X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : شنبه 10 آذر 1386 ::::
آنچه گذشت

پنجشنبه دوستام اومدن و خیلی خوش گذشت. هم گفتیم و خندیدیم و هم از شنیدن اتفاقاتی که برای ملیحه و نیره افتاده است بی نهایت متاثر شدم.

منیژه از دعواهای خنده دارش با شوهرش تعریف می کرد دیگه ضعف کرده بودیم از خنده و اینکه یه بارم از بس نصفه شبی بچش جیغ می زد و گریه می کرد سه تایی رفته بودن تو کمد دیواری و باز اون تو ام دعوا می کردن و دیگه آخرش خودشون غش غش خندیده بودن. شوهرش می گفت بچش فقط سرشیشه رو می خورد. پستونک نمی گرفت. اینم واسه اینکه صداش درنیاد و هوا هم نره تو شکمش انگشتش و کرده بود تو سرشیشه و انگشتش کبود شده بود. آخه تو یه مجتمع زندگی می کنن و هر سر و صدایی و همسایه ها می شنون.  بعدم مجید و آقامرتضی رفتن این در کوچه ما رو درست کردن البته به اصرار آقامرتضی. این در ما با آیفن باز نمی شه هی مجبوریم از بالا کلید بندازیم یا سه طبقه رو بریم پایین و در و باز کنیم. دره درست شد دیگه منیژه ولمون نمی کرد از بس می گفت « قوت بازوهاش صلوات» در کل شب خیلی خوبی بود. ساعت یک اینطورا بود که رفتن.

جمعه دیگه حوصله مهمون نداشتم. دیروزش همش سرپا بودم. صبش خونه مونه رو جمع و جور کردیم. بعدم کوفته پزون شروع شد و ای بمیری شانس کوفته هام ترک خورد. البته فکر نکنید آش شد ریخت بیرونا نه. یه کوچولو گند خورد به ریختشون. منم دیگه داغون. عجیب حالم گرفته بود. هی مجید می گفت بابا خوبه. اما من که زیر بار نمی رفتم می گفتم خوبه واسه خودمون نه یه مهمون که برای اولین بار دعوتش کردیم. دیگه خلاصه اعتماد به نفسم رفت به زیر صفر. خورشت دست نخورده از دیشب مونده بود. همون و یه کم زیادش کردم و برنج هم کنارش باز خیالم راحتتر شد. ساعت 8 شد دیدیم هنوز نیومدن. مجید یه زنگ زد گفت می خواهیم بخوابیما. شما نمی خواهید بیایید. گفت یه مهمون بی موقع واسشون اومده بود که همین الان رفت. چند دقیقه بعدش اومدن. مجید گفت نصف شب اومدین خونه مردم چی بگین... امشبش هم به بگو بخند گذشت ولی اصلا به پای دیشب نمی رسید. نمی دونستیم کلاس بذاریم. نمی دونستیم راحت باشیم. منم که اصلا حرفم نمیومد باهاشون. ولی خدا رو شکر مجید نمی ذاشت ساکت بمونه. تازه کوفتمم خیلی هم خوشمزه بود. اصلا هم بد نبود که آوردمش وسط سفره. چون چرخوندمشون و روی سالمشون و گذاشتم. هاهاها!!! اما خب مثلا یه جوری بودن. از اینا که دو لقمه می خورن می گن سیر شدیم. خب بابا بخور دیگه. صبح تا حالا جون کندم تا تو بیایی اینجا شام بخوری سیر شی. اصلا می دونی چیه بهشون گفتم که بار اول و آخرم بود واستون کوفته گذاشتم. برید دیگه اینورا پیداتون نشه. خستم کردین با این غذا سفارش دادنتون. اینم که از خوردنتون. . .  یکی من و بیدار کنه به خدا من اینا رو نگفتم. یعنی بلند نگفتم اما تو دلم گفتم. ساعت 11 کادوشون و دادیم دستشون و رفتن. اونا هم واسه ما یه سبد گل و کادو آورده بودن. یه میوه خوری خیلی شیک. اتفاقا منم بهشون میوه خوری دادم. یکی از هزاران میوه خوری که هنوز رو دستم مونده و دوسشونم ندارم قالب اونا کردم. واسه عروسیشونم یه ربع سکه دادیم دیگه بسشونه. مجیدم می گفت دیشب بیشتر خوش گذشت. آدمای دیشب از جنس خودمون بودن. راحت و خودمونی. اونا هم بار اول بود که شام میومدن. چقدر تفاوت!!!

 ساعت 12 دیگه بیهوش شدیم از خستگی.