X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : شنبه 3 آذر 1386 ::::
از هر دری سخن

بالاخره پالتو خریدم. پنجشنبه که تعطیل شدیم بدون قرار قبلی تصمیم گرفتیم بریم کوچه برلن در نتیجه راه افتادیم و یه ربع بعدش رسیدیم اونجا. فکر می کردم نهایتش بشه 30 تومن اما منم که همچین خوشگل پسند از یکی خوشم اومد که 55 تومن بود. بعدم هی گشتیم دیدم فایده نداره از همون خوشم اومده. در نتیجه هی این جیب و بگرد اون کیف و بگرد خودمون و کشتیم دیدیم 50 تومن بیشتر نداریم البته صرف نظر از پول خوردای ته کیفمون. بالاخره باید یه جوری برمی گشتیم خونه و قطعا اونم پای پیاده نبود. دوباره رفتیم همون مغازه و اونم قبول کرد و یه 5 تومن تخفیف داد و ما هم همون و خریدیم. لعنتی همه چی گرونه.

به زمستون وعده داده بودم مهمونش کنم. امروز روز موعوده. خب چه روزی بهتر از شنبه که بلیط سینما نیم بهاست (عجب خسیسی هستم) آره دیگه اول می ریم سینما (توفیق اجباری) بعدم شام و بعدشم خونه.

همه هفته رو سر می کردم تا جمعه بشه و یانگوم و ببینم. حالا که تموم شده خیلی ناراحتم. هر چی هم جاش بذارن دیگه فایده نداره. اولین بار بود که به یه سریال اینطور علاقمند بودم و وابسته. ای داد از این دنیا که همه چیزش فانیه.

به نظرتون عجیب نیست که آدم استعداد خودش و بشناسه و بدونه تو چی موفق می شه اما دنبالش نره. من اینجوریم. نه اینکه نخواستم، نتونستم. ما اصولا استعداد زیادی تو نقاشی داریم. هم من هم خواهرم. یه مدت من شده بودم مامانش. وقتی رفتیم واسه انتخاب رشته اون درست مثل مادرایی که خودشون یه آرزوهایی داشتن و بهش نرسیدن بهش گفتم بره نقاشی البته خودش هم دوست داشتا و استعدادش هم فوق العادس. اما می خواست اشتباه من و تکرار کنه و بره یه رشته دیگه بخونه. خدا رو شکر قسمت شد همونی رو انتخاب کنه که دوست داره. حالا که چند سال گذشته تصمیم گرفتیم با هم بخونیم و دوباره دانشگاه شرکت کنیم. همین رشته ای که هر دومون دوست داریم. اون که مطمئنم موفق می شه اما خودم می ترسم بازم نشه. آخه اگه پیش و بگیرم شاید دیگه نتونم بیام سر کار و این چیزی نیست که من دوست داشته باشم. کلاسای آزاد و بهم پیشنهاد ندید. اما اگه فرصت کردید یه کوچولو برام دعا کنید. در هر صورت رسیدن به آرزوهایی که می تونه آرامش روحی به همراه داشته باشه خودش خیلیه.