X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 22 مهر 1386 ::::
بازم بازی

سلام به همه دوستان

بازم یه بازی دیگه شروع شده اما یه افشاگری وحشتناکه. نیلوفر مرداب دعوتم کرده تا شرکت کنم. منم دعوتش و لبیک گفتم و دلش و نشکستم. البته شایدم بهتر شد. تو پست قبلی گفته بودم که می خوام یه چیزی بگم اما تردید دارم. حالا با شرکت تو این بازی عملا اون تردید و باید بذارم کنار.

همونطور که می دونید روز اول به عنوان ناشناس و با یه هویت جعلی وبلاگ نویس شدم ولی حالا که فک و فامیل و در و همسایه می شناسنم و لطف می کنن بهم سر می زنن دیگه هویت جعلی به کارم نمیاد. خودم و راست راستی معرفی می کنم و شما هم هر کدوم از اسمارو که دوست داشتید صدام کنید. خلاصه ما اینیم:

و اما بازی:

خودتو معرفی کن: من سمیه ز ... هستم متولد 15 اردیبهشت 1361... 3 تا خواهر دارم: مهیار، افسانه و فرزانه. ا سال و 37 روزه که ازدواج کردم. اسم همسر عزیزتر از جانم مجید است که با هم همکاریم.

فصل و ماه و روزی که دوست داری: فصل بهار و دوست دارم. ماه هم از اسفند تا اردیبهشت و که شادابترین روزهای سال هستن.اسفند که خونه تکونی و شور و شوق و خرید عیده. فروردین که سال عوض می شه و خیلی چیزا رو هم با خودش عوض می کنه و اردیبهشت که هنوز هوا خیلی گرم نشده و جوونه های زیبا و برگهای سبز روشن رو روی درختهای کنار خیابونا و پارکها می بینیم و کلی انرژی می گیریم. ماه رمضان و محرم و هم دوست دارم. نه به خاطر مصیبتهای این دو ماه چون مصیبت که دوست داشتنی نیست. فقط به خاطر حس و حال خودم. روز هم هر روزی که توش یه اتفاق خوب بیفته و بیهوده نگذره. 

رنگ تو: همه رنگا رو دوست دارم و از همشونم استفاده می کنم اما از همه بیشتر آبی

غذای مورد علاقه: انواع کباب +  فسنجون و پیتزا

موسیقی مورد علاقه: یه وقتی بود که فقط اندی گوش می دادم. اما الان همه چی گوش می دم به جز خواننده های در پیت و سوسولی که جدیداً عین علف هرز دارن موسیقی پاپ و به گند می کشن.

بدترین ضد حالی که خوردی: دلم نمی خواد این و بگم ولی می گم. در مورد یکی از خواستگارانم بود که از طریق یکی از دوستانم قرار گذاشته بودن بیان خونه ما و من هم طبق معمول از خواهر و شوهر خواهرمم خواسته بودم که بیان ولی اون روز هرچی منتظر شدیم نیومدن و بعد هم یه دلایلی آوردن که به اونش کاری ندارم. اما اون روز احساس تحقیر شدن داشتم و خیلی حالم گرفته بود البته نه از اینکه حالا اون بیاد یا نیاد چون علاقه ای بهش نداشتم که از نیومدنش ناراحت شم از اینکه من و خونوادم و سر کار گذاشته بودن خیلی ناراحت بودم و نمی دونم دیگه طرف خودش اصرار داره بیاد بعد که قبول می کنی پیداش نمی شه. خیلی زور داره.

بزرگترین قولی که دادی: قولی بود که من و مجید بعد از جشن عقدمون به هم دادیم و روز عروسیمون تجدیدش کردیم که همدیگه رو خوشبخت کنیم و باعث سربلندی همدیگه باشیم و به پیشرفت هم کمک کنیم.

ناشیانه ترین کاری که کردی: وارد یه کاری شدم که اول بسمه الهی یک میلیون و دویست هزار تومن ضرر کردم اونم درست وقتی که حسابی دستم خالی بود و به جز پروژه های سبکی که تو خونه کار می کردم کار دیگه ای نداشتم.

بهترین خاطره ی زندگیت: روز عروسیم.

بدترین خاطره ی زندگیت: اجازه بدین این و نگم. حتی وقتی یادمم می افته حالم بد می شه.

شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی: آره مگه می شه نباشه. قبلنا خیلی دوست داشتم یه بارم که شده اندی و از نزدیک ببینم. اما الان به جز امام زمان کسی نیست.

برای کی دعا می کنی :واسه همه. هر کی که بیاد تو یادم. غریبه و آشنا یا زنده و مرده هم هیچ فرقی نداره.

به کی نفرین می کنی :اهل نفرین نیستم. اما شاید یه وقتا این سردمدارا رو بگم خدا لعنتشون کنه. معتادارم می گم خدا از رو زمین برشون داره. اما اگه کسی خودم و اذیت کنه یا دلم و بشکنه نه نفرین نمی کنم.

وضعیتت در ده سال آینده البته برنامه دارم ولی اینکه تا 10 سال دیگه رو پیشگویی کنم خیلی سخته. اصلا تا اون روز کی مرده و کی زنده. فقط یه چیز و مطمئنم. اگه باشم  می شم 35 ساله.

حرف دلت: کاش بفهمیم داریم چیکار می کنیم و کجا پا می ذاریم. کاش فقط خودمون و نبینیم. کاش همدیگه رو دوست داشته باشیم. واسه خوشحالی همدیگه تو هیچ چیزی کوتاهی نکنیم. کاش اشتباهای هم و ببخشیم. کاش دلمون و خالی از حضور خدا نکنیم. نمازامون و درست بخونیم. معنی واقعی قرآن و درک کنیم. عاشق باشیم و عاشق بمیریم.

منم صمیم، ققنوس، باور من، مرگ رنگ، روزمرگی و حرف دل و دعوت می کنم که انشالله بازی رو ادامه بدن.