X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : سه‌شنبه 27 آذر 1386 ::::
مناسبتهای دی ماه

ماه دی داره از راه می رسه. تو این ماه دوتا مناسبت بزرگ دارم. اولیش 18 دی  که تولد مجید. دو سال پیش در چنین روزی ما رفتیم آزمایش دادیم و بعد هم برگشتیم و تولد بازی کردیم. از دو سه روز قبلش با فرزانه رو بادکنکها کاریکاتور کشیدیم و جمله های خنده دار نوشتیم. منم که می خواستم از خودم هنر دربکنم گفتم برای اولین بار دستپختم و به خوردش بدم و کیکش و هم خودم درست کنم ولی هیچ کدوم از این اتفاقا نیفتاد. بدجوری ضایع شدم. اون روز صبح خیلی زود بیدار شدم تا خونه رو تزیین کنم. غذا و کیک درست کنم. یکی هم نبود بگه خب آدم عاقل چطوری می تونی یکی دو ساعته همه این کارا رو بکنی؟ اونم من که از بس کندم همه رو دق می دم و خدایی اون روز خودمم دق دادم. بادکنکا رو که باد کردیم دیدم همه اون نقاشیهای بامزه پاک شدن و یا اونقدر کمرنگن که به زحمت دیده میشن. کلی خورد تو ذوقم و بعد همونطور که بادکنکا زمین بود و منم دربه در این ور می رفتم و اون ور می رفتم مجیدم اومد در حالی که من اصلا آماده نبودم. به مامانم گفتم یه دقیقه صبر کن فعلا در و باز نکن. مجید دوباره زنگ زد. یعنی این وقت شناسیش من و کشته. محاله زمانی رو که گفته میاد یک دقیقه این ور اون ور شه. مامان گفت زشته پشت در مونده و رفت در و باز کرد. منم با قیافه آویزون آماده شدم و رفتیم واسه آزمایش. اما خب دیگه همه چی و دید و این بدترین سورپرایزی بود که کردم. خودم به خاطر اتفاقایی که افتاد بیشتر از اون غافلگیر شدم. طفلی مامانم همه کارا رو کرد. یعنی هم خونه رو تزیین کرد هم غذا و کیک درست کرد. بعدم خودش رفت دنبال کاراش. ما هم بعد از آزمایش و واکسن و این حرفا دیگه ظهر شده بود که برگشتیم خونه و من دیدم بـــــــــله کلیدم و جا گذاشتم. هر چی هم زنگ زدم کسی نبود که در و باز کنه. عین پت و مت مجید و کشوندم با خودم بردم مدرسه فرزانه و کلیدش و گرفتم و باز برگشتیم خونه و بالاخره رفتیم تو. یعنی خسته و مونده بودیم. واقعا عجب تولدی بود...

دومین اتفاق سالگرد عقدمونه که 29 دی ماه و اتفاقا تولد خواهرمم هست. دو سال پیش این روز عید غدیر بود. اون روز صبح که مجید اومد یعنی همه شگفت زده شدیم. ببین عجب شانسی!!! رفته بود آرایشگاه و اونم گفته بود بذار یه کاری کنم که حسابی تغییر کنی. اینم قبول کرده بود و آرایشگره هم انقدر موهاش و کوتاه کرده بود که خدا بدونه. خیلی بد بود. هنوزم فیلم وعکسای اون روز و که می بینیم می خندیم. بعد از آرایشگاه قرار بود بریم آتلیه و رفتیم اما هرچی زنگ می زدیم کسی در و باز نمی کرد. اون روزم عکاسه به من گفته بود که حتی نیم ساعتم دیر تر نیا چون نامزدی دختر خودش بود. انقدر اعصابمون خورد بود گفتم که حتما رفته. رفتیم یه دور زدیم و باز با ناامیدی تموم بهش زنگ زدیم یه دفعه دیدم گوشی رو جواب داد و نگو یه دقیقه رفته بود بیرون و از شانس ما هم همون موقع رسیدیم. تو جشنمون افسانه هی می گفت بابا تولد منه کادوهاتون و بدین به من..... خیلی خوب بود و همه چی به خیر و خوشی گذشت اما حالا دیگه ازهمه اونا فقط یه دنیا خاطره خوب برامون مونده که هیچ وقت از یادمون نمی ره.