:::: تاریخ ثبت : پنج‌شنبه 15 شهریور 1386 ::::
دو مطلب

من تو شرکت کفشام و درمیارم و صندل می پوشم که راحت تر باشم.  همیشه قبل از این که کفشام و بپوشم یا توش و نگاه می کنم یا می زنمش زمین.  شرکتمون و به خاطر سوسکاش سمپاشی کردن. همشونم مردن. اونایی هم که هستن دنبال قبر و تابوت می گردن که بیفتن توش و بمیرن. دیروز پریروزا اومدم کفشم و بپوشم که ای کاش این کار و نمی کردم. حتما می دونید چی شد؟ منه خنگ اما نفهمیدم. سرخوش و خندون راه افتادم و با زمستون اومدیم بیرون. به زمستون گفتم احساس می کنم زیر پام یه چیزیه. ای خدا الانم که دارم می گم همه جونم جمع شده یه جا. رفتیم یه گوشه و اون لعنی رو درآوردم و زدمش زمین دیدم خبری نیست. خواستم بپوشم گفتم یه بار دیگه هم بزنمش که یه دفعه اون چیزی رو که نباید دیدم. جنازه سوسکه افتاد بیرون. ای خدااااااا . آخه چرا من؟! از حال بد و چندشم دیگه گریم گرفته بود. مجبور بودم اون کفش و دوباره بپوشم. زمستون هی می گفت عیبی نداره. فکر کن سنگ بوده. بپوش زشته. بهش فکر نکن. اما آخه مگه می شد. عین اینایی که عزراییل از بغلشون رد می شه هر یه دقیقه یه بار می لرزیدم. حسابی رفته بودم رو ویبره. خدا قسمتتون نکنه. 

و اما فردا. . . فردا جمعه ۱۶/۶/ ۸۶ سالگرد ازدواجمونه. یک سال گذشت. چقدر زود و چقدر خوب. توی این یک سال کلی تجربه بدست آوردیم و کلی از هم چیز یاد گرفتیم. من از اون یاد گرفتم که خوددار باشم. اون از من یاد گرفت که صبور باشه. من به اون یاد دادم که به حریم خصوصی همدیگه احترام بذاریم. اون به من یاد داد که حتی اگه از چیزی کم دارم اون و با بقیه تقسیم کنم. یاد گرفتم که چطور می تونم اطرافیانم و شاد کنم. هر روزش یه تجربه بود. اختلاف نظرای کوچیک داشتیم اما خودمون حلش کردیم. با صحبت با گذشت. ما طعم شیرین زندگی رو به هدیه دادیم. چقدر سال خوبی بود.خدایا متشکرم.