X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : شنبه 17 آذر 1386 ::::
یه هفته خوب دیگه

خدا رو شکر قدرت این و دارم که روحیم و خوب حفظ کنم و با یه دل خوش کنک الکی هم که شده هم خودم و هم اطرافیانم و شاد کنم.

دیروز کیک درست کردم وبرای ناهار همه رو مهمون کردم. عصر که آمنه دوباره زده بود زیر گریه دوتایی با هم در حالیکه بارون خیلی هم شدید بود رفتیم بیرون قدم زدیم و کلی صحبت کردیم. یه دفتر بهش دادم وگفتم همه احساسات مثبت و منفیت و تو این بنویس. منفیها رو پاره کن بریز دور و مثبتا رو اگه ازشون لذت می بری چند بار بخون. گفتم از چیزایی که دوست داشتی و آرزوش و داشتی بنویس و مثلا بگو تا پنجشنبه من خوبم و باید فلان چیز و بخرم. گفتم بنویس عید باید بری و برای پسرت لباس نو بخری یا به نیتش تخم مرغ رنگ کنی. گفتم بنویس که چهاردست و پا میره و تو باهاش بازی می کنی. گفتم هرچی که به ذهنت میاد و بنویس. از تصور مطالبی که بهش می گفتم لبخند می زد. زیر بارون قدم زدیم و دعا کردیم. وقتی برگشتیم روحیش به نسبت خوب بود. گفتم حالا بریم چایی مونده های عاطفه رو بخوریم. آخه مثلا صبح یه چای دم می کنه تا شب حالا دیگه اون چای بجوشه، سیاه شه، قیر شه فرقی نمی کنه. همینه که هست. بین راه یکی از راننده هایی که صبحا سوار اتوبوسش می شیم ما رو دید.

یکی دوساعت بعد از اینکه برگشتیم خونه، آمنه اینا رفتن خونه خواهر شوهرش. من و مجیدم رفتیم خونه خودمون. نمازمون و خوندیم و زدیم بیرون. روحیه هردومون ضعیف شده بود. نم بارون به صورتمون می خورد اما دیگه خیلی کم بود و آخرم قطع شد. تو اون سرما رفتیم پارک یه دوری زدیم و به صدای آب و فواره ها گوش دادیم و خوب نفس کشیدیم. حالمون که بهتر شد قدم زنان برگشتیم سمت خونه. بوی چوب سوخته و خاک خیس خورده میومد. هوا خیلی سرد بود. دو تا بستنی گرفتیم و راهمون و دورتر کردیم تا دیرتر برسیم. حالمون خیلی بهتر بود. دوباره همون راننده رو دیدم. گفتم الان می گه این دختره کار و زندگی نداره. هی میره لباس عوض می کنه با یکی دیگه میاد بیرون قدم می زنه.  تو خونه هم به جای شام باقالی داغ با گلپر خوردیم. جای شما خالی.

تو اوج بدبختی و مشکلات هم می شه احساس خوشبختی کرد. فقط باید یادمون نره که یه خدایی داریم و می تونیم بیشتر از هر کس دیگه بهش اعتماد کنیم. این روزا هم می گذره و ازشون فقط یه خاطره می مونه. نمی خوام این هفتم و مثل هفته پیش تلخ بگذرونم. گرچه که هنوز آمنه همونجوریه و چشمهای بچه زهره رو باید دوشنبه عمل کنن چون یکیش نمی بینه و یکیش بسیار کم بیناست و نیره هنوز وضع زندگیش همونجوریه و . . . هنوز هیچی عوض نشده و باید دعا کنیم اما با خوش بینی و اعتماد کامل به خدا و حکمت خدا. انشالله که همش به خیر می  گذره.

پ. ن 1: از حمید عزیز و کاوه عزیز خیلی خیلی ممنونم.

پ. ن 2: تو وبلاگ شکلات حمید از کیک پختن و خوردن تو ناراحتی نوشته بود. برام جالب بود آخه منم دیروز کیک درست کردم. برید حتما ببینید خیلی مطلبش قشنگه.