X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : پنج‌شنبه 5 مهر 1386 ::::
نیش عقرب نه از ره کینست اما مال آدما ...

دیشب خیلی ناراحت بودم. ای کاش قبل از اینکه حرفی بزنیم یه خورده راجع بهش فکر می کردیم و می تونستیم بفهمیم که این حرف روی طرف مقابلمون چه تاثیری داره. فکر می کنید این درسته یه جایی با دعوت و درخواست بخوان که تو هم حضور داشته باشی اما بعد که می ری حرفهایی بزنن که فقط دلت و به درد بیاره. تو رو به خاطر کار نکرده سرزنش کنن و البته نه به طور مستقیم بلکه دوپهلو و با کنایه منظورشون و بگن و یه نفر دیگه هم بدون اینکه از هیچی خبر داشته باشه تاییدش کنه. زبون آدما هم زهر داره نه؟ زهرش از مال مار و عقرب کاری تره. می گن نیش عقرب نه از ره کینس اما نیش آدم . . . دیروز برای افطار رفتم اونجا که ای کاش نمی رفتم. برای انجام کاری از . . . دعوت شده بود که بره و اتفاقا منم خیلی بهش اصرار کردم که بره اما خودش به خاطر دلایل شخصی و البته کاری نپذیرفت و نرفت. دیشب که اونجا رفتم دیدم اونا من و مسئول نرفتنش می دونن در صورتی که من بهش اصرار کرده بودم بره. حالا من دارم براشون شرح می دم که اگرم نرفته از یه جای دیگه داره جبران می کنه. می بینم واسه من ضرب المثل میارن و اون یکی هم فقط واسه اینکه یه حرفی زده باشه تایید می کنه. هیچ حرفی رو مستقیم نزدن. همش کنایه بود و کنایه. ترجیح دادم سکوت کنم تا اینکه بیشتر کشش بدم. جالبش هم اینه که بعد بلند شد رفت مسجد. فکر می کنی این مسجد رفتن فایده ای داره وقتی که پات و روی دل یه نفر فشار میدی و بعد رد میشی!. . .

همون موقع بخشیدمشون اما این شد دوبار. دوبار یه حرفی زدن که تا اون ته تهای دل من و سوزوندن.

یادمه بچه که بودم یه داستانی خوندم که هیچ وقت از یادم نمیره.

 

 یه هیزم شکنی بود که هر روز می رفت تو جنگل برای قطع کردن درختا یا جم کردن چوب. به خاطر این رفت و آمداش با یه ببری دوست شده بود که هر روز می دیدتش. باهم قدم می زدن. غذا می خوردن و خلاصه تمام مدتی رو که هیزم شکن تو جنگل بود ببرم باهاش بود. یه روزی که اینا میان باهم ناهار بخورن هیزم شکن به غذا خوردن ببر نگاه می کنه و می گه چرا مثل سگ غذا می خوری؟ ببر که انتظار نداشت از بهترین دوستش این حرف و بشنوه خیلی ناراحت می شه اما چیزی نمی گه تا اینکه عصر هیزم شکن تصمیم می گیره برگرده. ببر بهش می گه با اون تبری که داری یه ضربه به سر من بزن. هیزم شکن قبول نمی کنه اما ببر اصرار می کنه و هر جور شده اون و راضی می کنه. هیزم شکن ضربه محکمی به سر ببر می زنه و خون جاری می شه. ببر بهش می گه حالا برو و دیگه هیچ وقت اینجا نیا. دیگه نمی خوام ببینمت. هیزم شکن می ره و تا چند سال اونورا پیداش نمی شه اما یه روز دوباره تصمیم می گیره بره همونجا و میره. هنوز کارش و شروع نکرده بود که ببر و می بینه. ببر بهش می گه مگه نگفته بودم دیگه هیچوقت نمی خوام ببینمت. چرا اومدی اینجا. هیزم شکن می گه الان دیگه چند سال گذشته. ببر سرش و به هیزم شکن نشون می ده و می گه این جای زخم تبرته. خیلی محکم زدی . زخم عمیقی بود اما خوب شد ولی هنوز جای زخم زبونی که به من زدی خوب نشده. حالا دیگه برو چون اگه بازم ببینمت ایندفعه حتما می کشمت. هیزم شکن که چاره ای نداشته از اونجا میره و دیگه هیچ وقت به اون قسمت جنگل نمیره.