:::: تاریخ ثبت : سه‌شنبه 6 شهریور 1386 ::::
سفرنامه (قسمت آخر)

دوشنبه 29/5/86

    (3)

صبح صبونه رو خوردیم. صبونمون چی بود؟ مربای تمشک با کره هایی که از رستوران دیروز برامون مونده بود. آماده شدیم و یه جوری راه افتادیم که واسه ناهار کنار سد باشیم. از خانم علی آقا هم منقل گرفتیم و کلی هم هله هوله برداشتیم و رفتیم به طرف سد. از سوسول بازیمون کمتر شده بود انگار ما هم به اون محیط عادت کرده بودیم. این بار از یه راه دیگه رفتیم سد و نمی دونید چقدر این راه قشنگ بود. شونصدتا عکس انداختیم تا بالاخره رسیدیم اونجا. زیراندازو وسایلمون و گذاشتیم زیر سایه یه درخت و رفتیم قایق سواری. یه قایق موتوری گرفتیم و دو دور دور دریاچه گشتیم و کلی هم کیفش و بردیم. شونصدتا عکس دیگه هم تو اسکله کوچیک و دم این درخت و کنار اون درخت انداختیم و نشستیم سر جامون. زمستون جوجه هارو کباب کرد و ناهار خوردیم. بعدم چایی خوردیم. بعد هی هله هوله خوردیم. از اون آلوچه ها هم که خریده بودیم خوردیم و خلاصه بترکیم هم صدا کردیم اون وسط و دیگه ازجامون بلند شدیم. زمستون و فرستادیم تا مثلا یه دوچرخه کرایه کنه و ما هم که دوچرخه سواری بلد نیستیم تو این جای خلوت یه خورده تمرین کنیم بلکه یاد بگیریم. زمستون هم دستش درد نکنه رفته بود از این دوچرخه ها که جغول بغولیا و پنبه زنای قدیم سوار می شدن گرفت و آورد. ما هم او مدیم سوار شیم. حالا نه قدمون می رسه روش بشینیم. نه وقتی با بدبختی می شینیم پامون به رکابش می رسه. خلاصه خنده بازاری بود که بیا ببین. کلی هم خودم و کبود مبود کردم. خداییش شما بودین رو این دوچرخه تعادل داشتین. از همه این کارامون فیلم گرفتیم. با اینکه چند بارم دیدیم باز می خندیم. بعد از اون دوچرخه رو پس دادیم و پیاده راه افتادیم دریاچه رو دور زدیم. قشنگی اونجا غیر قابل توصیفه. فقط پیشنهاد می کنم حتما یه سفر برید اونجا رو ببینید. پشیمون نمی شید.

هوا داشت تاریک می شد که کم کم به طرف خونه رفتیم. یه دفعه از توی جنگل صدای همه حیوونا بلند شد. اولش ترسیدم گفتم نکنه می خواد زلزله بیاد ولی بعد دیدم نه خبری نشد اونا هم خودشون ساکت شدن. خونه ما وسط جنگل سیسنگان بود. شاید هم یه کم این طرفتر. اونجا گرگ و روباه و شغال و خرس داشت با کلی حیوون دیگه که رانندهه می شمرد. خلاصه رسیدیم خونه. همش تو فکر سریال مدار صفر درجه بودیم که نمیدیدیمش. بیکار هم بودیم گفتیم چیکار کنیم و چیکار نکنیم. یه خورده شعر خوندیم و بعد نشستیم به یاد دوران کودکی اسم و فامیل بازی کردیم. سر اونم خیلی خندیدیم با اون شغلای عجیبی که خواهرم و زمستون می نوشتن. از (ف) خواهرم نوشته بود( فندوق شکن). از (د) زمستون نوشته بود (دلمه فروش) وقتی هم قبول نمی کردیم شاکی می شدن. اینش خنده دار تر بود. از ( ز) ماشین و سه تایی نوشته بودیم زامیاد. انگار قحطی ماشین بود. از (ک) اسمم و نوشتم کامران فامیلم و کریمی. زمستون هم نوشته بود کریم کریمی بعد که اسمامون و خوندیم. می گفت برا چی کریمی نوشتی؟ به اسم خودت (ی) می دادی. این روز خیلی خیلی خوش گذشت. آدما تو هر شرایطی اگه بخوان می تونن خوش باشن. فقط باید کمی فکر کرد و راهش و پیدا کرد. شبا قبل از اینکه چراغ و روشن کنیم در و پنجره ها رو می بستیم. دیگه به جز مورچه از جونور مونور خبری نبود.

سه شنبه 30/5/86

        ( 4)

بالاخره رفتیم دریا. به همه سفارش کردم لباس و حوله بردارن اما خودم یادم رفت. از اونجایی که زیادی باحیام روم نمی شه وازو ولنگار برم تو آب. حالا فکر کنید با بلوز و شلوار لی رفتم تو آب. خواهرامم همینطور. بعد از یک ساعت و نیم دوساعت که از آب دراومدیم بیرون. انقدر شن من رفته بود تو لباسامون که دیگه نمی تونستیم تکون بخوریم. کلی هم دیوونه بازی درآوردیم و خندیدیم. بیچاره خواهرم از هر موجی که اومد یه قلپ خورد. وایی که چقدر بدمزه بود. آخه منم یه ذره خوردم. همونجا یه دوش گرفتیم و رفتیم تو یکی از کانکسایی که علی آقا برامون گرفته بود. من که الحمدلله لباس نیاورده بودم. بقیه لباساشون و عوض کردن و رفتیم رستوران. می خواستیم ماهی بخوریم اما خواهر کوچیکم گفت ماهی رو درسته میارن من حالم به هم می خوره قیافش و ببینم. زمستون هم گفت یه موقع بد درست می کنن منم نمی خوام اون یکی خواهرم گفت منم نمی خوام. فقط من موندم که منم کوتاه اومدم و هممون کوبیده خوردیم و اتفاقا تکرار مدار صفر درجه رو هم دیدیم. از اونجا هم یه خورده تو این جنگل منگلا رفتیم و دیگه برگشتیم خونه. یه دوش گرفتیم دوباره زدیم بیرون تا شب. دوباره هم قایق سواری کردیم. اما این دفعه پدالی بود. امروز هم خیلی خوب بود و تو دریا خیلی خندیدیم.

چهارشنبه 31/5/86

        (5)

آخرین روز از سفرمون. واسه نماز صبح که بیدار شدیم دیگه نخوابیدیم. صبونه رو آماده کردیم و رفتیم کنار سد خوردیم. با وجود اصرار بقیه دیگه حاضر نشدم دریاچه رو پای پیاده دور بزنم. اونا هم صرف نظر کردن. عوضش جاهای دیگه رو گشتیم و باز شونصدتا دیگه عکس انداختیم. با گاوها با اسبها. حتی یه عکس هم از فضولات گاوا انداختیم. خیلی عجیب و بزرگ بودن. دایره های قلمبه به قطر 30-40 سانت . توشم پر از چوب علف ملفا بود. تا نزدیک ظهر بیرون بودیم. بعد برگشتیم و همه چیزامون و جمع کردیم و دوباره دوش گرفتیم و از خانم علی آقا خداحافظی کردیم و راهی شهر شدیم. خواهرام و با وسایلا تو ساندویچی گذاشتیم و رفتیم بازار روز که خیابون بغلیش بود تا بازم خرید کنیم. از همون مغازه که باهاشون دوست شده بودیم. یه تعداد دیگه کلوچه ، مربای بهارنارنج و آناناس و پرتقال. یه کیلو دیگه آلوچه و تازه زغلخته هم داشت. منتها زمستون گفت برو دیگه الان همه مغازش و جمع می کنی. اما اون آقا مهربونه تو یه ظرف برام زغلخته ریخت و مجانی بهم داد. تازه فکر کنید کیلو 6 تومن بود. زمستون هم بابت ناخونکایی که زده بود حلالیت خواست و خلاصه برگشتیم به همون ساندویچی. ناهارمون و خوردیم و ساعت 30/2 به طرف تهران اومدیم. خواهرم می گفت اگه دو روز دیگه می موندیم شیر گاواشونم می دوشیدیم. نه به سوسول بازیهای روز اول. نه به کارای روزای آخر. همش خاطره شد حتی اون خونه هپلی. شب که رسیدیم خونه خودمون. انگار وارد بهشت شده بودم. قشنگیهای هیچ جای دنیارو با خونه کوچیک خودمون عوض نمی کنم.

                                                                                    پایان