X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 25 مهر 1386 ::::
سفر اصفهان

ایندفعه می خوام از سفرمون به اصفهان تو دوره دانشجویی تعریف کنم.

همونطور که قبلا هم گفتم رشته ما نقشه کشی و طراحی صنعتی بود. قرار بر این شد برای یه سفر علمی، گردشگری به اصفهان بریم. ما چهار تا دوست بودیم که تو اون سفر دوتای دیگه هم بهمون اضافه شدن. من، منیژه، مژگان، ملیحه اون دو نفر دیگه هم لیلی و احترام بودن. با ملیحه همه زیاد شوخی می کردن. خونشون تو کرج بود اما برای اینکه بتونه خوابگاه بگیره و هر روز نره و بیاد گفته بود تو قزوینن. توضیحی از شوخیا نمی دم. حتما همه می دونن دیگه با قزوینیها چه شوخی هایی می کنن.

واسه رضایت گرفتن از خونواده ها هم کلی حکایت داشتیم. از شانس گل ما اون سال انقدر برف بارید و بارید و کولاک شد و بهمن اومد و گردنه حیران به راه تهران اصفهان منتقل شد و کوه ها مثل پشم حلاجی شده در فضا پخش شد و شهاب سنگ باریدن گرفت و صد البته با این توصیفات هم اخبار دقیقه به دقیقه شرایط بغرنج اصفهان و توضیح می داد و رو اعصاب ما که با عزم راسخ می خواستیم بریم به اون شهرلی لی می رفت. بالاخره با هزار مکافات که نگران نباشید و من حتما برمی گردم و گردنه ها رو درمی نوردم و قسم و آیه که اگر خورشید و در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارید و بگید به این سفر نرو من می رم تا علم بیاموزم و فرد مفیدی برای جامعه باشم. بالاخره رضایت دادن و ما راهی شدیم.

قرارمون تو دانشگاه بود. نماز ظهرمون و خوندیم و راه افتادیم. استاد همراهمونم آقای مرادی استاد نقشه کشی و هندسه ترسیمی مون و یه خانم که الان فامیلیش و یادم نیست و مسئول آزمایشگاه فیزیک و اینجور چیزا بود. ما چهارتا با این استادمون خیلی جور بودیم ولی تو این سفر این بنده خدا انقدر سوتی داد و داد که یه لحظه این نیش ما بسته نمی شد. البته خودمونم دست کمی نداشتیما ولی خب مال اون بیشتر بود.

 توی راه یه خورده باهم حرف می زدیم. یه وقتا هم این استادمون و می کشیدیم تو حرفامون که اونم حوصلش سر نره. از دست این اخبارای لیلی هم که غش کرده بودیم از خنده. هم یه خورده بی حیا بود هم پررو در نتیجه هر چی دلش می خواست  می گفت اونم با لهجه غلیظ عربی.

وسط راه یه جایی بود به اسم دلیجان اونجا اتوبوس و نگه داشتن تا شام بخوریم و نمازمون و بخونیم و دوباره راه بیفتیم. از اونجا دیگه یه راست رفتیم تا خود اصفهان. بهمن ماه بود هوا هم وحشتناک سرد. رفتیم دانشگاه صنعتی اصفهان قسمت مهمانهاشون. حالا دانشگاه فسقلی ما کجا و اونجا کجا. خلاصه یه خورده موندیم تو کفش و بعد رفتیم تو اتاقامون. هر اتاق 3 تا تخت داشت با حموم و دستشویی و کمد و یخچال. منظره ای هم که از پنجره معلوم بود حرف نداشت. دو تا اتاق بغل هم و برداشتیم. من و مژگان و ملیحه تو یه اتاق. اون سه تا هم تو اون یکی. آقای مرادی هم تو یه اتاق نزدیک ما بود. این شبش و که خسته بودیم خوابیدیم. سوتیها و سوژه ها از فرداش شروع شد.

                                                                         ادامه دارد...

 

پ.ن1: قصدم خدایی نکرده توهین به مقدسات نبود. فقط دیدم به جاست گفتم از حرفاشون استفاده کنم.

پ.ن2: امروز یه روز بزرگ برای مجیدِ. اولین قدم برای رسیدن به یه هدف بزرگ. دعا می کنم همیشه شاد و موفق باشه.

پ.ن3: این فرزاد و نیلوفر کشتن منو. باباجون جفتتون وبلاگ دارید. برید دعواتون و اونجا کنید. منه بیچاره شدم واسطه. می دونم آخرشم این وسط همه کتکاش نصیب من می شه.