X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 10 بهمن 1386 ::::
بالاخره اومدم

یک اتفاق باورنکردنی. من دارم آپ می کنم.

این ماه عجیب سرمون شلوغه. باید دوتا مجله تحویل بدیم. یکی مال اسفند و یکی هم ویژه نوروز. می بینی عید هم داره از راه می رسه. به همین زودی.

تو این مدت اتفاقای خوب و بد زیادی افتاده. آدم تعجب می کنه. هیچ روزی از زندگی آدما خالی و بدون حادثه نمی گذره که اگه می گذشت زندگی واقعا چرت و تهی می شد.

اول اینکه یه پیشنهاد کار از صنایع د-فا-ع داشتم  که نشد برم. یعنی نخواستم و ردش کردم. دلایلش هم محفوظ بمونه بهتره.

دیدن بچه زهره رفتم. تا حالا عکس العملهای یک آدم نابینا رو از نزدیک ندیده بودم. به هر صدایی واکنش نشون می داد و سعی می کرد اون و ببنه یا بفهمه چی هست ولی متاسفانه نمی تونست. فقط شش ماهشه. خیلی ناراحت شدم . انشالله که خدا شفاش بده. خواهرمم اومده بود. مینو ماشالله سفید تپل بامزه و اون نحیف و بیمار. یکی از خوابهای عمه ام عینا تعبیر شد. وقتی این دوتا باردار بودن خواب دیده بود تو یه همچین جمعی هستیم و بچه ها دقیقا همین نشونیها رو دارن و اون برای اینکه زهره به دلش نیاد اصلا طرف بچه خواهرم نمیومد و همش پیش بچه اون بود. این خواب و همون موقع برامون تعریف کرد و حالا که بچه ها به نیا اومدن دقیقا همون اتفاق افتاد و عینا تعبیر شد. خدایا خودت شفاش بده.

باز من حلوا درست کردنم گرفت نمی دونید چه گندی زدم. وقتی مجید اومد فکر کنم دلش می خواست خفم کنه. جریان اینجوری بود که ما مهمون داشتیم و یه کاری پیش اومد که مجید باید می رفت. مهمونامونم بعد از مدتی رفتن من موندم و کلی پیشدستی کثیف و خونه ای که باید جارو می شد. تو اون هیری ویری خودشیرینی من واسه ارواح رفتگانمون زد بالا و گفتم بذار یه حلوایی درست کنم حالش و ببرن. دستور پختش و گم کرده بودم گفتم عیبی نداره یه بار درست کردم یادم هست دیگه. خلاصه رفتم درست کنم که دیدم ای بابا در حلب روغن بستس و منم بلد نیستم بازش کنم گفتم خب کاری نداره دورش و با چاقو بالا میارم و باز می شه. هر کاری کردم دیدم نشد که نشد. صدای پای همسایمون و شنیدم بدو رفتم سراغش اونم بدتر از من گند زد به در و پیکر روغن. دیگه گفتم خدایا چیکار کنم این چرا باز نمی شه. رفتم سراغ جعبه ابزار مجید و با قلم چکش و انبردست افتادم به جون روغن و بالاخره بازش کردم اما دیگه رسماً درش و تعطیل کردم و خب حالا مراسم حلوا پزون. شربتش و درست کردم و آرد و ریختم و بعد که رنگش عوض شد روغن ریختم و دیدم کمه باز ریختم و باز ریختم و بازم ریختم و یه دفعه دیدم آردها شناورن تو روغن. نامردی هم نمی کردم ملاقه ملاقه می ریختم نه قاشق قاشق. دیدم افتضاح شد رفتم ببینم عاطفه آرد داره من به این اضافه کنم دیدم دوقاشق داره و خب با اون روغن من اگه یک کیلو هم می ریختم جواب نمی داد چه برسه به دوقاشق. همون موقع هم مجید از راه رسید  و با هم برگشتیم خونه و وقتی اون بَلوَشو رو دید فشارخونش رفت بالا و منم که تمام حس خودشیرینیم با خاک یکسان شده بود این شکلی شدم و اون گند و با مجید جمع و جورش کردم و دو روز بعد دستور العمل حلوا رو پیدا کردم و دیدم برای 250 گرم آرد فقط 2 قاشق روغن می خواست نه سه چهار ملاقه.

کلی هم اتفاقای خوب افتاد که همشم بین من و مجید بود و باز از گفتنش معذورم. این جمله اشاره ایست واسه خودم. فقط می دونم هر چی که می گذره بیشتر از روز قبل دوسش دارم و از این بابت هم خیلی خوشحالم.

این برف آخری که اومد منم سر کار نرفتم و حسابی تو خونه کیف کردم. برفای پشت بومم با عاطفه پارو کردیم یه آدم برفی هم درست کردم و باهاش عکس انداختیم از بس کارامون بی تحرکه و تکون نمی خوریم یه کار به این کوچیکی باعث شده از اون روز هی پشت پاهام کش بیاد.

دیگه اینکه دیشب ساعت 11 آمنه زنگ زده بود. ناراحتتون نمی کنم فقط واسش دعا کنید. این زمستون لعنتی هم تموم بشه شاید یه خورده روحیه ها با اومدن بهار تغییر کنه. انشالله که همین طور باشه. 

ناپرهیزی کردم زیاد نوشتم دیگه برم.