X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : شنبه 17 شهریور 1386 ::::
جشن باشکوه سالگرد ازدواج ما

سلام دوستان. اگه فکر کردین من عصبانی هستم سخت در اشتباهید. فقط سعی می کنم فراموش کنم البته اگه بشه. حالا بگذریم.

و اما برنامه سالگرد ازدواجمون: تصمیم گرفتیم اولین سالگرد ازدواجمون و جشن بگیریم. زمستون می گفت بیا خودمون دوتایی می ریم پارک جمشیدیه. بعدم می ریم همون فست فودی که اولش یه پولی می دی و بعد دیگه هرچقدر بخوایی می خوری. دوتایی کیفش و می بریم. از قبل خونواده من گفته بودن که برای سالگردمون حتما میان. عاطفه خواهر زمستون هم همینطور. در نتیجه این پیشنهاد رد شد. خود من هم ترجیح می دادم سال اول و جشن بگیریم حالا از سالای بعد دوتایی خواهیم بود. خلاصه قرار بر این شد که روز جمعه 16/6/86 مصادف با جشن شکوهمند عروسیمان مراسمی از ساعت 3 تا 7 برگذار کنیم. (تعجب نکنید از 3 گفتیم که لااقل 4 جمع شن) به صرف کیک و میوه و عصرونه. خلاصه ما شروع کردیم به زنگ زدن و از 65 نفر دعوت کردیم اما در نهایت  35- 30 نفر از آنها گفتند که می آیند. ما هم گفتیم عیبی نداره. تقریبا از اوایل هفته پیش شروع کردیم خورد خورد خریدامون و کردیم. تمام ظرفها رو هم یک بار مصرف گرفتیم که خدایی نکرده خسته نشیم. کیک هم سفارش دادیم و گفتیم روش گلای رز قرمز بزاره و گلهای خامه ای ریز دورش هم قرمز باشه. چرا؟ چون لباس من زرشکی بود. کلی هم بادکنک قرمز ساده و قلبی گرفتیم برای تزیین. اصولا من تزیینات و هماهنگ با لباسم انجام میدم. این کارو به شما هم پیشنهاد میدم خیلی شیک می شه. واسه جشن عقدم لباسم آبی بود. همه تزییناتمون هم سفید و آبی بود. تورهای سفید و آبی. بادکنکهای سفید و آبی. حتی گلهای طبیعی روی کیکمون هم آبی بود. خلاصه ایندفعه زدیم تو خط قرمز. همه چیزایی که اون دفعه آبی بود ایندفعه قرمز شد و خب می دونید دیگه این ادا بازیها خرج داره اما گفتیم عیبی نداره این جشن دیگه آخریشه. خونه خودمون کوچیکه در نتیجه جشنمون و خونه مادر زمستون که سه چهارتا خونه اون طرفتره گرفتیم. پنجشنبه دوتا خواهر کوچیکترم همونایی که باهاشون رفتیم شمال اومدن خونمون واسه کمک. ساعت 4 من و زمستون راه افتادیم رفتیم واسه خرید. میوه قرار بود موز و شلیل و انگور بگیریم. اما شلیلش و انقدر زیاد ریخت که دیگه از خرید انگور صرف نظر کردیم و گفتیم واسه هرکی دوتا شلیل می ذاریم. بعدم گوجه و کالباس و نوشابه و هزار تا چیز دیگه گرفتیم. عصرونه سالاد ماکارونی (ماکارونی پیچی- کالباس- خیارشور- سس مایونز) ساندویچ کالباس ژله و نوشابه و از این جور چیزا بود. بالاخره خریدامون و کردیم و برگشتیم خونه. یه ساعت بعدش رفتیم خونه مامانشینا تا خونه رو تزیین کنیم. خیلی خوشگل شد. عکس عروسیمونم زدیم پشت سرمون تا اگه نورمون کم بود اون بدرخشه. بادکنکهارو هم عین خنگولا باد کردیم و از حالا زدیم واسه فردا و البته در همون حال کالباس و خیارشورارم خورد کردیم واسه سالاد. ساعت 10 برگشتیم خونمون. شام خوردیم و بازم کار کردیم. انقدم خوابم میومد که خدا بدونه. بعد از 3-2 ساعت بالاخره رضایت دادیم و خوابیدیم. صبح کله سحر زمستون به زور بیدارم کرده که برم حموم. منم خوابالو جون نداشتم بلند شم ولی بالاخره بلند شدم. خلاصه رفتم حموم و اومدیم صبونه بخوریم. مرباهایی که از شمال آوردیم و  عسلی که از اردبیل برامون رسید و پسته ای که از دامغان برامون آوردن گذاشتیم وسط سفره و فقط پنیر نداشتیم. به خواهرام می گم ببخشید دیگه پنیر نداریم. . .  آخه ما فقیریم نمی تونیم حتی یه پنیر بخریم(داشتم راست می گفتم از بس واسه مهمونیمون خرج کردیم دیگه یه پنیر هم نمی تونستیم بگیریم) اینا رو می گم تا عمق فاجعه رو درک کنید. خواهرم آرایشگری بلده اونم از نوع فشنش. در نتیجه ما هم نشستیم زیر دستش. خداییش هم خوشگل درست کرد. ما هم بسی خرسند از چهره زیبایی که پیدا کردیم لباس پوشیدیم و شونصدتا عکس انداختیم و برای اینکه بیشتر از این مهمونا رو معطل نکنیم رفتیم خونه مادر زمستون. عمه و مادر بزرگم اومده بودن. همون عمم که رفتیم خونه دوستشون تو شمال. به خواهر بزرگم گفتم برن اونجا تا من هم زودی بیام. و خلاصه رفتیم. دوستم و دخترخالمم اومدن و شگفتا باخبر شدیم از اون همه مهمونی که قرار بود بیان فقط همین ها خواهند بود. می دونید یعنی چی؟ انقدر اعصابم خورد شد که خدا بدونه. از این که نیومدن ناراحت نشدم از این که می تونستن بگن نمیان تا من بدونم چقدر باید تدارک بدم و از اینکه نفهمیدن معنی دعوت یعنی اینکه برای من عزیز بودن و خواستم که یک روز دور هم جمع بشیم و باز هم یک خاطره خوب دیگه برای هم بسازیم. این که یکی گفته میام و بعد بی خبر رفته مسافرت و یا مونده خونه و فرشهاش و شسته و . . . نمی دونم چی بگم. فقط می تونم بگم انقدر ناراحت شدم که خدا بدونه. به هر حال اتفاقی بود که افتاده. باید کاری می کردم که لااقل به این چند نفر خوش بگذره. دختر کوچیک عمم می پرسید: بهار مهمونی کی شروع می شه؟ می گفتم شروع شده خبر نداری. اون یکی دخترعمم وسط داشت می رقصید مامانش می گفت اگه تا ساعت 7 همینطور برقصی 1000 تومن بهت می دم. خلاصه اولش یه خورده الکی گفتیم و خندیدیم که حالمون درست شه و بعدش واقعا درست شدیم. کیک و بریدیم و به همه تیکه های بزرگ دادیم و بازم کلیش موند که گذاشتیم رو میز تا هر کی خودش خواست دوباره ببره. بعدم کادو هارو باز کردیم و البته کادوی 10 هزارتومنی من با 300 هزارتومنی زمستون کاملا برابری داشت. همه حقوق من صرف مسافرتمون شد. اینم از خرج خونه برداشتم. این ماه مثل گداها شدم. خلاصه دیگه میز غذا رو چیدم بعدم از همه چی دادم که ببرن خونشون. بازم کلی واسمون موند. دیگه اینکه اگه دلتون خواست می تونید بیایید خونمون. هنوز کلی چیز برام مونده.

پ.ن (1): اگه کسی دعوتتون کرد و می دونید که نمی تونید برید خونش همون موقع بهش بگید. اینطوری بیشتر بهش احترام گذاشتید.

پ.ن (2): یکی از بادکنکایی که زده بودیم ساعت 3 نصف شب ترکید بیچاره برادر زمستونم اونجا خوابیده بود که جن زده از خواب پرید.