مامانینا اساس کشی داشتن. این جمعه نه جمعه پیش برای جمع و جور کردن وسایل رفته بودم کمکشون. بعضی از وسایل خودم هم هنوز اونجا بود. نقاشیهای دوره بچگی، یادگاریهای دوستامون، دفترهای خاطراتم وکلی چیزای دیگه. مامان گفت هر چی رو می خواهید بردارید بقیه شون و می خوام بریزم دور. من تمام وسایلهای خودم و برداشتم. یه سریهاشونم پاره کردم و ریختم دور. کتابهای داستان و هم با هم تقسیم کردیم. داستانهایی که از خیلی گذشته بود و من اونقدر کوچیک بودم که سواد خوندنشون و هم نداشتم و بقیه برام می خوندن. بعضی کتابها مال دوره بچگی مامان و داییهام بود که داده بودن به ما. هر چیزی که رنگ و بوی خاطرات کودکی رو داره زیباست. جایزه کلاس اول و دوم ابتداییم که هنوز نگهشون داشته بودم. یه قلک فلزی کوچیک که شبیه صندوق آدم بزرگا بود و کلید هم داشت و من و خواهر بزرگترم پولامون و توی اون می ریختیم و هر موقع سنگین می شد درش و باز می کردیم و پولا رو عین اسکروچ می شمردیم و سکه هارو رو هم می چیدیم تا ببینیم باهاشون چی بخریم. اسباب بازیهایی که مال ما بود و ما سالم تحویل بچه های دیگه دادیم اما الحمدلله اونا داغونشون کردن و دیگه دور ریختنی بودن. یه سری از کتاب داستانا رو هم دادیم به ملیکا( خواهرزادم) گرچه اون زیاد کتابخون نیست ولی شاید اینا براش جالب باشه.
این جمعه هم رفتیم خونه جدید و اساسا رو پهن کردیم. انشالله که خونه خوبی براشون باشه.
ناهار جمعه رو من داشتم درست می کردم. توی برنج نمک ریختم و گذاشتم کته بپزه که دیدم خدایا چرا برنجه اینطوری می جوشه رنگش هم زرد زرد شده. داشتم سیب زمینی هم سرخ می کردم. مامانم هم حیران که چرا برنجه اینطوریه و یه ذره هم خورد و گفت مزشم یه جوریه خلاصه گفت خرابه و ریختیمش دور. فرزانه اومد ادامه سیب زمینیها رو سرخ کنه که ازم پرسید تو از این ریختی به جای نمک؟ گفتم آره. مامان گفت تو برنج هم از این ریخته بودی؟ گفتم خب آره مگه نمک نمکدون نیست؟ ( از این روانها) مامان گفت این جوش شیرینه نه نمک!!!
می گم پس چرا ریختین تو ظرف نمک؟؟!!
می گه آخه خودمون می دونستیم دیگه یادمون رفت بهت بگیم
سلام وبلاگ خوبی دارید
تبریک میگم
سر بزن خوشحالم میکنی
سلام. خیلی ممنون.
چشم.
سلام
نه خسته همولایتی
پس این شماره حساب چی شد؟؟؟
تا بعدآ بیام جریان اساس کشی رو بخونم
عرادطمند شما مشدری
سلام.
مشدری اذیذ شمارح هصابم را در بخش نزراطط می نویثم. :))
عرض سلام و ادب و خسته نباشید همه خوانندگان وبلاگ ناشناس همدل به محضر
سر آشپز بهار
استاد حال شما چطوره :-))
------------------------------
راستی راستی چقدر این این خاطرات بچه گی زیبا هستند
نه
لذت بی حد بردیم خداییش
از خدا برای شما حواس جمع برای مجید جان معده ای پولادین
و برای والد و والده گرامیتان طول عمر و سلامتی میخواهیم
از طرف همه ناشناسان همدل
سلااام. خوبی؟
کم پیدایی!!
آره خیلی شیرینه :) ما هم خودمون کلی کیفول بودم. :))
بابا من بی تقصیر بودم به خدا :( هیچ کس هیچی به من نگفت
انشالله
بدجنس که بودی حالا جعل اسم هم می کنی !!!
یکی از دوستام مادرشوهرش اشتباهی تاید که تو یه ظرف کنار سینک بوده ریخته بود تو برنج!!!
:))
اما به خدا من بی تقصیرم اونا جوش شیرین و ریخته بودن تو ظرف نمک
وووووی جوش شیرین به جای نمک!!! چه شود!!!
گفتم که برنج زرد بود و عجیب غریب می جوشید :(
عجب اسم با مسمائی! نوشتههایمان هم با هم گویا یک نوعی همدلی دارند. دوران کودکی!
سلام عمو جان. با حضورتون واقعا شادم کردین. کاملا موافقم اما همانطور که گفتم دوران کودکی شما کجا و مال ما کجا و صد افسوس که روز به روز از کیفیتش کاسته می شود.
سلامم بهار خانومی:
خوبی عزیزم؟؟؟
ببخش نیستم؛امتحانو درسو زندگی.....
آخی به سلامتی اسباب کشی کردین به قول مامان نیلو (اسباب کشی)او بزارااااا بالای ک:)))
ما یه دفعه اسباب کشی و اون یک دفعه هم بعد از ۲۰ سال واقعا سخت بود منم مامانم حالش خوب نبود پدرم در اومد...
ولی خیلی کیف میده این انباری های قدیمی رو جمع کردن البته خاطر نشان کنم که انباری ما با وجود بابام از خونمون تمیز تره احترام داره مثل خونه(غششششششمولک)
منم از این کتابا و کارنامه و اسباب بازی اینقدر ادارم همشونم دوست دارم و برام کلی خاطره ...
دختر تو آشپزی نکن ترو به خدا ..
به خدا هیچ کس ازت توقعی نداره...
لطف میکنی....
حواست کجاست؟؟عاشقیااااا
تو حواس بویایت بیناییت کار نمیکنه که فرق جوش شیرین و نمک رو تشخیص بدی؟؟
حیفی به خدا بگو برات یه اسپند دود کنند...
قربانت
شرمندم...
فدای تو..
فعلا...
خیلی بدجنسی شهرزاد :)))
آخه تقصیر من چیه که جوش شیرین عین نمک روان می مونه. تازه دستپختم خیلی هم خوشمزس. به خدا راست می گم. :((
آره می دونم فصل امتحاناس و تو هم بچه درس خون سخت مشغولی.
انشالله که موفق باشی و شاد.
ممنون که با این همه مشغله به ما سر می زنی و با تعاریفت بسی روحیه میدی :)
سلام خانم کم پیدا!!!
خوبی؟
وای چقده خوبه آدم بعد از یه مدت زیادی یهو چیزای قدیمیشو ببینه!!!انگار روح آدمو پالایش میکنه!!
خوش باشی
فعلا با ی تاهای
سلاااام ستاره سهیل!!! هیچ از ناپیدا بودن خودت نمی گیا:(
قربانت. تو چطوری؟
واییی اینگده خوبه. کلی انرژی مثبت می گیری. همشم نیشت بازه :) مخصوصا اگه بینش نقاشی زیاد داشته باشی ؛)) و البته با استعداد هم باشی ؛)))
شاد باشی.
به این می گن خراب کاری در حد تیم ملی { چشمک }
اسم بامزه ای انتخاب کردی :)
واییییییییییی چه اتفاق جالبی! من اگه بودم کله اون مامانه رو میکندم!!!(نیش!!) حالا سیب زمینی ها رو که نخوردین ؟!!
میگم از خدا پنهون نیست از تو که دیگه اصلا نباید باشه: وقتی اسمم رو سر در لینک هات دیدم خیلی ذوق کردم!!اولین باریه که برای کسی از این مطلب دارم مینویسم.خواستی تاییدش نکنی هم نکن.باز ملت نگن چه ندید بدیده این صمیم!!!!
پس خدا رو شکر تو نبودی :) نه دیگه اونا رم ریختیم دور :(
چقدر تو بدجنسی من از اون موقع که وبلاگ زدم تو سردرش بودی یعنی یه دفعه هم نیومدی ببینی اینجارو :(((
باید این جمله بالا رو بهت می گفتم واسه همین مجبورم تاییدش کنم :)
نه خیالت راحت کسی نمی گه. اصلادلیل اینکه من وبلاگ نویس شدم خوندن وب قشنگ تو بود :)
الانم خوشحالم :))
از اینکه اومدی خیلی ممنونم.
شاد باشی
همیشه چیزهای قدیمی یه بوی خاص میدن
خوشمان می آید
ما نیز همین گونه ایم :)
سلام
من اینجا دو بار کانت گذاشتم !
هیشکی حق نداره پاشو از این جا بیرون بگذاره!
سلااااام.
والله ما که چیزی ندیدیم. اول نشونی بده ببینم راست می گی یا نه ؛)
سلامم:
خوبی؟؟
چه طوری؟؟
کجا ؟؟کم پیدایی؟؟ما امتحان داریم اونوقت تو کم پیدا شدی؟؟
تونستی به اون یکی وبم هم سر بزن؛اگر خواستی بگو لینکت کنم اونجا..لینک هزار تو هم تو لینکا ی روزانه ی وب اصلیم هست...
فدای توو بشمممم
بوووووسسسس
سلام.
خوبم.
والله منم انقدر کار دارم که بیا و ببین.
حتما میام اما فکر کنم برای یکشنبه بعد باشه. شرمنده از دیر اومدنم.
موفق باشی
انشا اله مبارکشون باشه....
چه جالب تا حالا نشنیده بودم جوش شیرین برنج را زرد کنه...
سلامت باشی.
پس ببین یه نکته آموزنده بهت یاد دادم :)
سلام.یک ساله همش میام نیستی.یه مطلب بذار دلم پکید!
سلام خیلی خوشحالم که شما خوشبخت هستید وتورو خدا برای همه دعا کنید که شاد باشند وبمونند.کار جالبی انجام دادید
عزیزم
وب زیبایی داری..خوشحالم میکنی اگه بهم سر بزنی