:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 24 مرداد 1386 ::::
خاطرات من و اتوبوس (1)

( این پست و باحالت عصبانی بخونید و هی تو دلتون داد بزنید) چند روز پیش سوار اتوبوس شدم و پشت سرمم چند نفر سوار شدن و در بسته شد. یه خانم جا موند بیرون و رو به نفر آخری که سوار شده بود با دعوا گفت: در و باز کن. این یکی خانمه فقط نیگاش کرد. اون یکی دوباره با دعوا گفت می گم در و بازکن، در و باز کن. این یکی خانمه که اعصابش تعطیل تر از اون یکی بود، گفت: به من چه. به اون بگو.(راننده رو نشون داد) اون پایینیه کاری به این حرفا نداشت و همینطور عصبانی تر تو چشم این بالاییه نگاه می کرد و در حالیکه در و می کوبید می گفت می گم در و باز کن. این در و باز کن. این بالاییه دیگه قاطی کرد و داد زد بابا من چیکار کنم. به اون بگو. به اون. شنوایی راننده بالاخره کار کرد و در و باز کرد ولی ما کلی خندیدیم.