X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : سه‌شنبه 30 بهمن 1386 ::::
پلاک ۲۶

سه روزه که سرما خوردم. دیروز صبح رفتم دکتر 3 تا آمپول و کلی دارو مارو گرفتم. عصر هم باید می رفتم یه دکتر دیگه. اونم شونصد تا قرص دیگه بهم داد. از اونجا باید می رفتم خونه مادر مجید. برای شام دعوت بودیم. رفتم خونه یه آبی به دست و روم زدم و بعد که مجید اومد با هم رفتیم. آمنه هم بود. ماشالله پسرش خیلی بامزه و تو دل برو شده.

دیروز عصر از مطب دکتر که برمی گشتم دلم هوای محله قبلی و خونه ای که توش بودیم و کرد. آخه از سر کوچش رد می شدم. همه عشق و عاشقیها، رفت و آمد اون جن و پریها، ترس و دلهره‌ها، التهابا، شیرینیها، غم و فراقا همش تو همون خونه بود. خواهر بزرگترمم توی همون خونه عروس شد.  درخت آلوی توی حیاط و پنجره بزرگی که رو به حیاط باز می شد. شاخه های سیبی که از خونه جواد آقایینا اومده بود و تو حیاط ما آویزون بود. خونه ای که بهترین و گاها بدترین روزای عمرمون و توش گذروندیم. پرده اتاق خوابش که نماد حضور یکی از اون موجودات بود. رفتم داخل کوچه، پلاک 26 ....اما... هیچ اثری از اون خونه نبود. به جاش یه آپارتمان شیک ساخته بودن. حتی خشت و گلی ازش باقی نمونده بود تا من و به یاد بیاره یا من بتونم دستم و روی اون بکشم و با همه وجودم بوش و حس کنم. خونه جواد آقا و مش قاسم هم نو شده بود و خیلی از خونه های دیگه. حتی کوچه هم دیگه اون کوچه نبود. همه جا رو نگاه کردم و باز هم نگاه کردم و باز هم... به جز خاطره هیچی نبود. برگشتم و گفتم دیگه هرگز به اونجا نخواهم رفت. اما هر قدمی که برمی داشتم درواقع یادآور همون روزا بود. جای قدمهایی که قبلا همونجا گذاشته بودم. یک بار دیگه به تابلو و اسم کوچه نگاه کردم. کوچه ای که با وجود اون همه آشنایی حالا براش بیگانه بودم. از یادآوریش فقط آه می کشم. چی دارم که بگم. اونم مثل همه چیزای دیگه دود کردی و فرستادی بالا. نمی فهمم یعنی واقعا بعد از این همه سال زندگی، مستاجری در شان تو هست؟ اونم فقط با دو تومن پول پیش. جای ماشینت هم یه ماشین دیگه پارک بود. دیشب دلم مثل کوه سنگین بود. امروزم همین طور. بازم داری می گی با من همکاری کنید. آخه روی تو کی کم می شه؟ نمی‌تونم گریه نکنم.