:::: تاریخ ثبت : شنبه 15 دی 1386 ::::
ساعت

پنجشنبه از سر کار یه راست رفتیم عیادت مادربزرگم. مامان و خواهرمم اونجا بودن. وایی نمی دونید این مینو چی شده. هزار ماشالله انقدر خوشگل شده هر چی نگاش می کنی بازم می خوایی نگاش کنی. سفید تپل چشمای سبز خوشگل، خوش خنده اصلا هر چی بگم کم گفتم.

 بعد دایی بزرگم اومد بعدم افسانه. ها فرهادم اومد (پسرخالم دادش فرزاد) بعد صدای ما در اومد: بابا دامااااااااد آخه تو همین ماه عقد کردن. کلی خوش گذشت دیگه. بعد دایی کوچیکم زنگ زد که اِ  اِ اِ شما اونجایید ما می خواستیم بیاییم خونتون. منم گفتم شب برمی گردیم شما بیایید. بعد گفت پس ساعت 6 میاییم دنبالتون با هم برگردیم منم قبول کردم اما همسر مبادی آداب بنده رضایت ندادن و گفتن که بار اول درست نیست و از این حرفا. اینم بگم که ما کلا خونواده راحتی هستیم و اصلا با هم رو درواسی نداریم و تو رفت و آمدامونم باز همه چیز و راحت می گیریم. خونواده مجید دیگه از ما هم راحت ترن اما ما تو رفتار با خانواده های همدیگه یه خورده سخت می گیریم. دست خودمونم نیست. اینه که بهش حق می دم چون خودمم همین طوریم. خلاصه ما ساعت 4:5 رفتیم و سر راهم یه کوچولو خرید کردیم و یه ساعته هم خونه رو مرتب کردیم( البته خونه ما همیشه مرتبه فقط گردگیری می خواد) هم غذا رو پختونده نمودیم و کلی از سرعت عملمان خوشمان آمد بعدم که مهمونامون اومدن و شب بسیار خوبی رو گذروندیم.

دیشبم خونه عمه کوچیکم دعوت بودیم که باز اونجا هم خیلی خوش گذشت. مخصوصا که من با این شوهر عمم حسابی کری داریم دیگه حالش و بردیم.  

راستی ساعت مجید و هم خریدم. عکسشم گذاشتم اینجا. دوست داشتید ببینید.