X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 14 آذر 1386 ::::
آمنه

شما می دونید افسردگی بعد از بارداری چی هست؟ من شنیده بودم اما فکر می کردم نهایتش یه خورده گریه زاری می کنه و هی می ره تو فکر و بعدم به مرور درست میشه. چند روزه که فهمیدم اینطور نیست.

آمنه عزیزم آره آمنه دوست گل من که حالا شده خواهر شوهرم بعد از تولد امیر علی افسردگی شدید گرفته. نمی تونم حالتاش و براتون توصیف کنم. دیروز مردم و زنده شدم. پریروز با اصرار مجید راضی شدن که بالاخره بیان تهران خونه مامانش. اونا طرف رودهن می شینن. اومدن اما آمنه گلم دوست همیشگی من نبود. همش می گفت که دیگه بچه رو نمی خوام. می گفت دلم می خواد فرار کنم. می گفت می خوام بسپارمش به بهزیستی. می گفت عیسی (شوهرش) گفته تو رو می ذارم خونه مامانتینا خودم نگهش می دارم. شبش یه خورده با هم حرف زدیم. آقا عیسی می گفت یه سره گریه می کنه می گه من نمی خوامش.

دیروز صبح اومدیم سر کار مثل همیشه. مجید زنگ زد خونه و بعد گوشی رو وصل کرد به من که منم صحبت کنم. اصلا نمی دونستم اون ور خط کی هست. یعنی می دونستم اما می خواستم که اون نباشه. مجید گفت آمنه ست. چند بار آروم گفتم الو آمنه جان. حرف نمی زد. یعنی نمی تونست. چون فقط هق هق گریش بود. گفت خسته شدم. گفت این حس من و ول نمی کنه. گفت نمی تونم کاری براش کنم باید برم. گفت ازش بدم میاد. گفتم آمنه جان کجا می خواهی بری؟ گفت می رم قم. من امیرعلی رو از حضرت معصومه خواستم. می رم انقدر اونجا می مونم تا بالاخره درست شم. گفتم آخه دختر خوب اینکه راهش نیست. گفت چیکار کنم این حس شیطانی من و ول نمی کنه. جمله هاش و به زحمت از لابه لای ضجه هاش می شنیدم. گفتم آمنه جان من الان میام خونه باشه... جایی نریا... زود خودم و می رسونم. ساعت حدودای 10 صبح بود. سریع لباسم و پوشیدم و کامپیوترینا رو خاموش کردم و رفتم سمت خونه. به مجید گفتم خودت بهشون یه چیزی بگو. یعنی به رییس شرکتمون. قبلش به مهیار زنگ زدم. گفتم تو آدرس یه مشاور و داری بدی به من. گفت آره سر خیابونمون. گفتم نه بابا اونجا دوره یه جایی نزدیک ما. گفت از 118 شماره مرکز مشاوره منطقتون و بخواه. این کارو سپردم به اون و خودم رفتم خونه. قرار شد اون زنگ بزنه و بعد آدرس و تلفنش و بده به من. نفهمیدم چطوری خودم و رسوندم. همش می گفتم آخه من دارم می رم خونه که چیکار کنم؟ چی بهش بگم تا آروم شه. چه کاری از دستم برمیاد. دیگه دست به دامن خداشدم. گفتم من هیچی نمی دونم. تو یه حرفی بذار تو دهنم که آرومش کنه. جلوی مدرسه قدیممون پیاده شدم. مدرسه مطهری تو خیابون معلم. جایی که من و آمنه با هم پشت میزاش نشسته بودیم. رفتم تو و سراغ مشاور و گرفتم. گفتن که امروز نمیاد. رفتم تو دفتر من و شناختن اما یادشون نمیومد تو کدوم دوره بودم. آدرس مرکز مشاوره منطقه رو ازشون خواستم. گفتن سهروردی روبروی خرمشهر. دیگه نفهمیدم خودم و چطوری رسوندم خونه. یه مجله مسخره هم گرفته بودم که از توش یه مشاور تلفنی گیر بیارم. وقتی رسیدم دیدم آقا عیسی هم اومده. آمنه مثل ابر بهار گریه می کرد. عاطفه گفت بلند شده بود بره. رفته بود حتی سوار ماشین هم شده بود. عاطفه دوییده بود و دستگیره در و گرفته بود که نره. راننده هم که دیده بود اینجوریه. آمنه رو پیاده کرده بود. یعنی اگه عاطفه نمی دیدش چیکار می کرد؟ خدایا شکرت. دستش و گرفتم بردمش بالا دوتایی حرف زدیم اما گریش مگه بند میومد. منم که همچین گریه تو مشتم به زور جلوی خودم و گرفتم. با بدبختی ساکتش کردم. صورتش و شست با هم رفتیم پایین. بعد با آقا عیسی حرف زدم. گفتم اینقدر بهش نگید بچه رو می برید خودتون بزرگش می کنید. گفت خودش می دونه من تنهاش نمی ذارم. گفتم تو شرایط عادی آره اما الان با این حالش فکر می کنه راست می گید. بازم حرف زدیم. اونم طفلی یه خورده درد دل کرد. نمی دونستم غصه کدومشون و بخورم.  یه خورده بعدش خواهر آقا عیسی اومد. رفته بود واسشون دعا گرفته بود. می گفت چشم خوردن. من دوباره نشستم پای تلفن. خواهرم زنگ زد و آدرس و شماره مشاور و گفت. زنگ زدم وقت بگیرم. گفت 3 به بعد زنگ بزنید. آمنه آروم شده بود دیگه گریه نمی کرد. براش خرما آوردم تا چاییش و با خرما بخوره. اشتهاش خیلی بد شده. با اینکه بچه شیر میده ولی هیچی نمی خوره. بعد رفت آشپزخونه. داشتن این دعاها رو روش پیاده می کردن. خواهر آقا عیسی زود رفت. بعد آمنه و شوهرش طبق دستور همون دعاها رفتن تا توی یه مسجدی جایی شمع روشن کنن. من سر از کار این دعا ها درنمیارم. ناهیدم خودش و رسوند. عاطفه می خواست سوسیس سیب زمینی درست کنه. بهش گفتم تو غذا نذار من الان می رم درست می کنم. رفتم مخلفات آبگوشت و ریختم تو زودپز و یه ساعته غذا آماده شد. سبزی معطر خشک هم توش ریختم که طعم و عطرش بهتر شه. بعدم برگشتم خونه مامانش. آمنه حالش خوب بود. انگار نه انگار همون آدم یک ساعته پیشه. بعد از یه نیم روز خسته کننده خوردن یه غذای لذیذ همه رو سر حال کرد. گفتیم و خندیدیم. دیگه کسی از اون حال و هوا حرف نزد. بعد از غذا امیرعلی پیش ما بود. آمنه و عیسی هم رفتن بالا یه ساعت بخوابن. دوباره زنگ زدم به مرکز مشاوره و گفت همین امروز ساعت 3:45 دقیقه اینجا باشید. آدرسش همونجا بود تو سهروردی. آقا عیسی گفت: تو هم بیا. گفتم نمی خواهید تنها برید؟ گفت نه. ده دقیقه قبلش رفتیم و 5 دقیقه ای رسیدیم. یه خورده منتظر شدیم. ازم پرسید چه نسبتی باهاشون داری؟ گفتم دوستمه. یعنی خواهر شوهرمه. یه نگاهی بهم کرد و گفت جالبه. آمنه گفت احساس می کنم دوباره اون فکرا داره میاد سراغم. آسمون و ریسمون و به هم بافتم و انقدر حرف زدم تا بالاخره نوبتمون شد و رفتیم پیش مشاور. نیم ساعت حرف زدیم و حرف زد و یه سری کار گفت که باید انجام بدیم از جمله اینکه آمنه فقط بچه رو شیر بده و دیگه اون و نبینه تا شیر دهی بعدی. گریه هاشم گفت کاریش نداشته باشید بذارید گریه کنه و یه سری کارای دیگه. از اونجا که برگشتیم تا نزدیکیهای خونه پیاده اومدیم. خیلی راه نبود. هوای سرد پاییزی حال آمنه رو بهتر کرد. دو تا هم بستنی واسشون خریدم حالش و ببرن.

دوست گلم کاشکی یه خورده حرف گوش کن بودی و زود برنمی گشتی خونت. چقدر هممون بهت اصرار کردیم نرو تنها می مونی. قدیمیا یه چیزی می دونستن می گفتن زنی که زایمان کرده و بچش و تا 40 روز تنها نذارید. اما تو گوش ندادی. بهت گفتم اون بیمارستان نرو رفتی. هرکاری و گفتیم بکن نکردی. ارزشش و داشت دختر خوب که حالا به این روز بیفتی.

امروز صبحم که میومدیم سر کار باز گریش شروع شده بود.

می دونم حوصله ندارید مطلب به این بلندی رو بخونید اما اگه خوندین واسش دعا کنید. دلمون نمی خواد اینطوری ببینیمش. آمنه که همیشه همه رو دوست داشت و خنده از رو لباش محو نمی شد. حالا از بچه خودش متنفر شده و فقط گریه می کنه. خدایا نمی دونم به چی قسمت بدم که زودتر خوب شه.

خیلی حالم بده. . .