X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : پنج‌شنبه 22 شهریور 1386 ::::
کودکی

سلام.

نیلوفر ( نیلوفر مرداب) از بچگیش نوشته بود و من و هم به یاد روزای خوب دوران کودکیم انداخت. چقدر بچه های اون موقع با الان فرق می کنن. ما از صبح که چشم باز می کردیم بازی می کردیم تا شب که بخواابیم. الان از صبح که بیدار می شن پای کامپیوترو بازیهای اینجوری هستن. هیچ دلم نمی خواد جای اینا باشم. ما واسه خاله بازی با چادر مادرامون خونه درست می کردیم که خیلی هم بزرگ و جادار بود. الان یه خونه باربی دارن که یه نفر به زور جا می شه چه برسه به مهمون. آخه تو خاله بازی حتما باید مهمون برات بیاد و مهمونی بری. خاله بازی داره فراموش می شه. خواهرم میگه زنگای ورزش دخترش، می گن یه عروسک بیارید تا تازه بهشون یاد بدن که چطوری خاله بازی کنن. از بس که همه تک فرزند دارن و اونارم منع می کنن که به کوچه و پیش دوستاشون نرن. بچه مودب خونواده ها از صبح که بلند می شه پای بازی کامپیوتری می شینه و مامانشم براش یه بشقاب پفک می بره و به اون افتخار می کنه که با سن کمش چطوری سر از کامپیوتر درمیاره.

ما چهارتا خواهر بودیم که سه تامون توی یه اتاق می خوابیدیم. کوچیکه پیش مامانمینا بود. بازیهای عجیب غریب از خودمون در می آوردیم . لگد بازی. زیر پتو و لاهاف کلی همدیگرو کتک می زدیم و می خندیدم. البته تا مامانمون می اومد آروم می شدیم تا نبینه با اون رخت خوابا چیکار می کنیم. صبمون اینجوری شروع می شد. بعد صبونه رو خورده نخورده دخترعمه هام می اومدن و دیگه جمعمون جمع می شد. چه بازیهایی می کردیم. گرگم به هوا. قلعه بازی. همه گرگه. با توپ بسکتبال وسطی بازی می کردیم. وقتی می خورد تو صورتمون از دردش بیهوش می شدیم. یه خورده گریه می کردیم باز دوباره می رفتیم وسط. بعد از سه چهار ساعت هم که عمم می گفت بریم ههممون صدامون در میومد که تازه بازیمون و شروع کردیم. ظهرا مامانم به زور می خواست ما رو خواب کنه که خودشم بخوابه اما مگه ما خوابمون می برد. مثلا سر ظهر می اومدیم ساکت باشیم و بازی نشستنکی بکنیم. یه اعصاب سنج داشتیم که اگه حلقه و میله به هم می خورد صدای زنگ بلندی درمیومد. ما هم اعصاب قشنگ اصلا صداش و درنمی آوردیم!!!!!! من چای خیلی دوست دارم. از بچگی هم همینطور بودم. بعضی ظهرا با این وعده که عصری بلند شی بهت چای می دم می خوابیدم. اما همیشه این شگرد مامانم  کارساز نبود. توی حیاتمون داربست زده بودن و شاخه های درخت انگور از همه جاش رفته بود بالا و خوشه های زیبای انگور ما رو که قدمونم نمی رسید تا بچینیمشون وسوسه می کرد تا از حوض کنار حیاط بالا بریم و به هر جون کندنی شده اونا رو بچینیم. عصر هم با نون تازه و پنیر بخوریمشون. اون روزا از یادم نمی ره. چقدر با خواهرم دعوامون می شد بعد یه دقیقه دوباره بازی می کردیم. یه بار که واسه بازیمون هیچ خوراکی نداشتیم و اون اومد خونه من بهش آب نمک دادم اونم با آب ولرم. اون بیچاه هم می خورد. الان که یادمون می افته می خندیم. توی حیاتمون یه درخت یاس هم داشتیم که عطرش تو کل کوچه می پیچید. اون روزا از یادم نمی ره. با اینکه پدرم اون خونه رو فروخت و صاحبخونه جدید درختها رو کند و باغچه رو صاف کرد و جلوی پنجره بزرگ و سرتاسری طبقه دوم آجر چید. اون روزا از یادم نمی ره با اینکه مشکلات از در و دیوار رو سرمون آوار شد و پدرم با اون همه شهرت و ثروت الان . . . نه ولش کن. تا همینجا که جلو اومدم خوبه. جلوترش دیگه همش . . . .

منم دلم می خواد اگه یه روز بچه دار شدم یه حیاطی باشه که یه حوض وسطش و دوتا باغچه هم اطرافش تا بچه من هم بتونه این لذتهارو با همه وجودش حس کنه. از درخت بره بالا و میوه بچینه. توی حیاط تاب ببنده. وسط حیاط آدم برفی درست کنه. یه سره جلوی چشمم توی یه اتاق نباشه تا هم اون دلش برای من تنگ بشه و هم من برای اون. کسی چه می دونه شاید بشه. . .