X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : پنج‌شنبه 15 آذر 1386 ::::
بچه داری

دیشب گفتم امیر علی رو بدین به ما. شبا که هستیم. مواظبشیم. روزا هم بالاخره یا عاطفه یا آقا عیسی خودش نگه میداره. قبول نمی کردن. می گفتن مگه نمی خواهید صبش برید سر کار. گفتم غصه اون و نخور. حداقلش اینه که تجربه می کنیم. قرار بود برن خونه مژگان. با پررویی وسایلش و گرفتم و گفتم ما بیداریما. حتما بیاریدش. تازه فردا هم که پنجشنبس زود میام. فقط شیرش و برام بزارید که درنمونم. رخت خوابشو داروهاش و چند تا چیز دیگه رو بردیم خونمون. ساعت 11 دیگه حسابی خوابمون گرفته بود. نیم ساعت بعدش اومدن. بچه رو بیدار کرد و شیرش داد و جاشم که تمیز بود و بعد از یه ساعت رفتن. آقا عیسی می گفت خودم نگهش می دارم. گفتم نه. می خوام که پیش آمنه باشی. نگران بچه هم نباش.

یه پتو تو اتاق پذیراییمون انداختیم و یه پتو هم رومون. بچه هم کنارمون بود. ساعت 1 داروش و دادیم و خوابیدیم. ساعت 3 از صدای نق و نوقش بیدار شدم. بعدم مجید بیدار شد. یه خورده من نگهش داشتم یه خورده هم مجید. شیر تو شیشه رو خورد اما چون شیشه کوچیک بود کامل سیر نشد که دیگه تا صبح بخوابه. ساعت 4:30 دوباره خوابیدیم و 6 بیدار شدیم. خواب بود اما تا صبح هی غر می زد. صبح گذاشتمش تو قنداق فرنگیش و مجید برد خونه مامانش. طفلیا بالاخره یه شب راحت خوابیدن. بدون اینکه وسطش بیدار شن. همشون کلی دعامون کردن. مجید هم همینطور. اما انگار نمی دونن که آمنه خیلی بیشتر از این حرفا واسه من عزیزه.  دلم می خواد هر کاری که از دستم برمیاد انجام بدم تا حالش زودتر خوب شه.

 تجربه جالبی بود. به خودمون امیدوار شدیم. حالا فعلا قراره تا چند شب امیرعلی مهمون خونه ما باشه.

دعا یادتون نره.