X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : سه‌شنبه 18 دی 1386 ::::
تولد مجید

از دیروز که خوردم زمین دستم یه کوچولو درد می کرد. بعد هی رفته رفته بیشتر شد و دیشب دیگه نفسم و برید. حسابی رگ به رگ شده و باد کرده. الانم که می بینید دارم تایپ می کنم واسه اینه که چاقو گذاشتن بیخ گلوم و می گن وبلاگ بنویس وگرنه من که این کاره نیستم. آی دستم...

دیشب می خواستم کیک بخرم اما این همسر بنده به دلیل علاقه وافر به دستپخت این جانب دستور فرمودن کیک و خودم درست کنم. منم یه نیگا به دست چلاغم کردم و گفتم حالا شب تولدشه دلش و نشکنم این شد که یه دونه از این پودرای آماده گرفتیم و رفتیم خونه. درضمن باید مخلفات کوفته رو هم دیشب آماده می کردم چون امشب باید به مراسم پرفیض ولیمه خواهر زندایی مجید بریم. ( لذت می برید از این گستره معاشرتی ما) در نتیجه امشب وقت نمی کنم. فردا هم که باید از سر کار بیام دیگه اصلا وقت نمی شه واسه یه همچین غذای پردردسری. ای که بترکید دقم دادید با این ویار کوفتتون. خلاصه رسیدیم خونه و دیگه دیدم واقعا نمی تونم درد دستم و تحمل کنم تا چه برسه به اینکه خمیر کیک و هم بزنم یا کوفته ورز بدم این شد که بنده شدم سرآشپز و همسر عالیقدرم آشپز و همزن بلانسبت. هی هم می زد و می گفت چقدر غریبانه. آخه چرا تولد تو همه جمع می شن و هی می ریم چیتگر و کیک و جوجه و بند و بساط میارن اما منه بیچاره. مجید خسته مجید تنها مجید آغلادی گدّی یادّی. کجای دنیا دیدی آدم خودش کیک تولدش و درست کنه. ( داشته باشید که فقط هم زدا کار دیگه ای نکرد... تنبل) (پارسال واسش تولد مفصل گرفته بودم و همه رو هم دعوت کرده بودم وایی یادم نمی ره نفری یه پیتزا و سالاد ماکارونی و اینا داده بودم جونم دراومد تا اینا آماده شن. پارسال روز تولدش خودم و زدم به مریضی و نرفتم سر کار. اینم هی زنگ می زد که با آمنه برو دکتر. بعد من با اون می رفتم خرید بعد مجید زنگ می زد که دارو چی بهت داد. انقدر اون روز خالی بستم که خدا بدونه تا شب که خودش برگشت و ملتفت موضوع شد) کیک و گذاشتم بپزه. مخلفات کوفته رو هم جدا جدا گذاشتم بپزه و باز باید یه شام درست می کردم که اونم باز بنا به درخواست مجید جانم عدس پلو گذاشتم چون علاقه بسیار زیادی به این غذا داره و به قول خودش اگه تا آخر دنیا هم بخوره سیر نمی شه. خلاصه دیگه حسابی ظرف کثیف کردم و همه رو گذاشتم در اختیار مجید که البته نصفشم عاطفه به دادش رسید. ها این کیک و حسابی خوشگل تزیینش کردم. خامه و شکر و زعفرون و هم زدم تا بشه خامه زرد بعد مالوندمش به وسط کیک بعدم موزو گردو گذاشتم بعد تکه بالایی کیک و گذاشتم روش (از وسط نصفش کرده بودم به صورت افقی) باز خامه مالیش کردم دورش هم سیب قرمز و پرتقال گذاشتم روشم موز چیدم لابه لاشم گل گذاشتم از این چترا هم روش گذاشتم و کلی باعث مباهات همسر گرامی شدم. اونم که دید این جوری نمی شه زنگ زد به زنداییشینا و گفت که شب زودی برگردن خونه مامانش تا کیک بخورن و البته هنر نمایی بانوی مهربان و فداکارو زیبای او را ببینند. بعدم خودمون و خوشمل کردیم و عکس انداختیم. بعد دوباره رفتیم سر کوفته که دیگه مخلفاتش پخته بود. باز همه رو دادم مجید قاطی کنه و ورزش بده بعدم گذاشتمش تو یخچال واسه چهارشنبه شب. بعدم با کیک رفتیم خونه مامانش. یه پسر دایی داره اسمش حسین این آدم انفدر خنده داره ها. می شینی پیشش فقط می خندی. دیشبم باز کلی از دست این خندیدیم و برگشتیم. چهارشنبه می خواد بره کربلا..ه ...م .. خوش به حالش. یه خواهرم دارن سمانه اون دیگه فقط نگات کنه می خندی اصلا حرفم نزنه.

پستم خیلی طولانی شد. بقیه شو بذارم واسه بعدی.