز و لی لی لی لی بکن گلت شاد می شه رشد می کنه. اون روزم خیلی خندیدم. گفتم اونوقت مجید نمی گه این دیوونه شده ؟ بعد اون همچنان جدی ادامه می داد نه دیگه وقتی تنهایی این کار و بکن. خلاصه دیگه همیشه روشهاش خارق العاده و منحصر به فرده.

حالا تو رو خدا دعا کنید من پیداش کنم تا نرفتم بخت دختر شاه پریون و گره بزنم.

 

:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 29 خرداد 1387 ::::
پانته آ

یکی از کتابایی رو که از نمایشگاه خریده بودم دیشب تموم شد. اون جور که فکر می کردم جالب نبود. اسمش پانته آ ست. فروشندش خیلی خلاصه وار برام تعریف کرد که این کتاب حکایت زن زیباییست که در لشکرکشیهای کورش به دست پارسیان اسیر می شه و معشوقه کورش می شه و چه و چه و چه  و در ضمن آخرین چاپش هم هست و به خاطر قلم تیز نویسنده و کنایه های اون دیگه ارشاد اجازه تجدید چاپش و نمی ده. خلاصه خریدمش. اما هر چی خوندم والله اگه همچین چیزی بود. البته اسیر می شه اما کورش از اون محافظت می کنه تا تحویل شوهرش بده. هیچ عشق و عاشقیی هم بینشون نبود و درضمن قلم نویسنده به هیچ عنوان کنایه ای نداشت و تیز نبود و فکر کنم دلیل اینکه ارشاد اجازه تجدید چاپش و نداده برای این بوده که یکسره نویسنده از زن و اندام زن تعریف کرده. آخه بابا تعریف یه بار دو بار اصلا جهنم ده بار اما نه دیگه هر صفحه هزار بار. شاید داستانی رو که می شد خیلی زیباتر از این نوشت با این رفتارهای نویسنده که قطعا خودش از نگارششون لذت می برده و قلم سردش خراب شده. من این طور نوشتن و حتی در کتاب کاترین کبیر که زنی فاسد الاخلاق بوده نخوندم و نمی دونم چرا کتابی راجع به پانته آ که زنی پاکدامن و اسطوره عشق بوده اینطور باید نوشته شه که بیشتر به درد رمانها سبک عاشقانه می خوره. ضمن اینکه بعضی اسامی و حتی ماجراها رو در ابتدای کتاب تغییر داده. البته نمی دونم شاید هم روایتها متفاوته. خلاصه که اگه دوست داشتید می تونید بخریدش و بخونید اما از نظر من این کتاب حرف چندانی برای گفتن نداشت و همون بهتر که دیگه تجدید چاپ نشه.در کل کتاب فقط از چند فصل آخرش خوشم اومد که در جشن پادشاه بابل اتفاق عجیبی می افته و مجبور می شن دانیال پیامبر و دعوت کنن تا گره از اون راز برداره. این ماجرا هم برام جدید بود و هم جالب. راستی تو نمایشگاه نویسنده این کتاب و هم دیدم و همون موقع اول کتابم و برام امضا کرد. یه کتاب دو جلدی دیگه هم از همین نویسنده گرفتم که امیدوارم اون مثل پانته آ نباشه. البته فعلا کتاب دیگه ای رو می خونم تا از قلم و نگارش این نویسنده فاصله بگیرم.

 

:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 22 خرداد 1387 ::::
مهمونیهای خسته کننده

از اول هفته تا حالا واقعا خسته شدم. هر شب داریم می ریم خونه مادر مجید. یه روز دختر داییش میاد. یه روز عموش میاد. یه روز این میاد یه روز اون میاد. هی من واسه خودم یه برنامه ریزی می کنم هی این مجید برنامه های من و به هم می ریزه. دیشب دیگه آخر صدام دراومد. گفتم آخه بابا جان من دلم نمی خواد هر روز بیام اونجا. از سر کار میام خسته ام. دلم می خواد یه دوش بگیرم یه غذای ساده درست کنم. یه لباس خنک بپوشم و دراز بکشم چند صفحه کتاب بخونم یا یه فیلم نگاه کنم. هر روز هر روز که آخه نمی شه رفت اونجا. بعدم 15 نفر مهمون دعوت کرده تو خونه فسقلی ما. اولش قرار بود فقط دختر داییش باشه و عاطفه. منم موافق بودم اما گفتم فعلا زنگ نزن. گفت ممکنه برنامه ای داشته باشن و خلاصه زنگ زد. شبش عاطفه گفت پنجشنبه آمنه اینا هم میان. فاطمه و ناهید و م‍ژگان و کی و کی  و کی هم شاید بیان. من گفتم پس بیا بگیم هفته بعدش بیان. دوباره مجید اصرار که نه بزار آمنه و فاطمه رم بگیم. می گم بابا جا نمی شیم. مگه می خواهیم بچپیم تو هم. بعد می بینم ناراحت می شه. دیدم دیگه ارزش ناراحتیش و نداره ولش کردم. ولی خدایی اعصابم خورده. حالا پنجشنبه 14- 15 نفر مهمون دارم که باید تو یه اتاق 12 متری که دورش مبل چیده شده و هزار کوفت و زهرمار دیگه جا بشن و تازه سفره بندازیم و شام هم بخورن. نه اینکه فکر کنید از اومدنشون ناراحتما نه. من خواهرای مجیدم مثل خواهرای خودم دوست دارم. مخصوصا آمنه و فاطمه که یه چیز دیگه اند اما جا نداریم. این و چطوری باید گفت آخه؟

:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 20 خرداد 1387 ::::
از هر دری سخن

تو این تعطیلات دو روزش و رفتیم قم. مثل جهنم گرم بود. بسکه عرق می ریختیم تنمون سوزن سوزن می شد. آخه گرما هم حدی داره!!! اما جای شما سبز زیارت خوبی بود. کلی دلامون باصفا شد. مسجد جمکران هم رفتیم جایی که من به معنای واقعی عاشقشم. هی شبستان می زنن و صحن و سراش و بزرگ می کنن اما زورشون میاد دو تا درخت بکارن که یه ذره سایه شه. از این نظر واقعا اذیت شدیم اما روی هم رفته خیلی خوب بود.

این چند پست اخیر وبلاگم و کرده یه سفرنامه. الحمدلله هر روزم یه جا می ریم جدی جدی دارم سفرنامه نویس می شم.

شنبه یکی از دوستام گفته بود می خواد بیاد خونمون. اونم یه پسر خیلی شیطون داره. مجید می گفت دورتادور  خونه رو سیم خاردار بپیچ که بچهه نتونه به چیزی دست بزنه. خلاصه اینا اومدن و پسرشم مقابل چشمای حیرت زده من ساکت بود. یه هر از چند گاهی یه کاری می کرد اما نسبت به دفعه قبل که خونه رو کله پا کرده بود به چشم نمیومد. این گذشت تا دم رفتنشون یه دفعه بچه وحشی شد. ما هم با تعجب نگاش  می کنیم که ییهو چه اتفاقی افتاد؟ می پرید از رو این مبل رو اون یکی در ویترین و باز می کرد از پرده آویزون می شد. خیالم راحت شد که این همون محمد حسینه و تغییری نکرده. داشتم نگرانش می شدم.

به مجید می گم حالا ما هی بچه های این و اون و می گیم واسه خودمون یه وحشی تمام عیار میشه. (خدایا چنین بلایی رو از سر ما دور کن)

تا حالا دیدین یه سید بره و تغییر دین بده؟ منم وقتی شنیدم خیلی تعجب کردم. بعید می دونم به خاطر خداشناسی و پیامبرشون باشه. فکر می کنم بیشتر به خاطر آزادی عملشون بود که الحمدلله به اونا رسید اما یعنی لازم بود به خاطر کلاه شرعی گذاشتن روی کاراش دینش و تغییر بده. اصلا درک نمی کنم.

 

:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 13 خرداد 1387 ::::
بوم هن

مردم از بس که می خوام بیام آپ کنم اما وقت ندارم.

مجبورم چند روز برگردم عقب. از پنجشنبه بگم که رفتیم خونه آمنه اینا. خونشون بوم هنه. انقدر فضای قشنگ و سرسبزیه که باید برید و خودتون ببینید. بعد یه باغم پشت خونشون دارن که چندتا بلبل شب و روز می خونه و به قول فاطمه زندگی در جریانه. قرارمون با فاطمه اینا تو تهران پارس بود که همگی با هم بریم. عصر بود که رسیدیم خونشون. هر موقع این بلبلای پشت خونه می خوندن این فاطمه دوباره می گفت آدم احساس می کنه زندگی در جریانه. فاطمه روحیه تند و جنگنده ای داره و اصلا این حرفا بهش نمیاد ولی انقدر گفت که دیگه سو‍ژه شده بود. اون شب همه یه سوتی خنده دار دادن. از همه بیشتر هم به عاطفه خندیدیم که مثلا عصبانی بود و داشت می گفت یه ساله می خوان آشپزخونه رو رنگ کنن هی امروز و فردا می کنن. همه ظرف و ظروفامون شکسته و منتظر نقاشیم که برم بخرم. فاطمه گفت چند تا لیوان داری؟عاطفه هم با عصبانیت: همون سه شیش تا هجده تاست  که با هم خریدیم. یه بارشم گفت برناممون واسه سه شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه، جمعه، شنبه ست که تعطیله. گفتیم خدا رو شکر تعطیلات 5 روزه عاطفه ...

شبش قرار فردا رو گذاشتیم که بریم بلبل آباد. نزدیک همون جاهاست اما نمی دونم کجا. ساعت 12- 1 بود که خوابیدیم و 5/5 صبح بیدار شدیم و بعد از نماز راه افتادیم. اما آقا عیسی کلک زد و ما رو برد همونجایی که خودش دلش می خواد چون روز قبلش بارون اومده بود و اونجا حسابی قارچ در میومد. بین راه یه آبشار و چشمه ای بود که آب معدنی پلور و از اونجا می گیرن. چند تا ظرف و آب کردیم و باز راه افتادیم. امامزاده هاشم هم رفتیم. اولین بارم بود. بعدشم باز رفتیم و دیگه رسیدیم به مقصد. یه دشت بزرگ بود مثل چراگاه. سرسبز بود و بوی علف میداد و پر بود از گلهای شقایق. قله دماوند و هم راحت می دیدی. فوق العاده بود. بکر و دست نخورده. صبونه و ناهار اونجا بودیم جای شما خالی حسابی کیف کردیم و لپ گلی هم شده بودیم چجور!! از اونجا هم رفتیم چشمه اعلای دماوند. قشنگ بود اما اصلا به جایی که اول رفتیم، نمی رسید. شب هم خسته و کوفته و مونده برگشتیم خونه. چند تا از عکسای اون دشت خوشگل و می ذارم تا شما هم ببینیدش.

                    

                                                 اون قله سفید دماونده

                   

                   

                                             اینا هم همشون شقایقن

                    

 

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 5 خرداد 1387 ::::
اساس کشی

مامانینا اساس کشی داشتن.  این جمعه نه جمعه پیش برای جمع و جور کردن وسایل رفته بودم کمکشون. بعضی از وسایل خودم هم هنوز اونجا بود. نقاشیهای دوره بچگی، یادگاریهای دوستامون، دفترهای خاطراتم وکلی چیزای دیگه. مامان گفت هر چی رو می خواهید بردارید بقیه شون و می خوام بریزم دور. من تمام وسایلهای خودم و برداشتم. یه سریهاشونم پاره کردم و ریختم دور. کتابهای داستان و هم با هم تقسیم کردیم. داستانهایی که از خیلی گذشته بود و من اونقدر کوچیک بودم که سواد خوندنشون و هم نداشتم و بقیه برام می خوندن. بعضی کتابها مال دوره بچگی مامان و داییهام بود که داده بودن به ما. هر چیزی که رنگ و بوی خاطرات کودکی رو داره زیباست. جایزه کلاس اول و دوم ابتداییم که هنوز نگهشون داشته بودم. یه قلک فلزی کوچیک که شبیه صندوق آدم بزرگا بود و کلید هم داشت و من و خواهر بزرگترم پولامون و توی اون می ریختیم و هر موقع سنگین می شد درش و باز می کردیم و پولا رو عین اسکروچ می شمردیم و سکه هارو رو هم می چیدیم تا ببینیم باهاشون چی بخریم. اسباب بازیهایی که مال ما بود و ما سالم تحویل بچه های دیگه دادیم اما الحمدلله اونا داغونشون کردن و دیگه دور ریختنی بودن. یه سری از کتاب داستانا رو هم دادیم به ملیکا( خواهرزادم) گرچه اون زیاد کتابخون نیست ولی شاید اینا براش جالب باشه.

این جمعه هم رفتیم خونه جدید و اساسا رو پهن کردیم. انشالله که خونه خوبی براشون باشه.

ناهار جمعه رو من داشتم درست می کردم. توی برنج نمک ریختم و گذاشتم کته بپزه که دیدم خدایا چرا برنجه اینطوری می جوشه رنگش هم زرد زرد شده. داشتم سیب زمینی هم سرخ می کردم. مامانم هم حیران که چرا برنجه اینطوریه و یه ذره هم خورد و گفت مزشم یه جوریه خلاصه گفت خرابه و ریختیمش دور. فرزانه اومد ادامه سیب زمینیها رو سرخ کنه که ازم پرسید تو از این ریختی به جای نمک؟ گفتم آره. مامان گفت تو برنج هم از این ریخته بودی؟ گفتم خب آره مگه نمک نمکدون نیست؟ ( از این روانها) مامان گفت این جوش شیرینه نه نمک!!! می گم پس چرا ریختین تو ظرف نمک؟؟!! می گه آخه خودمون می دونستیم دیگه یادمون رفت بهت بگیم

 

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 ::::
حیات وحش

این روزا هر جا که می رم یه عالمه پرستو می بینم که دارن تو آسمون پرواز می کنن. خیلی قشنگه. تو پاییز دیدم که دسته ای با هم کوچ کردن و حالا بازم برگشتن. اما هیچ موقع نمیان نزدیک تا من درست و حسابی ببینمشون. صداشونم نمی دونم چجوریه ولی دلم می خواد بدونم.

داشتیم از محل کار برمی گشتیم که یه کبوتره نشسته بود و واسه خودش از رو زمین چیزمیز پیدا می کرد و می خورد بعد یه گرهه از این طرف تو کمینش نشسته بود و داشت آماده می شد که حمله کنه یه دفعه یه پسره شوتش کرد اون طرف و کبوتره هم فرار کرد. گربهه هم هی جیغ زد و بالا پایین پرید.

این درخت تو خیابون معلمه. خیلی نظرم و جلب کرد عکسش و می ذارم اینجا

 

         

پ.ن: نمی دونم چه سریه که من هر موقع می رم خونه مامانینا یکی از قوم و خویشای مجید فوت می کنه و خب طبیعتا منم نیستم تا به مراسمش برم و البته از این بابت هم خدا رو شکر می کنم چون خیلی برام سخته تو جمعی برم که اصلا نمی شناسمشون اما اونا همشون من و می شناسن و باهاشون همدردی کنم در حالیکه اصلا نمی دونم کی مرده و من تا حالا یک بارم ندیدمش. می دونم باید بری تا برات بیان اما خب چیکار کنم که من اصلا دلم نمی خواد برم. خونواده مجید هم رو این ختم و خیراتها خیلی اصرار دارن و انقدر که این چیزا براشون مهمه برعکسش به جشنها اهمیت چندانی نمیدن. گاهی تو رودرواسی می مونم و مجبورم باهاشون برم ولی وقتایی که نیستم واقعا خوشحال می شم که اصراری نیست برای رفتن. پس چه بهتر که این اتفاق نیفته اگرم می افته من خونه مامانینا باشم.

 

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 ::::
پارک ارم

ای خدا مردم بس که کت و کولم کش میاد.

جمعه طبق قرار قبلی رفتیم پارک ارم. از همونجا هم انقدر کش میام. همونطور که قبلا گفتم ما هفت شبانه روز جشن تولد می گیریم چیکار کنیم دیگه پولداری و هزار درد و بلا... حالا پیدا کنید کنید پولدار را!!!

عکس مناسبی که بتونم اینجا بذارم ندارم وگرنه می ذاشتم. شاید 15-16 سالی باشه که نرفته بودم ارم. همه جا به نظرم کوچیک شده بود حتی بازیهاش یا دریاچش. خواهرم می گفت تو بزرگ شدی، اینا کوچیک نشدن!!

زمین تا آسمون با اون چیزی که قبلا بود فرق داشت. تصورم از اون پارک شلوغ و شاد کاملا به هم ریخت. نه صدای جیغ و دادی بود و نه فریاد و خنده ای. یادمه قبلنا باید تو صف می ایستادیم تا بتونیم سوار یه بازی بشیم اما ایندفعه فقط با ما چند نفر هم بازی رو راه می انداخت. اسباب بازیهای کهنه روکشای کنده شده و همه چیز خالی از حضور شاد جوانها. اینجاست که آدم می فهمه چقدر زمونه عوض شده و دل خوش از مردم سلب شده. خیلی متاسف شدم. با همه این حرفا به ما خیلی خوش گذشت. کلی بازی سوار شدیم. الکی هم جیغ می کشیدیم. فقط صدای ما تو پارک بود. اولش می گفتیم آقا تندش کن. وسطش می گفتیم بسه! آخرش می گفتیم آقا تو رو خدا بسه!! کلی خندیدیم و کیف کردیم. حسابی تخلیه انرژی شدیم. قایق سواری کردیم. صبحانه و ناها اونجا بودیم. کیک و هله هوله و باقالی تازه و . . . جای همگی خالی. به جای خودمون دوتا عکس از مینو می ذارم. فقط ماشالله بگید بچمون چشم نخوره انقدر که خوشگل و خوردنیه. الهی خاله قربونت بره عزیز دلم 

 

        

 

       

این و جمعه تو پارک با گوشی جدیدم ازش انداختم. الهی قربون لپات برم خوشگل من

              

 

:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 ::::
تولدم

به خدا انقدر کار دارم اصلا نمی رسم آپ کنم.

حالا فعلا ولش کن:    می نویسم یادگاری       تا بماند روزگاری

                           گر نباشد روزگاری       این بماند یادگاری

                                                                                 شاعر: جواد

شنبه طبق معمول این اواخر اتفاقاتی تو شرکت افتاده بود که به شدت اعصابم خورد و داغون بود. به شدتم ناراحت بودم و با کسی حرف نمی زدم تا اشکم درنیاد و یه خورده بگذره. بعد هی مجید اومد و حرف زد و منم مجبور شدم از سایت بیرونش کنم و بعدم نشستم یه خورده گریه زاری کردم تا این اشکای دم چشمم بیان بیرون و اون عقبیهارم قورت بدم. بالاخره گذشت و برگشتیم خونه. قرار بود بریم سینما و شامم بیرون باشیم. من که داغون بودم. مجیدم هیچی نمی گفت. هی اون هیچی نگفت هی من هیچی نگفتم تا رسیدیم خونه. مجید نشست پای فوتبال. منم با غصه بیشتر رفتم رو تخت و در حالی که به شدت احساس کمبود محبت می کردم و دلم عین کوه سنگین بود، گرفتم خوابیدم. تا اینکه ساعت۸:۳۰ مجید بیدارم کرد و یه ذره آهنگ تولدت مبارک و برام خوند و گفت پاشو دیگه. رفتم واست کیک خریدم مهمون دعوت کردم تا یه ساعت دیگه هم میان... باید بگم خیلی خوشحال شدم. فکر کردم اصلا این روز واسش اهمیتی نداره. بهش می گم وقتی می بینی من انقدر ناراحتم بیا یه ذره نازم و بکش حالم بهتر شه دیگه :( . . . خلاصه که شب خوبی بود. جای شما خالی. 

 

 

پ.ن: فکر نکنید من خیلی گریه او هستما به خدا خیلی هم صبورم. اما شما که نمی دونید چی به من می گذره. فکر می کنم هر آدمی یه ظرفیتی داره. وایی به اون روزی که دیگه کاسه صبرش لبریز شه و واقعا نتونه تحمل کنه و فقط به اجبار جایی بمونه. من الان دقیقا همون حال و دارم.  

 

:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 ::::
سپاس

خواهر گلم فرزانه و پسر خاله عزیزم فرزاد!

از نوشته های قشنگتون به مناسبت تولدم ممنونم. فکر می کنم هیچ هدیه ای تو دنیا به اندازه محبت نتونه شادم کنه. بابت بهترین هدایایی که به من دادید بی نهایت ممنونم.

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 ::::
متنفر می شویم

این روزا انقدر همه چی بده که هیچی نگم بهتره فقط اینکه از کار بیرون متنفر شدم. انقدر بدم میاد که دلم می خواد تو یه صفحه فقط بنویسم متنفرم. متنفرم... فقط به خاطر مجید که دارم تحمل می کنم ولی از این اوضاع به اندازه تمام دنیا متنفرم.

یه اتفاق خوب هم افتاده. دیروز یه گوشی S500i خریدم. مشکی. کلی هم دوستش می دارم.

دیگه اینکه واسم دعا کنید این روزای لعنتی رو راحتتر بگذرونم. همش دارم ززرررررر می زنم و غصه می خورم. فکر کنم اگه یه کامپیوتر توپ و یه دوربین دیجیتال درجه یک بخرم استعفا بدم. (الهی آمین)  این اعصابمه ۸۸۸۸۸۸۸۸۸ اینم قیافمه   

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 ::::
متولدین اردیبهشت

اردیبهشت به معنی فرشته کوهساران از زیباترین ماههای سال است. بهترین ماه برای سفر به شیراز به خاطر گلهای یاس و بهارنارنج، کاشان  به خاطر گلاب گیری و شاهرود به خاطر دشت شقایقش و بسیاری از شهرهای دیگه که الحمدلله کم نداریم. نماد این ماه گاو نره و بزرگترین اتفاق تو این ماه تولد خودمه که داره شونصد سالم میشه.    

ویژگی‌ها و خصوصیات‌ کلی‌ متولدین‌ اردیبهشت‌ ماه‌:
صبور، با پشتکار و قابل‌ اعتماد، مهربان‌، دلسوز و با محبت‌، با استقامت‌، مصمم‌ و قاطع‌، آرام‌،
 خونسرد و اطمینان‌ بخش‌

جنبه‌ منفی‌ شخصیت‌ متولدین‌ اردیبهشت‌ ماه‌:
حسود و انحصار طلب‌، غضب‌ آلود، انعطاف‌ناپذیر و یک‌ دنده،‌ لذت‌ جو، خودخواه‌ و آزمند

البته خدایی دیگه هر چی باشم آزمند نیستم.

علاقمندی‌ها: ثبات‌، جلب‌ توجه‌، چیزهای‌ طبیعی‌، زمان‌ کافی‌ برای‌ تفکر و بررسی‌، آرامش‌ خیال‌، تفریح‌ و خوشی‌.

بیزاری‌ها: بی‌نظمی‌، ناآرامی‌، تحت‌ فشار قرار گرفتن‌، وادار به‌ انجام‌ کار دشوارشدن‌، چیزهای‌ مصنوعی‌ یا «ساخت‌ دست‌ بشر»، عجله‌ کاری‌ و کارهای‌ هول‌ هولکی‌،در خانه‌ ماندن‌.
 

اینایی که نوشتم همشون شامل خودم نیست اما چون کلیه دیگه نوشتم مثل ماههای دیگه.

 

                      تولدم مبارک

                       

                               

:::: تاریخ ثبت : پنجشنبه 29 فروردین 1387 ::::
روزای خوب

صبحا کلی پیاده روی می کنیم. هوا خیلی خوب شده. یه بار از خونمون پیاده رفتیم تا شرکت. خیلی خوب بود اما پام زخم شد. یه روز استراحت دادیم تا پام خوب شه. بعد دیگه از سه راه طالقانی تا ویلا رو پیاده می ریم. اگرم صبح دیرمون شه موقع برگشتن این کارو می کنیم ولی صبا هوا خیلی بهتره.

اگه قراره با هم راحت صحبت کنیم باید حتی به رویاهای همدیگه هم احترام بذاریم. وگرنه دیگه هیچ وقت نمی تونیم بگیم تو سرمون چی داره می گذره. این و بهت نگفتم شاید بعدا بگم. حتما میدونی اما توجه نمی کنی. الکی الکی دل هم و می شکنیم. زود تموم می شه اما همونم نباید باشه. شاید هنوز به فرصت بیشتری نیاز داریم تا بیشتر و بهتر همدیگه رو بشناسیم. آدما موجودات عجیبین. اگه پاش بیفته از هر سنگی سخت ترن اما گاهی هم از هر شیشه ای شکننده تر. اونقدر حساس و ظریف که غیر قابل باوره.

نمایشگاه کتاب داره نزدیک می شه و منم دارم لحظه شماری می کنم. پارسال برای اولین بار بدون اینکه زیاد بگردم به اولین انتشاراتی که رسیدم همه کتابای مورد نظرم و داشت و منم خریدم. البته اینجوریم یه خورده بی مزسا آخه عادت دارم انقدر بگردم تا از پا بیفتم و خسته و کوفته برگردم. از اون مهمتر تولدمه که داره نزدیک می شه. امسال می ریم پارک ارم. دو ساله هی می ریم چیتگر و اونجا تولد می گیریم. خیلی خوش می گذره. سال اول همه چی الکی الکی شد. اونموقع نامزد بودیم. خواهر بزرگم و عمه کوچیکم که فاصله سنی زیادی هم با ما نداره داشتن قرار شمال و می ذاشتن که مجید گفت ما سر کار می ریم و چون تازه از عید گذشته نمی تونیم مرخصی بگیریم. بعدشم تولد بهار خانمه و از این حرفا. اونا گفتن خب باشه ما هم میاییم تولد و دیگه شوخی شوخی جدی شد و قرار شد بریم چیتگر. اونجا هم هی به ما می گفتن قناری و قمری و کبوتر و خلاصه هر چی جک و جونور بود به ما نسبت دادن و گفتن سال دیگتون و باید ببینیم. همونجا وعده سال دیگه رم گذاشتیم و دوباره رفتیم چیتگر و خلاصه دیگه یه رسم شده که واسه تولد من باید همگی با هم بریم پارک. چون چیتگر تکراری شده می ریم ارم. قرارشم تو همون دید و بازدیدای عید تعیین می کنیم. خوبه با یه بهانه الکی هم که شده آدم از این کارا بکنه و خوش بگذرونه. حیف از روزای خدا به این قشنگی که همش به مشغله های روزمره و تکراری بگذره.

این عکس مال چیتگر سال اوله. این فیلما رو می خوان سانسور کنن و مثلا یقه خانمه بازه و یه مستطیل سیاه هی دنبالش می دواِ و بدتر نظر آدم و جلب می کنه. نمی دونم چرا اون مستطیله اومده افتاده رو این عکسه. اگه فکر کردی نکردیا که کار منه.

 

                  

این رنو رو می بینید. سوژه به معنای واقعی بودن. سوییچ ماشین و جاگذاشته بودن تو خود ماشین و یک ساعت با دراش کلنجار می رفتن. آخر اومدن یه سیخ و پیچ گوشتی از ما گرفتن و بعد محمد شوهر خواهرمم رفت کمکشون و نیم ساعت بعد فهمیدن در عقب باز بوده. انقدر بهشون خندیدیم سریع سوار شدن و رفتن.

آخر هفته خوبی داشته باشید. راستی فردا مراسم آبگوشت خورون داریم هرکی می خواد بیاد خونمون.