X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 3 دی 1386 ::::
به یاد دستکشهای گمشدم

چرا این وبگذر اینجوریه؟

صبح ساعت 8:30 که وبم و باز کردم تعداد بازدید کننده هام 8783 نفر بود. ساعت 1:20 ظهر 9392 نفر. بعد وبگذر نوشته تعداد بازدید کننده های امروز 10 نفر. البته نگید هر آدمی رو حتی اگه 10 بار هم وبم وباز کنه یک بار نشون می ده چون این وب نمی تونه 609 بار توسط 10 نفر باز شه. اگه دلیلش و می دونید به من بگید. البته همیشه اینطوریه ها فقط امروز نیست.

دیروز می خواستیم بریم سینما. اما کارمون زیاد طول کشید و دیگه از خیرش گذشتیم. فقط واسه اینکه دلمون خنک شه رفتیم یکی یه جفت دستکش خریدیم. اون دستکشای خدابیامرز من که دیگه پیدا نشد و چون من از این موضوع بیشتر ناراحت بودم و خیلی دلم از دست یابنده دستکشام خون بود که نیاورده تحویل بده یه نیم پوت هم خریدم و باز چون هنوز احساس می کردم ته دلم سوزناکه یه شام خوشمزه هم بیرون خوردیم بلکه آبی باشه روی آتش دلم. حالا احساس می کنم حالم بهتره.

خواهرم آپ کرده دوست داشتید اونجا هم یه سری بزنید.

یکی دوهفته پیش رفته بودم خونه مامانینا و شب اونجا بودم. ساعت 10 این طورا دیگه داشتم شوت می شدم از خواب فرزانه هم داشت کاراش و انجام می داد و یه جزوه بود که باید فرداش تحویل می داد و یه بخشش این جوری بود که باید یه شعر و یه داستان و یه معما از خودت می نوشتی واسه بچه های پیش دبستانی و کوچیکتر. حالا تو اون خواب و بیداری طبع شعر منم زده بالا و راجع به میوه ها شعر می گفتم و فرزانه هم یادداشت می کرد و واقعا به چرت بودنشون کلی می خندیدیم. اما خب استاد برای من توضیح می داد که اینا واسه ما چرته اگرنه بچه ها خیلی هم دوست دارن. متاسفانه چون شعرا رو تو خلسه گفتم الان یادم نیست. یه قصه هم باید می نوشت که اونم از خودم درآوردم و هی فرزانه می گفت ببین بسه دیگه کوتاه باشه اما من که نمی تونستم جلوی تراوشات مغزیمو تو اون وقت شب بگیرم. بعد تو داستان داشتم می گفتم که مادره می خواد بره خرید و دوتا بچه های چهار سالش تو خونه تنها می موندن دیدم بد شد آخر قصه یه مادر بزرگی از یه سوراخی درآوردم و چپوندم اون تو تا درسی هم به مادرا بدم و بچه هاشون و تنها نذارن. خلاصه که کلی خندیدیم. کارجالبی بود.