:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 28 شهریور 1386 ::::
ذهن هوشمند

دو روزه هی دارم زنگ می زنم به مامانم و خواهرم تا دستور بعضی غذاها رو بگیرم. مامانم که الحمدلله همه چی رو مشتی و یلخی می ریزه تو قابلمه و بعدم می گیره زیر شیر آب و بعدم می ذاره روی گاز. این از این. البته دستپختش و دست کم نگیریدا. خیلی خوشمزس ولی حساب کتاب نداره این روش خاص خودشه. در نتیجه دست به دامن خواهرم می شم. امروز شوهر خواهرم به شوخی می گه آخه آشپزی بلد نیستی چرا عروسی کردی؟ چرا جوون مردم و بدبخت کردی؟ زمستون معجون این و نخوریا. . .

و اما تو این ماه رمضونی هر روز دارم یه نبوغی از خودم دربکنم. دستور غذاهای پراکندمم که هرکدوم روی این کاغذ پاره و اون دفتر یادداشته جمعشون کردم و توی یه سررسید نوشتم. اگه کمک خواستید در خدمتم.

دیگه اینکه فردا تولد خواهر کوچیکمه. ماهم پولامون و روی هم گذاشتیم و براش یه سیمکارت خریدیم. مسئول خرید هم مامانم شد. اونم یه شماره پرتی خرید که فقط خودش حفظ کرد و البته گفت این رندترینش بود. یعنی اون یکی شماره ها چی بودن که این رندشونه. خواهر کوچیکم خبر داره چی براش خریدیم آخه ما یه عادت بدی که داریم طاقت نمیاریم تاروز تولد طرف صبر کنیم. تا می خریم بهش می گیم چیه اما بهش نمی دیم. می دونم مزش از بین می ره ولی خب از اون خوره ای که به جونمون می افته بهتره. خلاصه خواهر کوچیکم از شمارشم خبر داره. بهش می گم شمارت پرته. می گه عیبی نداره!!! من که نمی خوام حفظ کنم. بقیه باید حفظ کنن. می گم خب اگه بخوایی به کسی شماره بدی چی؟ می گه زنگ می زنم به طرف شمارم می افته!!! آره دیگه هوشش به من رفته. چیکار کنیم. ما هم که حفظ نمی کنیم چون وقتی بهمون زنگ بزنه همونجا ثبتش می کنیم تو گوشی و دیگه خلاص. در نتیجه با این روش شما هم می تونید برید یه شماره پرت بخرید. غصه هم نداشته باشید. پس تکنولوژی به چه دردی می خوره؟!!!