X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : شنبه 20 بهمن 1386 ::::
خوشحالها

یه خورده لاغر شدم و شلوارم خیلی برام گشاد شده. بنده هم بی خبر از این ماجرا شلوارم و پوشیدم و راه افتادیم که بیاییم شرکت. دیدم ای خدا این شلواره هی می افته. همین که چند قدم برمی داشتم هی میومد پایین. دو سه بار یه جای خلوت گیر آوردم و هی شلوارم و کشیدم بالا ولی افاقه نمی کرد بازم چند قدم که برمی داشتم همون آش بود و همون کاسه آخرسر دستکشام و درآوردم و گذاشتم تو کیفم. دستام و کردم تو جیب پالتوم و از اونجا شلوارم و نگه داشتم تا نیفته. مجید فقط می خندید. منم یه ساعت غر زدم که اگه تو بری یه کمربند واسه من بخری اینجوری عین چارلی چاپلین راه نمی رم. وقتی رسیدیم به شرکت دیگه ولش کردم و تا از پله ها بیاییم پایین.... کلی خندیدیم. حالا همین سناریو رو موقع برگشتن به خونه هم داریم. خدااااااااا 

دیروز در حال آرایش و بزک دوزک و در حین استفاده از فرموژه زدم موژه های نازنینم و قیچی کردم. جز خودم کسی نمی فهمه ولی واقعا اعصابم خورد شد.