X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 ::::
تولدم

به خدا انقدر کار دارم اصلا نمی رسم آپ کنم.

حالا فعلا ولش کن:    می نویسم یادگاری       تا بماند روزگاری

                           گر نباشد روزگاری       این بماند یادگاری

                                                                                 شاعر: جواد

شنبه طبق معمول این اواخر اتفاقاتی تو شرکت افتاده بود که به شدت اعصابم خورد و داغون بود. به شدتم ناراحت بودم و با کسی حرف نمی زدم تا اشکم درنیاد و یه خورده بگذره. بعد هی مجید اومد و حرف زد و منم مجبور شدم از سایت بیرونش کنم و بعدم نشستم یه خورده گریه زاری کردم تا این اشکای دم چشمم بیان بیرون و اون عقبیهارم قورت بدم. بالاخره گذشت و برگشتیم خونه. قرار بود بریم سینما و شامم بیرون باشیم. من که داغون بودم. مجیدم هیچی نمی گفت. هی اون هیچی نگفت هی من هیچی نگفتم تا رسیدیم خونه. مجید نشست پای فوتبال. منم با غصه بیشتر رفتم رو تخت و در حالی که به شدت احساس کمبود محبت می کردم و دلم عین کوه سنگین بود، گرفتم خوابیدم. تا اینکه ساعت۸:۳۰ مجید بیدارم کرد و یه ذره آهنگ تولدت مبارک و برام خوند و گفت پاشو دیگه. رفتم واست کیک خریدم مهمون دعوت کردم تا یه ساعت دیگه هم میان... باید بگم خیلی خوشحال شدم. فکر کردم اصلا این روز واسش اهمیتی نداره. بهش می گم وقتی می بینی من انقدر ناراحتم بیا یه ذره نازم و بکش حالم بهتر شه دیگه :( . . . خلاصه که شب خوبی بود. جای شما خالی. 

 

 

پ.ن: فکر نکنید من خیلی گریه او هستما به خدا خیلی هم صبورم. اما شما که نمی دونید چی به من می گذره. فکر می کنم هر آدمی یه ظرفیتی داره. وایی به اون روزی که دیگه کاسه صبرش لبریز شه و واقعا نتونه تحمل کنه و فقط به اجبار جایی بمونه. من الان دقیقا همون حال و دارم.