X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 23 دی 1386 ::::
قصه

زمستان را دوست نداشت اما نه به خاطر سرمایش به خاطر خاطراتش. هر بار که لباس گرم می پوشد آن روز را به خاطر می آورد که محصل بود و به جز ژاکت کهنه خواهر بزرگترش چیزی نداشت که بپوشد و خودش را گرم کند.  زمستان که می شد همیشه در کلاس می ماند و کنار شوفاژ می نشست و مواظب بود ژاکتش خراب نشود و به میخهای نیمکتها گیر نکند اگرنه همین ژاکت را هم از دست می داد.

زمستان را دوست نداشت اما نه به خاطر سرمایش. بلکه به خاطر خاطراتش. هر بار که لباس گرم می پوشد آن روز را به خاطر می آورد که دیگر بزرگ شده بود و نمی توانست ژاکت قدیمی خواهرش را تن کند از این رو کاپشن مردانه پدرش را روی مانتوی کهنه و بزرگ خواهرش می پوشید و به دانشگاه می رفت. چهار پنج سایز لاغرتر از خواهرش بود و بسیار کوچکتر از پدرش و چقدر آن لباسها برایش بزرگ بودند و او می ترسید که بگوید برای من لباس نو بخرید زیرا من خجالت می کشم با این لباسها و این شلوار پاره ام که پایم را زخم می کند به دانشگاه بروم. می دانست که ته جیب آنها به جز یک دستمال کاغذی کثیف و چند تکه بلیط مچاله چیزی یافت نخواهد شد و اگر پیدا می شد چیزهایی واجب تر از او بود. وقتی توانست کار کند خدا را شکر می کرد که شهریور است و هنوز هوا سرد نشده. با اولین پولی که به دست آورد یک پالتوی گرم برای خودش و خواهر کوچکترش خرید تا مبادا کاپشن کهنه او را تن خواهر کوچکترش کنند. سالها می گذرد و او دیگر قادر است لباسهای زیبایی بپوشد اما تلخی پوشیدن آن لباسها را در مدرسه و دانشگاه از یاد نمی برد. زمستان را دوست ندارد به خاطر همه خاطراتش و آن سرمایی که او را به یاد آن خاطرات می اندازد.