X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : شنبه 6 مهر 1387 ::::
ماه رمضون

اگر بخوام به عقب برگردم و خوب نگاه کنم می بینم آمار قابل قبولیه.

بعد از دوسال خدا رو شکر کلی از قسط هامون و دادیم و تا آخر امسال فقط قسط خونه و یک قسط دیگه می مونه که مبلغشون زیاد نیست و اتفاق مهم دیگه اینکه با پس اندازی که تو این دوسال کردیم تونستیم یه ماشین بخریم و انشالله چند روز دیگه تحویل بگیریم. یه پیکان 82 که البته 35-6 تا بیشتر کار نکرده. حالا فعلا همین هم کار ما رو راه می ندازه خدا رو شکر.

انگار قسمته ما کارای مهممون و تو ماه رمضون انجام بدیم. تو ماه رمضون بود که مجید اومد خواستگاری  و ماه رمضون سال بعد یک اتفاق مهم و برای اولین بار تجربه کردیم. تو ماه رمضون ماشین خریدیم و تو همین ماه یک تصمیم مهم گرفتیم که داریم انجامش می دیم.

ماه بسیار زیبا و پر برکتیست که با رفتنش دلم حسابی براش تنگ می شه. می خواهیم که از امسال زکات مالمون و هم بپردازیم. کاری که درست به اندازه نماز خوندن بهش سفارش شده و شاید اگر همه این کار و بکنن دیگه هیچ کس طعم تلخ فقر و نچشه.

نذر شوله زرد برای سلامتی فرزانه کرده بودم که دیروز انجامش دادم. خدا نعمت سلامتی رو از هیچ کس نگیره و اونهایی رو هم که بیمارن زودتر شفا بده انشالله.

ما نیمه شعبان عروسی کردیم و خیلی زود به ماه رمضون رسیدیم. اون سال وقتی ماه رمضون تموم شد و تلویزیون اعلام کرد که فردا عید فطره من بدون اینکه بخوام قوله قوله اشک می ریختم و احساس می کردم اصلا نمی تونم از این ماه دربیام. واقعا نمی تونم بگم که چقدر این ماه و دوست دارم. خلاصه اون روز ما حقوقمونم گرفته بودیم و در همون حین داشتیم تقسیم اراضی هم می کردیم. مجید هم فکر می کرد واسه اینکه ما بیشتر حقوقمون پای قسط میره اینجور گریه می کنم. سوئ تفاهم مسخره ای بود و هیچ وقت از یادم نمیره. مجید هم ناراحت بود که بیشتر از این از دستش بر نیومده و حالا من انقدر ناراحت شدم. رفتیم بیرون یه دوری زدیم. اما واسش خیلی عجیب بود که یه نفر به خاطر تموم شدن ماه رمضون گریه زاری کنه و شاید هم فکر می کرد دارم بهانه تراشی می کنم که مثلا اون ناراحت نشه. خلاصه اینکه نمی دونم چرا هر موقع اعلام می کنن فردا عیده من اشکم درمیاد و حالا دوباره داریم به اون عید نزدیک می شیم و من از همین الان دلتنگ ماه عزیزی هستم که داره تموم می شه و تا سال آینده هم کی مرده و کی زنده؟

دیشب همه خواهرهای مجید دعوت بودن و افطاری و سور ماشین و یکجا دادیم. پسر آمنه هم یکسره نق می زد و آویزن مامانش بود. آمنه با افاده می گفت (البته به شوخی) فکر نکنید واسه پسرم میام برای دخترای شما بذار ببینم به امیر چی میاد آه عسل ولی الکی اسم دختراتون و عسل نذاریدا. گفتیم حالا کی خواست به تو دختر بده خیلی هم پسرت اخلاق داره... حالا اینا که شوخی بود ولی چقدر بد بود این قدیما پدر مادرا می شستن واسه خودشون می بریدن و می دوختن بچه های بیچاره هم که اون وسط هویج بودن.