X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : پنج‌شنبه 22 آذر 1386 ::::
یک تصمیم سخت

نمی دونم در ازاء چیزی که قراره به دست بیاد چه چیزی باید از دست بدم. چون قاعده دنیا اینجوریه. هیچ چیزی رو مجانی بهت نمی ده گاهی هم بهای سنگینی می گیره. حرفهای مجید هم من و سخت به فکر واداشت. بد جور مونده بودم تو دو راهی. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم یه راه و که البته درست ترین راه باشه انتخاب کنم. با زبون بی زبونی مخالفتش و به من نشون داد اما در هر صورت انتخابش با خودم بود. یه خورده تنهام گذاشت. برام لازم بود. باید با خودم کنار میومدم. فکر کردم. از زور ناتوانی و سردرگمی گریم گرفت. حتی یک درصد هم فکر نمی کردم مخالف باشه اما بود. از خدا پرسیدم پس کی قراره این اتفاق بیفته؟ اصلا چرا نباید بیفته؟ دلمم نمی خواست که مجید فکر کنه حرفاش برام اهمیتی نداره. معلومه که اهمیت داره. در هر صورت اگه این اتفاق بیفته اونم یه جورایی درگیر می شه. درسته مستقیم نیست ولی در هر صورت اثرش و میذاره. دیگه واقعا مغزم کار نمی کرد. یه دفعه یاد استخاره افتادم. اصلا اهل استخاره نیستم و اصولا اگه تصمیمی بگیرم اجراش می کنم ولی این بار شاید باید یه کاری می کردم تا مجید هم نسبت به این قضیه یه آرامش نسبی پیدا کنه. به مجید گفتم استخاره می کنم اگه خوب اومد دیگه مخالفت نکن و اگه بد اومد دیگه من راجع به این قضیه حرفی نمی زنم. یه sms زدم به آقا وحید تو قم و ازش خواستم برام استخاره بگیره. ده دقیقه بعدش جواب داد که انشالله خوب است. مجید جواب استخاره رو نپرسید. انگار از قبل می دونست که جواب چیه. منم چیزی نگفتم. حالا دیگه اون باید خودش و راضی می کرد همونطور که اگه منفی بود من باید خودم و راضی می کردم. می دونستم که چون خیلی منطقیه حتما با این قضیه کنار میاد. دو روز با خودش فکر می کنه و بالاخره حلاجیش می کنه. منم باید تمام جوانب و در نظر بگیرم و این کارو درست انجام بدم. دلم نمی خواد برای به دست آوردنش بهای سنگینی بپردازم چون اگه نشه ازش بهره برداری کرد یعنی یه تلاش بی فایده و یه شکست دیگه. خدایا کمکمون کن که شدیدا محتاج کمکتیم.