X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 23 دی 1386 ::::
سورپرایز

قول داده بودم دیروز بنویسم اما نشد.

باید پنجشنبه رو تعریف کنم. فرزانه پیشنهاد داده بود یه تولد غافلگیر کننده واسه مجید بگیرن. منم هی گفتم نه نمی خواد و زحمت نکشید و اینا... اما خب اونا می خواستن این کار و بکنن. کلا مجید با این دوتا خواهر من هی واسه هم لاو می ترکونن. اینم یکی از لاواشون بود. کلید خونه رو داده بودم به عاطفه و اونم تو جریان بود. صبح زود که ما سر کار بودیم فرزانه رفت خونه ما و با عاطفه خونه رو تزیین کردن و کیک خریدن و غذا درست کردن. افسانه هم از شرکتشون رفت خونه ما. بعدم ما رفتیم. 10 دقیقه قبلش واسشون اس.ام.اس زدم که چقدر دیگه می رسیم و کلا از دور کارگردانی می کردم. بعدم که رسیدیم مجید درو باز کرد و همینجور هاج و واج به اونا نگاه کرد و بعد فهمید جریان چیه. خیلی توپ بود. همینجا باید یه تشکر ویژه از خواهر گلم بکنم و اینکه انشالله بتونم زحماتش و جبران کنم. البته لطف اونا خیلی بیشتر از این حرفاس و قابل جبران نیست. ولی خب... دیگه بچه عقده ای نشد. همه چی بود. چیپس و پفک و ذرت بوداده و جوجه و ... خدارو شکر از تولد من چیزی کمتر نداشت فقط تو پارک نبود. اونم روزای قبلش هی می گفت تولد تو می ریم پارک و....می گم بابا تولد من تو بهاره. اردیبهشت به اون قشنگی هوا به اون لطیفی. آخه چله زمستون تو این سرما کدوم پارک بریم. . . عجب حسودیه !!!

 

پ.ن: دلم یه روز قشنگ بهاری با آسمون صاف و آبی و ابرای سفید تپل و نسیم معطر می خواد. از این زمستون و سرما خسته شدم. همش سردمه. شونصدتا هم لباس می پوشم باز فایده نداره. دکمه های مانتوم به زور بسته می شن آخه زیرش یه تاپ و دو تا پلیور پوشیدم. از این برفای کثیف و گلی و خیابونای کثیف بدم میاد. با دیدن خشکی و یخ زدگی درختا بیشتر سردم میشه. صبحا به زور از جام بلند می شم و میام سر کار. دلم می خواد همش بشینم کنار بخاری. حس هیچ کاری و ندارم. تو رو خدا زودتر بهار شه.