X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : شنبه 17 فروردین 1387 ::::
نوشتن سخت شده

نمی دونم چرا تو سال جدید اصلا نوشتنم نمیاد. احساس خستگی می کنم. تو عید حتی یک روز هم واسه خودم وقت نداشتم. یا مهمونی بودیم و یا مهمون داشتیم. امسال شب عید رفتیم یه رستوران سنتی و سبزی پلو ماهی رو اونجا خوردیم. خوب بود. مهمتر اینکه منم از بوی ماهی راحت بودم. یه سرم رفتیم خیابون ولیعصر قیامت بود. اما واقعا شور و حالش خاص و دوست داشتنی بود. هفته اول عید سرمای شدید خوردم. دکتر هم که گیر نمیومد مجبور شدیم بریم بیمارستان. یه انترنی بود که فقط نگات می کرد و نسخه می نوشت. برای سرماخوردگی سه بسته پروفن 4بسته استامینوفن کدیین و دو بسته آموکسی سیلین. حیران بودم از این تجویز عجیب. یعنی اونا دکترای آینده اند. سیزده به در هم چیتگر بودیم. ساعت 7 صبح راه افتادیم و به محض شروع اون باد و بارون هم برگشتیم. ساعت 3 و خورده ای بود. اون روز خیلی خوش گذشت. به زور مجید فرداش رفتم سر کار. از بس خسته بودم و خوابم میومد داشتم دیوونه می شدم. تا همین دیروز هم مهمون داشتیم. وصلت با خونواده پرجمعیت این دردسرا رو هم داره دیگه.

این روزا همش فکرم پراکندس. دلم می خواد یه کار دیگه بکنم. یه روز یه چیز می خوام. فرداش یه چیز دیگه. پاک قاطی کردم.

دلم می خواد همش پیاده روی کنم. توی خیابون پر درخت. صدای پرنده ها رو بشنوم. رنگ سبز روشن درختارو ببینم. بوی گلارو حس کنم. بهار فصل فوق العاده ایه. آدم پر می شه از حس زندگی. نمی دونم فیلم پیامک از دیار باقی رو می دیدین یا نه. احساس می کردم چقدر سخته آدم از تمام تعلقاتش بگذره و چشمش و روی تمام زیباییهای دنیا ببنده و بره زیر خروارها خاک بخوابه. می دونم که اون دنیا قطعا از اینجا زیباتره اما چون ندیدمش راحت گذشتن از این همه زیبایی به نظرم خیلی سخته.

عکس متولدین فروردین و نذاشتم. تولدشون مبارک. اینم عکسشه.