:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 17 دی 1386 ::::
از بیکاری...

صبح مظلومانه از خواب بیدار شدیم و هلک و هلک اومدیم شرکت. چرا؟ نه واقعا چرا هر چی می شه هی می گن دولتیها دولتیها... لعنتی ها با این قانونای مزخرفتون. تو راه تازه زمینم خوردم. یه سراشیبی کوچولوی یخ زده  نزدیک محل کارمون که ازش سر خوردم و افتادم زمین بعد چون دست مجیدم گرفته بودم اونم انداختم زمین. اولش خیلی دردمون گرفت اما بعد که راه افتادیم دیگه به خودمون می خندیدیم.

تو شرکت کاری ندارم. صبح داشتم چند تا طرح تبلیغاتی واسه داییم که تازه مهد کودک زدن درست می کردم. الانم که دارم وبلاگ می نویسم. امشب باید کادوی مجید و بدم. زنداییشینا از دامغان اومدن و کلی هم پسته و کلوچه و نون محلی برامون آوردن. قراره چهارشنبه بیان خونه ما. خدایا آخه چرا همه از منه بیچاره نابلد کوفته می خوان؟؟؟!!! آخه من دردم و به کی بگم؟

پریشبیا رفتم بخوابم دیدم مجید اندازه پنج سانت جا واسه من گذاشته هی گفتم چیکار کنم چیکار نکنم که بیدارم نشه از روش گیس پریشونی استفاده کردم و هی موهام و زدم به صورتش یه خورده صورتش و خاروند یه تکون خورد. یه خورده دیگه یه تکون دیگه تا اینکه بالاخره حوزه استحفاضی خودم و تصاحب کردم.

مجید می خواست صورتش و بزنه بعد به درخواست بنده اول یه جوری اصلاح کرد که پرفسوری شد. خیلی بهش می اومد. بعد سبیل و ریش و از هم جدا کرد بعد یه تیکه کوچولو ریش گذاشت زیر چونش بعد مدل سیبیل و عوض کرد. بعد مرتبش کرد بعد هیتلریش کرد و در آخر همشون به لقاء الله پیوستن. با هر پیشنهاد من هی می رفت تو حموم و یه دقیقه دیگه با یه مدل دیگه برمی گشت. کلی خندیدیم و شاد شدیم.