X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : پنج‌شنبه 8 آذر 1386 ::::
دوتا مهمونی

یه چند روزه آپ نکردم. اومدم تا باز اراجیفم و سر هم کنم.

از دو سه هفته قبل یکی از دوستای مجید و که رفته بودیم عروسیش و تعریف هم کردم که آخر عروسی بود، آره اونا رو پاگشا کردیم. یعنی فردا شب میان. اونا هم با این شرط که باید کوفته تبریزی درست کنی تا ما هم بیاییم قبول کردن. حالا فردا باید کوفته درست کنم. با یه پذیرایی سنتی یعنی همراه ترشی و سبزی خوردن و دوغ و سنگک. بعدشم انار دون شده و از این حرفا...

دو سه روز قبل یکی از دوستام یعنی منیژه تماس گرفت و گفت پنجشنبه یعنی امشب واسه شام میان خونمون. مژگان و لیلی و هم با خودش میاره. اینا دوستای دوره دبیرستان و دانشگاهمن. مژگان همونه که من واسه کارآموزی به جاش حرف می زدم. منیژه هم همونه که شیرموز و انداخت گردن آقای مرادی.اون یه سال زودتر از من ازدواج کرد شهریور هم صاحب یه پسر شد به اسم پارسا...  خلاصه امشبم اونا میان. آقا مجید ما با شوهر منیژه، آقا مرتضی همچین عین برادرای گمشده می مونن. بار اول خونه لیلی نا همدیگه رو دیدن. بعد دو دقیقه ای آنچنان با هم گرم گرفتن. موقع خداحافظی هم مگه از هم دل می کندن. من و منیژه همینطور وایساده بودیم نگاشون می کردیم. تا اینکه بالاخره بعد از ماچ و بوسه و این حرفا از هم جدا شدن. امروزم انشالله سوپ می ذارم با فسنجون از نوع دامغانیش. اونم اینجوریه که پسته و گردو رو با هم قاطی می کنن و آسیاب می کنن بعد مرغ یا گوشت خورشتی می ریزن مثل چلوگوشت باید درشت باشه بعدشم توش اسفناج می ریزن که فوق العاده خوشمزس. اولین بار خونه دایی مجید تو دامغان این غذا رو خوردم. بعد هی می گفتم اینا چیه که تو این فسنجون ریختین. هی من می پرسیدم هی اونا نمی گرفتن من چی می گم تا اینکه همین یکی دو هفته پیش از فاطمه یاد گرفتم. منم چون دوست خوبی هستم واسه اولین بار درست می کنم و به خورد اونا می دم. اصولا من اولین تجربه هام و رو مهمونام پیاده می کنم. خدا رو شکر تا امروز که سربلند بودم. این غذا ها هم همراه سالاد و نوشابه و بعدم ژله دو رنگ و از این حرفاست. خراب این سنتی بودن و غذای محلی درست کردن خودمم. الهی قربون خودم برم. اما خب چون دو روز پشت سر همن یه خورده سختمه.

امروز صبح طبق عادت تو اتوبوس دستکشام و درآوردم و گذاشتم رو پام بعد موقع پیاده شدن همین طوری بلند شدم و اونا هم افتادن و من ندیدم و تازه بعد از اینکه اتوبوس دور شد یادم افتاد. انقدر از دست این حواس پرتیام عصبانی هستم که خدا بدونه. خدا یا یعنی من حواس و حافظه ام و دوباره به دست میارم؟؟؟

پریروز زودتر از مجید از شرکت دراومدم. بعد سوار اتوبوس شدم و چون شلوغ بود رفتم قسمت مردونه. (استغفرلله... عجب دوره زمونه ای شده! دیگه کسی حرمت اون میله وسطم نگه نمی داره.) خلاصه از اون اول که سوار شدم تو قسمت خانما اون پشت مشتا یه نفر بود که با یه لهجه خاصی راجع به یکی به اسم صدیقه حرف می زد. صدیقه نه آآآ  صدّیـــــــــــــــقه. لطفا رو « د» تشدید بذارید و « ی» رو هم تا جای ممکن بکشید. بعد هی انواع و اقسام آدمای مرتبط با صدّیـــــــــــــــقه رو نام می بردن. مثلا می گفت: رفتم یه خورده با طرف حرف زدم فهمیدم اون زندایی صدّیـــــــــــــــقه بود. ... اونی که می گی برادر صدّیـــــــــــــــقه بود. ... تو نرفتی خونه صدّیـــــــــــــــقه... مادر صدّیـــــــــــــــقه رو ندیدی؟؟؟ و همین طور تو تموم جمله هاش از این اسم استفاده کرد. فکر کنم به صدیقه آلرژی داشت. کلی با خودم خندیدم. سرگرمی خوبی بود.

پ. ن: زین پس به جای واژه غریب و نامأنوس زمستون از اسم زیبای مجید استفاده می گردد. چون بنده تو خونه هم هی می خوام همسر عزیزتر از جانم و زمستون صدا کنم و هی باید قبلش فکر کنم که چی باید بگم. آیا این مجید.. آیا زمستونه... آیا پاییزه... آیا....