X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : پنج‌شنبه 20 دی 1386 ::::
دو سه روز اخیر

تو پست قبل تا کجاش گفتم؟ ها خونه مامانش بودیم بعد می اومدیم عکس بندازیم. حسین عکاس بود. مامانش همین طوری باز و راحت نشسته بود و تو کادر جا نمی شد. حسین هم با لهجه غلیظ دامغانی و شوخی : مامان جان درسته چاقی اما خب می تونی خودت و جمع کنی تا بالاخره زندایی یه تکونی می خورد. یه برادر دیگه دارن به اسم علی و برعکس حسین که درشته اون خیلی لاغر و ریزه و مادر مجید هی می گفت که علی خیلی لاغره اون دفعه که اومده بود یه ذره گوشت به اینجاش نبود (با...سن) حسین با لهجه: عمه جان از بازو مثال بزن.

 این سمانه تو مدرسشون خیلی تنبل بود. بعد معلمشون می بره ازش درس بپرسه اینم هیچی بلد نبود. معلمه می گه چرا درس نخوندی؟ سمانه با لهجه غلیظ( لطفا اگه لهجه دامغانی بلدید، سمانه هارو با لهجه بخونید): خانم من نمی تونم تو خونه درس بخونم. معلم: چرا نمی تونی؟ سمانه: خانم بابام آواز می خونه من نمی تونم درس بخونم. معلم: مگه بابات چیکارس؟ خانم بابای من تو دانشگاه .... کار می کنه.معلم: به بابات بگو تو کوه و کمر همونجا آواز بخونه تو درستو بخونی. حالا باباش هم از این مذهبیاسا اصلا تو این خطا نیست. الانم رییس یکی از کاروانای زیارتیه. حالا دیگه بماند که بعد معلمه مادرش و خواست و ... یه بارم سر امتحان یه سوالی بود که وقتی در هواپیما می نشینیم چه چیزهایی می بینیم؟ جواب سمانه: وقتی در هواپیما می نشینیم بعضی چیزها را می بینیم بعضی چیزها را نمی بینیم. به زمین که نزدیک می شویم چیزهایی را که نمی بینیم می بینیم . از زمین که دور می شویم چیزهایی را که می بینیم نمی بینیم. یه بارم یه موضوع انشا بهشون داده بودن که راجع  به خانوادتون بنویسید. انشای سمانه: سالها پیش پدر و مادر من با هم ازدواج کردن بعد از مدتی مریم به دنیا آمد. بعد از مدتی فاطمه به دنیا آمد. بعد از مدتی سمیه به دنیا آمد. بعد از مدتی علی به دنیا آمد. بعد از مدتی حسین به دنیا آمد و بعد از مدتی من به دنیا آمدم. حسین می گفت انگار همه زندگی ما به زاد و ولد گذشت. حسین از وقتی به سن بلوغ رسیده می خواد عروسی کنه. اما یه وقت به خاطر سنش بعد دانشگاش بعد کارش و حالا هم برادر بزرگش فعلا موفق نشده. منتها هی برای خودش کاندید جور می کرد و می رفت سراغ باباش و دوباره بالهجه می گفت: بابا جان من زن می خوام. باباش: بابا جان کی و می خوای؟ حسین: بابا جان فلانی و می خوام. باباش: بابا جان نمی شه. حسین: چشم بابا جان.

خلاصه دیگه وقتایی که اینا میان یا ما می ریم دامغان از دست اینا میمیریم از خنده.

ولیمه هم رفتیم. قبلش فرزاد زنگ زد تا تولد مجید و تبریک بگه داشت می رفت خونه مادربزرگم. اونجا هم هیچ کس نبود. تنها بود. حتی مادربزرگمم نبود. خلاصه گفتیم که پاشه بیاد خونه ما تا با هم بریم. وقتی شنید حسین هم هست دیگه اومد. فرزاد و حسین ساقدوشای مجید بودن تو عروسیمون. یه ده نفری بودیم که داشتیم می رفتیم. مجید دعا می کرد یه ون گیرمون بیاد و همه با هم بریم که دعاشم مستجاب شد و همه با هم رفتیم. لعنتی آژانس گیر نمیومد که. خیلی خوش گذشت. برگشتنی هم چهار نفری پشت پراید نشسته بودیم هی عاطفه سر می خورد می رفت زیر صندلی راننده. کلی با این موضوع تفریح کردیم.

دیشبم زندایینا اومدن خونمون و بالاخره کوفته درست کردم. واسه تو راهشونم دادم. امروز می رن. کلی هم مادر مجید واسش خواهرشوهرگری کرده که چرا به عروس من گفتی کوفته درست کنه. اون از سر کار میاد خستس. آدم یه جاییی می ره هرچی گذاشتن جلوش می خوره و ... خلاصه. البته زندایی اینا رو ناراحت نمی شه ها بعد خودش داشت واسم تعریف می کرد. منم گفتم: ای ول... یادم باشه بعداً یه کادو براش بخرم.

امروزم یه سورپرایز بزرگ واسه مجید داریم. انشالله شنبه تعریفش می کنم.

خوش بگذره بهتون.