X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 17 مرداد 1386 ::::
بچه ای به نام سارا

عجب روزی بود دیروز. خیرات و برکات از همه جا می بارید. بذارید از اولش بگم. متاسفانه دوباره شلوارم پاره شد. معمولا هر سه چهار ماه یکبار این اتفاق می افته. مامانم می گفت:

آخه بچه مگه پاهات دندون داره که اینقدر شلوارات و پاره می کنی؟

فرصت نکردم برم شلوار بخرم. دیروز مجبور شدم یه شلوار پارچه ای بپوشم. منم چون همیشه لی می پوشم اصلا به اینا عادت ندارم. وقتی هم می پوشم و تو خیابون میام حس خیلی بدی دارم و دریغ از ذره ای اعتماد به نفس. خلاصه شلوار رو پوشیدم و با لب و لوچه آویزون اومدیم بریم سر کار. زمستون هم هی عمداً به شلوارم نگاه می کرد و زیر زیری می خندید. بهش می گم خوبه تو رو بذارن به آدم اعتماد به نفس بدی. آخه یه بارم تو محرم شب بود گفتیم بریم بیرون. منم شلوارم و تازه شسته بودم اتوشم نکرده بودم. البته بیچاره خیلی هم چروک نبود. اون شبم هی دوباره به شلوار من نگاه می کرد و الکی می خندید و هی می گفت ثواب داشت این و یه اتو می کردی. چجوری روت شد با این بیایی بیرون؟ . . . خلاصه هی از این حرفا زد و منم حساس...  بگذریم. داشتم می گفتم. دیگه این شلوار پارچه ای یرو پوشیدم. حالا این شلواره هم پاچه هاش یه جوریه که من و بیشتر حرص میده. من عادت دارم پاچه شلوارم روی کفشم بیفته اما این نه اونقدر کوتاهه که گشت ارشاد بیاد و نصیحتم کنه. نه اونقدر بلنده که الگویی برای زنان جامعه باشم. خلاصه هر طوری بود دیروزو گذروندیم و برگشتیم خونه. گفتیم اینطوری نمی شه باید بریم یه شلوار لی بخریم. به عاطفه هم گفتیم و  سه تایی رفتیم به سمت چهارراه معروف نزدیک خانه مان. خلاصه دیگه هی رفتیم و هی رفتیم. هی گشتیم و هی گشتیم. هی به پول تو کیفمون و شلوارای مغازه ها نگاه کردیم و بالاخره از یه جا خریدیم. بعد دیگه نوبت خرید عاطفه بود. واسه اونم یه خورده گشتیم و بعدم الکی هی مغازه هارو نگاه کردیم. بعدم شیرینی خرید شلوارم رو از زمستون گرفتیم و خسته و مونده برگشتیم خونه. عاطفه رفت خونه خودشون. مااِ بیچاره باید سه طبقه پله رو بالا می اومدیم و اومدیم. همینکه در خونه رو باز کردیم صدای زنگ تلفن بلند شد. زمستون گوشی رو برداشت و بعد از چاق سلامتی گفت خواهش می کنم بفرمایید. دیگه قیافه من شد اینجوری. دلم می خواست کتکشون بزنم که اینقد بی موقع دارن میان خونمون. الحمدلله میوه هم هیچی نداشتیم. زمستون بدو رفت میوه خرید. منم خونه مونه رو جمع کردم. این بیچاره ها سومین بار بود که می خواستن بیان خونمون. دو دفعه قبلی هی زنگ می زدن هی ما نبودیم. خلاصه همه چیز آماده شد و اونا هم اومدن. منم از خستگی و خواب چشمام شده بود کاسه خون. اینا می شدن عمو زاده های پدر زمستون. خلاصه نشستیم و الکی از این تعارفای مسخره کردیم و بعدم دیگه سر حرف باز شد و شروع کردیم به صحبت. اونا چهار ساله که عروسی کردن. یه دختر 3 ساله هم دارن. اولش که اومدن شربت آوردم. بچشون هم دستش درد نکنه یه قلپ خورد و بقیش و داد به مبل. اینا هم که حسابی مواظب شخصیت بلوری بچه بودن گفتن: سارا !!! و بعد به ادامه صحبتهایشان پرداختند. من و زمستون هم لبخند زدیم و مشتاقانه به عرائضشان (چه کلمه سختی بلد نیستم بنویسمش) گوش سپردیم. یه خورده که گذشت بچه شروع کرد هی گفت گشنمه. منم که از شانس گلم هیچ غذای آماده ای نداشتم و البته پنیر و تخم مرغ هم نداشتیم.خودم و زدم به نشنیدن. بعد دیدم بچه داره داد میزنه می گه من گشنمه. الکی بلند شدم که برم براش غذا بیارم اما کو غذا. برای خودمون هم همبرگر گرفته بودیم که بخوریم اما اصلا وقت نکردم که از تو کیفم درش بیارم. اونا با التماس دعا که نه نمی خواد بشین. موز زیاد خورده دیگه نباید غذا بخوره. بعدم شرح انواع دلدردهای بچه رو گفتنو منم از خدا خواسته نشستم سر جام. بعد دیگه بچه گفت من خوابم میاد. می خواستم بگم منم خوابم میاد. پدر و مادرش که همچنان در حال صحبت بودن. نمی دونم چرا یه دفعه خواب از سر بچه پرید و بلند شد پرده رو کشید و انداخت رو پشتی مبل. بعدم نشست روش. مامانشینا دوباره گفتن سارا!!! تو به ما قول دادی دختر خوبی باشی. من و زمستون به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. چقد همه آروم و مهربون بودیم. چه فضای قشنگی. باید شمع روشن می کردیم. بچه دیگه کفری شد بلند شد رفت کفشاشو پوشید و با همون کفشا اومد تو خونه. این یکی دیگه واقعا اعصابم و خرد کرد. خدایی مامانش هم بلند شد بچه رو بغل کرد که کفشارو در بیاره اما بچه زد زیر گریه و نفسش رفت که حالا کی بیاد. زبون کوچیکش اون ته هی تکون می خورد و من می دیدم. خلاصه اینا هم آرومش کردن و دیگه بلند شدن که برن. بچه ناگهان به یاد دستشویی افتاد و البته با همون کفشا می خواست بره. من و زمستون دوباره به هم نگاه کردیم. خدا رو شکر کفشاشو درآورد و بعد از تشریف فرمایی دیگه رفتن. اما از خودشون یه کادو به جا گذاشتن. کادوی عروسیمون بعد از یازده ماه. ما هم خوشحال و خندون تصمیم گرفتیم پنجشنبه که می ریم عروسی ببریمش برای عروس و داماد.