X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 2 آبان 1386 ::::
بوذرجمهر

 یه قول کوچولو به حمید عزیز (باور من) داده بودم که راجع به بزرگمهر بنویسم و خلاصه الوعده وفا:

در زمان انوشیروان (کیخسرو پسر کیقباد) ساسانی تقریبا تمام دنیا خراج گذار امپراطوری ایران بودند و باید هر سال مالیاتی را به ایران می پرداختند.

در یکی از این سالها پادشاه کشور هندوستان از این امر سر باز زد و وقتی انوشیروان دید از مالیات او خبری نیست پیغامی برایش فرستاد و دلیلش را خواستار شد. پادشاه هند که به هر بهانه ای شده می خواست از این مالیات سنگین فرار کند معمایی را برای انوشیروان فرستاد ( متاسفانه معما را فراموش کردم) و گفت در صورتی مالیات را می پردازد که پادشاه ایران بتواند به این سوال پاسخ دهد. انوشیروان با علما و دانشمندان دربار جلسه ای گذاشت و معمای پادشاه هند را مطرح کرد ولی هیچ کس نتوانست پاسخی به آن دهد انوشیروان مامورانی را به اقسا نقاط کشور فرستاد تا هر طور شده پاسخ آن معما را پیدا کنند.

روزی یکی از ماموران پس از جستجوی فراوان به محله ای می رسد که تعدادی از کودکان و نوجوانان بازی می کردند. بچه ها که او را غریب می بینند به طرفش می روند و کمی گفتگو می کنند و دلیل آمدنش را می پرسند. مامور معما را مطرح می کند و با کمال تعجب پاسخ آن را از زبان یکی از کودکان دریافت می کند. او به سرعت این خبر را به دربار می فرستد و انوشیروان از مامور می خواهد که پاسخ دهنده را به دربار بیاورد تا پاداشش را بگیرد. مامور کودک روستایی را با خود به دربار می برد. انوشیروان از دیدن او تعجب می کند. در دوره ساسانی فقط اشراف می توانستند به مدرسه بروند. با این حال انوشیروان که کودک را بسیار باهوش می بیند او را در دربار نگه می دارد و تحت آموزش قرار می دهد. کودک به سرعت پله های ترقی را بالا می رود و روزی می رسد که دست راست انوشیروان یعنی وزیر اعظم او می شود. او برای همه قابل احترام بود و همچنان پس از قرنها به عنوان حکیم و دانشمند ایرانی از وی یاد می شود به او بزرگمهر یا بوذرجمهر می گویند.

یکی از ماجراهایی که از بوذرجمهر خواندم و هیچ وقت از یادم نمی روداین بود که حسودان آن دوره پیوسته تلاش می کردند این حکیم را در نظر انوشیروان خراب کنند اما هیچ وقت نمی توانستند موفق شوند و انوشیروان به قدری وزیرش را دوست داشت و برایش احترام قائل بود که به همه ثابت شده بود این امر غیر ممکن است. از بد روزگار اتفاقی حادث می گردد که سوء تفاهمی برای انوشیروان پیش می آید و حسودان هم دست به کار شده و به آن دامن می زنند. به دستور انوشیروان بوذرجمهر را به زندان می اندازند و برای شکنجه او دستور می دهد که فقط یک نوع غذا به انتخاب خودش به او دهند. بعد از چند سال که از این ماجرا می گذرد روزی می رسد که باز هم گره ای پیدا می شود و فقط به دست آن حکیم می تواند باز شود. انوشیروان که فکر نمی کرد او هنوز زنده باشد مرتب خودش را ملامت می کرد. ضمن اینکه طی این سالها آن سوء تفاهم هم رفع شده بود اما بوذرجمهر زنده بود و بعد از آزادی پیش انوشیروان می رود. انوشیروان که خود را مقصر می دانست از او عذرخواهی می کند و می پرسد که چطور با یک نوع غذا زنده مانده. بوذرجمهر می گوید: من شیر را انتخاب کردم که هم نوشیدنیست و هم خواص غذایی دارد به این ترتیب با خوردن فقط یک نوع غذا نه به غذای دیگری نیاز پیدا کردم و نه تشنه می شدم که نوشیدنی دیگری بخواهم.

 از آن پس هیچ کس نتوانست بوذرجمهر را مقابل پادشاه خراب کند و انوشیروان هم اگرچه که او را آزاد کرد اما تا پایان عمر خود را به خاطر این اشتباه نبخشید.

 ( شخصیت انوشیروان از آن دسته آدمهاست که من خیلی خیلی دوسش دارم و ارادتمندشم. اگه تونستید راجع بهش بخونید چون دیگه مثل اون پادشاهی نیومد.)