X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 7 مرداد 1386 ::::
برای همسر خوبم

این بار می خواهم فقط برای تو بنویسم. برای تو زمستان عزیزم. می دانم! می دانم که زمستان نام مناسبی برای تو که همه وجودت گرما و محبت است، نمی باشد. اما چه کنم که من تو را فقط برای خود می خواهم و حتی نمی خواهم کسی از نام زیبای تو باخبر شود. من محبت تو را با همه وجودم در دلم جا داده ام. هر صبح که با نوازش تو چشم می گشایم و هر شب که با بوسه تو به خواب می روم. من از آن روزی که شناختمت تمام غزلهایم را برای تو سرودم. اما اکنون هدیه کوچک من چگونه می تواند محبت های بزرگ تو را جبران کند. مهربان من این شعر را برای تو می نویسم. همان شعری که در صفحه اول دفتر خاطراتم نوشتم در اولین روز از پیوند آسمانیمان. فقط تو بخوان. فقط تو بدان که من اگر گاهی بهانه گیر می شوم دستهای گرم تو را می خواهم که با وجود تمام خستگی هایش، سرما و خستگی های مرا بزداید.

من تمام تو را می خواهم و تمام محبت تو و جز آن دیگر هیچ! ...

 

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

 

آه، بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

 

آه، بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رؤیاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریائیست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی

کاش یارای گفتنم باشد

 

بسکه لبریزم از تو، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

بسکه لبریزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست