X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : پنج‌شنبه 12 مهر 1386 ::::
شاهکارهای میزبانان

دیشب افطار مهمون داشتیم. امشبم خودمون مهمونیم و اما شاهکارای دیشبمون:

جای شما خالی فسنجون درست کردم. البته گردو و رب انارش و از شب قبل گذاشته بودم بپزه که بتونم مزه کنم. خلاصه یه معجون خوشمزه درآوردم و کیفش و بردم. بعد رفتیم احیا و سحر برگشتیم خوابیدیم و ساعت 11 بلند شدیم برای ادامه کارها. مرغهای فسنجون و هم ریختم توش  و گذاشتم که بپزه. بعدش هم دیگه میوه بشور و آش درست کن و ظرف دربیار و در و دیوار و پاک کن و دیدم بــــــــله فسنجون خوشمزمون داره ته دیگ می شه. زودی یه قابلمه دیگه برداشتم و هی مرغا رو گذاشتم اینور و سیاهیشون و کندم  و موادش و هی این ور بکن و اون ور بکن و خلاصه دیگه اعصابم خرد شده بود بعد یه خورده آب به خوردش دادم و یه کمی هم رب انارو تو آب حل کردم و نمک زدم و باز گذاشتم یه خورده بجوشه. خدا رو شکر بوی ته دیگش دیگه رفت و خوشمزه هم شد ولی اون مزه اولی رو که احتمالا انگشتاتم باهاش می خوردی نداشت. کسی هم چیزی نفهمید و خیلی هم خوششون اومد مگر اینکه الان بیان و این پست و بخونن و من و به خاطر این اعمال خبیسانه به دم اسبی چموش ببندن و در صحرا ول کنن. حالا باز شاهکار من جبران شد اما مال زمستون که کیسه دوغ و باز کرد و ولش کرد به امون خدا و اونم نامردی نکرد و یه وری شد ریخت تو شوله زرد . . . دیگه این و نمی شد جمع کرد. شوله زرد بیچاره سفید شد. چقدر توش زعفرون و بادوم ریخته بودم. آخه زمستون چرا این کارو با من کردی؟

همیشه ظرفای کثیف دستهای مبارک زمستون و می بوسه و قاعدتا اگرم قراره چیزی بشکنه اون باید بشکنه اما نمی دونم چرا اینقدر من دست بشکنم خوبه. یه دست لیوان خوشگل داشتیم که حالا فقط دو تا و نصفی ازش مونده. نصفه به خاطر اینکه لب پریده است. آره دیگه از دست ما هم این برمیاد که کوتاهی نمی کنیم.   

دیگه اینکه امشب آخرین شب احیاست. ما رو هم از دعای خیر خودتون مستفیض کنید.(خدایی کلمه سختیه. نمی دونم کدوم «س» نمی دونم کدوم « ت» نمی دونم کدوم «ض» آخه زبون فارسی من از دست تو چیکار کنم؟)