X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 22 خرداد 1387 ::::
مهمونیهای خسته کننده

از اول هفته تا حالا واقعا خسته شدم. هر شب داریم می ریم خونه مادر مجید. یه روز دختر داییش میاد. یه روز عموش میاد. یه روز این میاد یه روز اون میاد. هی من واسه خودم یه برنامه ریزی می کنم هی این مجید برنامه های من و به هم می ریزه. دیشب دیگه آخر صدام دراومد. گفتم آخه بابا جان من دلم نمی خواد هر روز بیام اونجا. از سر کار میام خسته ام. دلم می خواد یه دوش بگیرم یه غذای ساده درست کنم. یه لباس خنک بپوشم و دراز بکشم چند صفحه کتاب بخونم یا یه فیلم نگاه کنم. هر روز هر روز که آخه نمی شه رفت اونجا. بعدم 15 نفر مهمون دعوت کرده تو خونه فسقلی ما. اولش قرار بود فقط دختر داییش باشه و عاطفه. منم موافق بودم اما گفتم فعلا زنگ نزن. گفت ممکنه برنامه ای داشته باشن و خلاصه زنگ زد. شبش عاطفه گفت پنجشنبه آمنه اینا هم میان. فاطمه و ناهید و م‍ژگان و کی و کی  و کی هم شاید بیان. من گفتم پس بیا بگیم هفته بعدش بیان. دوباره مجید اصرار که نه بزار آمنه و فاطمه رم بگیم. می گم بابا جا نمی شیم. مگه می خواهیم بچپیم تو هم. بعد می بینم ناراحت می شه. دیدم دیگه ارزش ناراحتیش و نداره ولش کردم. ولی خدایی اعصابم خورده. حالا پنجشنبه 14- 15 نفر مهمون دارم که باید تو یه اتاق 12 متری که دورش مبل چیده شده و هزار کوفت و زهرمار دیگه جا بشن و تازه سفره بندازیم و شام هم بخورن. نه اینکه فکر کنید از اومدنشون ناراحتما نه. من خواهرای مجیدم مثل خواهرای خودم دوست دارم. مخصوصا آمنه و فاطمه که یه چیز دیگه اند اما جا نداریم. این و چطوری باید گفت آخه؟