X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 6 آبان 1386 ::::
بیماران

دیروز با خواهر کوچیکم قرار گذاشتیم و دوتایی رفتیم دیدن خواهر بزرگم. یه دخمل سفید بی ابروبه خونواده سه نفریشون اضافه شد. با این انتخاب اسمشون کشتن مارو. اول اول گفته بودن اگه دختر باشه مینو پسر باشه مانی. بعد گفتن مینو نه ماندانا. بعد گفتن ماندانا نه پارمیدا. بعد دوباره گفتن ماندانا. دیروزم فهمیدیم برگشتن سر خونه اول یعنی مینو که به معنی باغ بهشته. اسم دختر بزرگش ملیکاست. سر اون یک کلام بودن. همون ملیکا ولی واسه این انتخابشون سخت بود. حالا ببینیم تا شناسنامه بگیرن چی میشه. اونجا هوای بیمارستان خواهرم و گرفت و یه دفعه رنگش شد زرد زرد. بعد مامانم زودی یه آب آناناس واسش باز کرد و گفت این شیرینه بخور. نصفشم ریخت واسه من. گفتم مثلا مریض ایناان. من سورومورو گنده نشستم اینجا از همه چیزم تست می کنم. بعد می گم تو یخچال و نگاه کن چیزی نمونده باشه خدایی نکرده نخورده از این در نرم بیرون. اوناام یه خورده خندیدن و دیگه جو عوض شد. 

یک سرمای جانانه خوردم. حسابی داغونم. صبح رفتم دکتر آمپول پشت آمپول. کپسولای خفن. انواع و اقسام شربت.... همینه دیگه می گم از این سرما بدم میاد واسه اینه که یه سره مریض می شم. اصلا هم راهکار پیشنهاد نکنید من خودم همه این کارا رو کردم. فایده نداره. پارسال از بس آمپول زده بودم دیگه آبکش بودم. تازه تازه دارم خوب می شم که باز شروع شد فقط اگه می دونید چطوری باید مقاومت بدنم و ببرم بالا بهم بگید چون خیلی زیاد مریض می شم.

یه موردی برای عاطفه (خواهر زمستون) پیش اومده بود بعد اون به جای اینکه بره پیش دکتر زنان رفته بود دکتر عمومی. اونم یه تجویز عجیب کرده بود و واسه این آزمایش ایدز نوشته بود. ما رو می گی وقتی فهمیدیم کف کردیم. خدایی هیچ ربطی نداشت. عاطفه که دوباره اون مورد واسش پیش اومد رفت آزمایش رو داد. توی آزمایشگاه هم خیلی برخورد بدی باهاش داشتن انگاری که هر کی واسه این آزمایش بره چیکارس!!! خلاصه یه دو هفته ای گذشت تا اینکه یه روز صبح زود از آزمایشگاه زنگ زدن که پاشو بیا اینجا. اینم پرسیده بود که جواب آمادس؟ گفتن نه تو حالا بیا!!! بعد عاطفه زنگ زد به من. حالا اینم گریه که حتما جواب مثبت بوده که صبح زود زنگ زدن که پاشو بیا. دیگه من و می گی سکته رو زدم. گفتم عاطفه هر چی بود زنگ بزن به من بگوا منتظرم. بعد دیگه اگه بدونید من چه حالی داشتم هی التماس دعا و صلوات و نذر و ذکر و چمی دونم دیگه هرچی بلد بودم گفتم. اینم زنگ نمی زد ساعت شد 11-12- 2-3 خودمم که زنگ می زدم کسی گوشی رو برنمی داشت. اینجوروقتا هزارتا فکر عجیب و غریب میاد تو کله آدم. منم قاطی گفتم حتما جواب مثبت بوده و این برنگشته خونه. بعد چون مطمئنم نبودم به زمستون چیزی نگفتم که بیخودی نگران نشه. عصر از محل کارمون بدو بدو رفتیم اونجا. دیدم عاطفه خونس می گم پس چرا به من زنگ نزدی؟ می گه با فرزانه (خواهرزادش) رفته بودیم سینما بعدم دیگه بیرون بودیم.... منم داغ کردم عصبانی می گم نمی تونستی یه زنگ به من بزنی؟!!. . .  اونم که ریخت من و تو عصبانیت دیده خودش و جمع و جور کرد و ما هم برگشتیم خونه. بازم خدا رو شکر که چیزی نبود. ولی باید جفتشون و خفه می کردم هم عاطفه رو هم اون دکتر احمقی رو که همچین تجویزی کرده.