X
تبلیغات
زولا
:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 29 مهر 1386 ::::
سفر اصفهان ۳

بعد از اون پیاده راه افتادیم نمی دونم بریم کجا انقدر رفتیم و رفتیم که نگو. طبق معمول ما 6 تا بودیم با آقای مرادی. یه نقشه اصفهان گذاشته بود زیر بغلش و برو که رفتی. هوا هم سرد بود از بس هم راه رفته بودیم دهنمون خشک شده بود. اینم اصلا به روی خودش نمی آورد که بابا چند تا دختر باهاته. لا اقل به یه ساندیس مهمونشون کن. البته بی دلیل توقع نداشتیما. چون اون تو همه چیز ما شریک بود ولی چیزی از خودش مایه نمی ذاشت. در کل یه خورده خسیس بود. دیگه منیژه گذاشت گردنش و جلوی یه آبمیوه ای وایساد و گفت استاد نمی خواهید چیزی برامون بگیرید؟ یه خورده هم هندونه داد زیر بغلش و دیگه الکی الکی مهمونش شدیم. خلاصه نفری یه شیرموز خوردیم و دوباره راه افتادیم. دیگه اون روز اتفاق خاصی نیفتاد و برگشتیم ولی مگه کاراش از یادمون می رفت. فردا صبحش دوباره برای بازدید از یه کارخونه رفته بودیم که یکاره سر یه چیز الکی جلو همه مهندسای اونجایه غشقرقی راه انداخت که بیا و ببین. ما رو می گی هی می گفتیم خدایا این چرا اینجوری می کنه؟خلاصه قشنگ آبروی ما رو اونجا برد و بعد که برگشتیم تو اتوبوس از همه عذر خواهی کرد. سر این عصبانی شده بود که یکی از بچه ها به شوخی (حالا بنده خدا منظوری هم نداشت) به اون مهندسه که توضیح می داده گفته بود حالا کی پذیرایی می کنید؟ ( آخه رسم همه کارخونه ها این بود که از تمام بازدید کننده ها پذیرایی مختصری می کردن اینم منظورش همین بود.) خلاصه دیگه بالاخره برگشتیم دانشگاه تا عصرش دوباره بریم بیرون. ولی عصبانیت این بنده خدا حسابی سوژه شده بود. راستی اینم نگفتم صبح ها میومد ما رو برای نماز بیدار کنه. ما هم شب دیر می خوابیدیم دیگه صبش مگه بلند می شدیم. زنگ ما هم صداش اینجوری بود که انگار کاسه بشقاب می زدن به هم. اصلا نمی دونستیم این صدای زنگه. بعد اینم ول نمی کرد که انقدر صدای این کاسه بشقاب و درمی آورد و فحش می خورد ما هم چمی دونستیم اونه. فکر می کردیم عین پادگانا یکی اومده بیدار باش بزنه. خلاصه عصرش رفتیم میدون امام که دیگه هرکی خرید مرید داره انجام بده. منیژه و ملیحه و لیلی از ما جدا شدن. من و مژگان و احترام موندیم با این استادمون. دلمونم نمیومد تنهاش بذاریم. همه دختر بودن اون یه دونه تک مونده بود. خودشم با ما خیلی راحت بود. خلاصه دیگه چهارتایی راه افتادیم که بریم بگردیم. اگه بدونید از اون اول که شروع کردیم به گشتن چیکارا کرد. حالا همش و یادم نمیاد. سوار ماشین شدیم و نمی دونم کجا می خواستیم بریم که آقای مرادی به راننده توضیحاتی داد و اونم گفت نزدیک شدیم بعد آقای مرادی گفت بله ستوناش و دارم می بینم. راننده شونش و انداخت بالا و با لاقیدی گفت ما که نمی بینیم. بعد دیگه هی این بنده خدا رو ضایع کرد. من اون موقع همچنان نقش شوهر غیرتی رو بازی می کردم ولی مژگان از بس که خندیده بود به پهنای صورتش اشک می ریخت. صداشم نمی ذاشت دربیاد دیگه داشت خفه می شد. قیافه اون و که دیدم دیگه منم شروع کردم. انقدر خندیدیم تا این که از ماشین پیاده شدیم. هرچی خاطره بد بود تو ذهنمون آوردیم تا بالاخره نیشمون بسته شد. بعد از اون احترام خطا کرد گفت یه جا هست گزای خوب و تازه ای داره بریم از اونجا بگیریم. اسمش و می دونست اما آدرسش و نه. دیگه این استاد ما هم الا و بلا که باید بریم اونجا. بعد رفت آدرس بپرسه. یه عالمه آدم صحیح و سالم از اونجا رد می شدن به اونا کاری نداشت اَد رفته سراغ یه شیرین عقل چپول و وایساده یه ساعت توضیح می ده که آدرس فلانجا رو می خواهیم و اهل اینجا نیستیم و می گن اونجا فلانه . . . خلاصه بعد یه ساعت اون طرف سرش و به آرامی تکون داد و گفت:لطفا یک بار دیگه تکرار کنید. دیگه ما رو میگی... از اون اول که رفته بود سراغ اون داشتیم می خندیدیم. اونم که اینجوری جواب داد... استادمون که برگشت به زحمت نیشامون و بستیم. اونم گفت بنده خدا مجروح جنگی بود. ما یه نگاه به هم کردیم و دیگه چیزی نگفتیم. فرداش تولد مژگان بود تصمیم گرفتیم یه جشن کوچولو بگیریم. مژگان کیک خرید ما هم هر کدوم یه کادو واسش خریدیم و کم کم برگشتیم طرف اتوبوس. دوتا از بچه ها جا مونده بودن و هرچقدر وایسادیم نیومدن. وقتی هم که پبدا شدن دیگه خیلی دیر بود. ما که اون روی آقای مرادی رو دیده بودیم گفتیم الان دوباره یه داد و بیداد در راهه. اما اون با خونسردی تموم فقط خدا رو شکر کرد که بچه ها پیدا شدن. بعدم گفت دیگه به شام نمی رسیم. همین بیرون یه چیزی می خوریم. واسه همه یه مینی پیتزا گرفت البته از خرج دانشگاه. فکر نکنید از جیب خودش بود. دیگه هرجوری بود برگشتیم و رفتیم تو اتاقامون تا مثلا زودی آماده بشیم و تولد بگیریم. از آقای مرادی هم دعوت کردیم که بیاد به اتاقمون. با عروسک و پاکتای خالی ساندیس اتاق و تزیین کردیم و چیپس و پفک و کیک هم گذاشتیم رو میز. ملیحه داشت لباس عوض می کرد که آقای مرادی اومد. حالا اینم هول شد داد می زنه نیا تو من لختم. منم که اونجا به جای همه خجالت می کشیدم گفتم: خاک عالم!!! داد نزن. حالا اون بیچاره اومده بود بگه من نمیام. اگه خواستید شما بیایید تو اتاقم. تازه اون شب بود که فهمیدیم اتاقش کجاست. رفتیم تو اتاقش و می خواستیم درو ببندیم که با ترس گفت نه در و باز بذارید. . . ما هم در حالی که به خودمون شک کرده بودیم دست به در نزدیم. اون شبم گذشت ولی از بس خندیده بودیم دل درد گرفته بودیم. فرداش دیگه چیزی نشد. فقط باغ پرندگان رفتیم که خیلی قشنگ بود. روز بعدشم دیگه برگشتیم و در تمام طول راه استاد از خاطرات گذشتش صحبت کرد و هرکی دیگه هم میومد تو جمع ما اضافه شه زودی می فرستادش پی نخود سیاه. در کل خیلی خیلی خوش گذشت. هنوزم اون استادمون و خیلی دوست داریم و گهگاه به دیدنش می ریم. به جز احترام که بچه اراک بود با چهار نفر دیگه رابطه دارم مخصوصا منیژه و مژگان. اول ملیحه بعد منیژه و بعد من ازدواج کردم. ملیحه یه دختر داره. منیژه یه ماهه که صاحب یه پسر شده. مژگان و لیلی هم هنوز ازدواج نکردن و سر کار میرن. 

                                                                                       پایان