:::: تاریخ ثبت : پنج‌شنبه 29 فروردین 1387 ::::
روزای خوب

صبحا کلی پیاده روی می کنیم. هوا خیلی خوب شده. یه بار از خونمون پیاده رفتیم تا شرکت. خیلی خوب بود اما پام زخم شد. یه روز استراحت دادیم تا پام خوب شه. بعد دیگه از سه راه طالقانی تا ویلا رو پیاده می ریم. اگرم صبح دیرمون شه موقع برگشتن این کارو می کنیم ولی صبا هوا خیلی بهتره.

اگه قراره با هم راحت صحبت کنیم باید حتی به رویاهای همدیگه هم احترام بذاریم. وگرنه دیگه هیچ وقت نمی تونیم بگیم تو سرمون چی داره می گذره. این و بهت نگفتم شاید بعدا بگم. حتما میدونی اما توجه نمی کنی. الکی الکی دل هم و می شکنیم. زود تموم می شه اما همونم نباید باشه. شاید هنوز به فرصت بیشتری نیاز داریم تا بیشتر و بهتر همدیگه رو بشناسیم. آدما موجودات عجیبین. اگه پاش بیفته از هر سنگی سخت ترن اما گاهی هم از هر شیشه ای شکننده تر. اونقدر حساس و ظریف که غیر قابل باوره.

نمایشگاه کتاب داره نزدیک می شه و منم دارم لحظه شماری می کنم. پارسال برای اولین بار بدون اینکه زیاد بگردم به اولین انتشاراتی که رسیدم همه کتابای مورد نظرم و داشت و منم خریدم. البته اینجوریم یه خورده بی مزسا آخه عادت دارم انقدر بگردم تا از پا بیفتم و خسته و کوفته برگردم. از اون مهمتر تولدمه که داره نزدیک می شه. امسال می ریم پارک ارم. دو ساله هی می ریم چیتگر و اونجا تولد می گیریم. خیلی خوش می گذره. سال اول همه چی الکی الکی شد. اونموقع نامزد بودیم. خواهر بزرگم و عمه کوچیکم که فاصله سنی زیادی هم با ما نداره داشتن قرار شمال و می ذاشتن که مجید گفت ما سر کار می ریم و چون تازه از عید گذشته نمی تونیم مرخصی بگیریم. بعدشم تولد بهار خانمه و از این حرفا. اونا گفتن خب باشه ما هم میاییم تولد و دیگه شوخی شوخی جدی شد و قرار شد بریم چیتگر. اونجا هم هی به ما می گفتن قناری و قمری و کبوتر و خلاصه هر چی جک و جونور بود به ما نسبت دادن و گفتن سال دیگتون و باید ببینیم. همونجا وعده سال دیگه رم گذاشتیم و دوباره رفتیم چیتگر و خلاصه دیگه یه رسم شده که واسه تولد من باید همگی با هم بریم پارک. چون چیتگر تکراری شده می ریم ارم. قرارشم تو همون دید و بازدیدای عید تعیین می کنیم. خوبه با یه بهانه الکی هم که شده آدم از این کارا بکنه و خوش بگذرونه. حیف از روزای خدا به این قشنگی که همش به مشغله های روزمره و تکراری بگذره.

این عکس مال چیتگر سال اوله. این فیلما رو می خوان سانسور کنن و مثلا یقه خانمه بازه و یه مستطیل سیاه هی دنبالش می دواِ و بدتر نظر آدم و جلب می کنه. نمی دونم چرا اون مستطیله اومده افتاده رو این عکسه. اگه فکر کردی نکردیا که کار منه.

 

                  

این رنو رو می بینید. سوژه به معنای واقعی بودن. سوییچ ماشین و جاگذاشته بودن تو خود ماشین و یک ساعت با دراش کلنجار می رفتن. آخر اومدن یه سیخ و پیچ گوشتی از ما گرفتن و بعد محمد شوهر خواهرمم رفت کمکشون و نیم ساعت بعد فهمیدن در عقب باز بوده. انقدر بهشون خندیدیم سریع سوار شدن و رفتن.

آخر هفته خوبی داشته باشید. راستی فردا مراسم آبگوشت خورون داریم هرکی می خواد بیاد خونمون.