X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 14 مرداد 1386 ::::
خوش تیپ

چند وقت پیش جاتون خالی رفته بودیم عروسی پسر عموی زمستون. اونم چون خلبانه تالارش نمی دونم پایگاه چندم شکاری نیرو هوایی بود. ما هم نمی شناختیم. آهان راستی این و بگم. پدر و مادر پسره دامغانند. پدر و مادر دختره شمالند. عروسیشون و تهران گرفتند و برای زندگی به شیراز میرن خدایی سرتون گیج نرفت. خلاصه عروسیشون وسط هفته بود. ما هم از سر کار اومدیم و بدو رفتیم آرایشگاه. صبح (عاطفه)  خواهر شوهر کوچیکه لباسم و از اتوشویی گرفته بود. یه پیراهن صورتی صدفی با یه رویه بلند گیپور. خلاصه از آرایشگاه اومدیم و لباس پوشیدیم و آماده شدیم. قرار بود من و زمستون و عاطفه با هم بریم. زنگ زدیم به آژانس و یه ماشین اومد. منم که دیگه وقت نداشتم یه شال همرنگ لباسم اتو بزنم تنها شال صافم و که کرم و قهوه ای بود سرم کردم و راه افتادم. با خودم گفتم اولش که بریم شال مالینا رو در میاریم آخرش هم موقع اومدن با خودم شلوار برده بودم که لباسم و عوض کنم پس کسی مدادرنگی شدنم و نمیدید. بالاخره ما سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. از شانس ما راننده هم تالارو نمی شناخت. اما در عوض ما از تمام دیدنیهای تهران از جمله تونل رسالت برج میلاد برج آزادی و تمام برج های زیبای این شهر بهره مند شدیم. اگر پیاده می آمدیم زودتر می رسیدیم. راننده عزیز بالاخره در رسالت خودش سربلند گردید و ما رو به مقصد رسوند اما تالارو یه خورده رد کرد و مجبور شد دنده عقب بگیره و البته از در ورودی تا تالار هم فاصله ای بود که باید با ماشین می رفتیم. خلاصه دنده عقب رفتن همانا و یک تصادف جانانه هم همان. زد به یه موتوری که یه خانواده 4 – 5 نفری روش نشسته بودن. بچه ها افتادن اونور و زنه موند زیر موتورو مرده هم افتاد روش یعنی روی موتور. راننده و زمستون پیاده شدن. مردمم جمع شدن. راننده باید خانمه رو می رسوند بیمارستان. ما هم مجبوری با اون سر و شکل پیاده شدیم و رفتیم با فاصله از اونا ایستادیم. یه دفعه دیدیم صدای خنده دسته جمعی اومد و یه نفر هی داد میزنه کَدَّن نخبر؟ من و عاطفه هی اینور اونور و نگاه کردیم و بعد فهمیدیم با منه. حالا پشتمون و به اونا کردیم و بدتر از اونا ترکیدیم از خنده. آخه خدایی فکر کنید از زیر یه مانتو کوتاه یه دامن صورتی بلند معلومه. موهای قلمبه یه شال قهوه ای بی ربط هم رو سرمه. من چمیدونستم اینجوری وسط راه پیاده میشیم. اونا رفتن ولی مگه ما می تونستیم جلو خندمون و بگیریم. زمستون هم هی حرص می خورد و می گفت: انقد نخندید زشته. عین این قدیمیا که زنا پشت مردا می رفتن اونطوری رفتیم تا با عاطفه راحت بخندیم.

حالا پنجشنبه دوباره عروسی دعوتیم. از حالا دارم همه چیم و مرتب می کنم که مثل اون روز نشم.