X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 5 خرداد 1387 ::::
اساس کشی

مامانینا اساس کشی داشتن.  این جمعه نه جمعه پیش برای جمع و جور کردن وسایل رفته بودم کمکشون. بعضی از وسایل خودم هم هنوز اونجا بود. نقاشیهای دوره بچگی، یادگاریهای دوستامون، دفترهای خاطراتم وکلی چیزای دیگه. مامان گفت هر چی رو می خواهید بردارید بقیه شون و می خوام بریزم دور. من تمام وسایلهای خودم و برداشتم. یه سریهاشونم پاره کردم و ریختم دور. کتابهای داستان و هم با هم تقسیم کردیم. داستانهایی که از خیلی گذشته بود و من اونقدر کوچیک بودم که سواد خوندنشون و هم نداشتم و بقیه برام می خوندن. بعضی کتابها مال دوره بچگی مامان و داییهام بود که داده بودن به ما. هر چیزی که رنگ و بوی خاطرات کودکی رو داره زیباست. جایزه کلاس اول و دوم ابتداییم که هنوز نگهشون داشته بودم. یه قلک فلزی کوچیک که شبیه صندوق آدم بزرگا بود و کلید هم داشت و من و خواهر بزرگترم پولامون و توی اون می ریختیم و هر موقع سنگین می شد درش و باز می کردیم و پولا رو عین اسکروچ می شمردیم و سکه هارو رو هم می چیدیم تا ببینیم باهاشون چی بخریم. اسباب بازیهایی که مال ما بود و ما سالم تحویل بچه های دیگه دادیم اما الحمدلله اونا داغونشون کردن و دیگه دور ریختنی بودن. یه سری از کتاب داستانا رو هم دادیم به ملیکا( خواهرزادم) گرچه اون زیاد کتابخون نیست ولی شاید اینا براش جالب باشه.

این جمعه هم رفتیم خونه جدید و اساسا رو پهن کردیم. انشالله که خونه خوبی براشون باشه.

ناهار جمعه رو من داشتم درست می کردم. توی برنج نمک ریختم و گذاشتم کته بپزه که دیدم خدایا چرا برنجه اینطوری می جوشه رنگش هم زرد زرد شده. داشتم سیب زمینی هم سرخ می کردم. مامانم هم حیران که چرا برنجه اینطوریه و یه ذره هم خورد و گفت مزشم یه جوریه خلاصه گفت خرابه و ریختیمش دور. فرزانه اومد ادامه سیب زمینیها رو سرخ کنه که ازم پرسید تو از این ریختی به جای نمک؟ گفتم آره. مامان گفت تو برنج هم از این ریخته بودی؟ گفتم خب آره مگه نمک نمکدون نیست؟ ( از این روانها) مامان گفت این جوش شیرینه نه نمک!!! می گم پس چرا ریختین تو ظرف نمک؟؟!! می گه آخه خودمون می دونستیم دیگه یادمون رفت بهت بگیم