X
تبلیغات
رایتل
:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 3 مرداد 1386 ::::
من خون می خوام

دیروز بعد از محل کارم با زمستون رفتم دکتر تا جواب آزمایشم و نشون بدم. یک عالمه دردای جورواجور پیدا کردم. نزدیک دو ساعت تو نوبت نشستم. ویزیت هر مریض ۲۰ دقیقه طول می کشید. به زمستون گفتم انگاری هرکی میره تو یه ساعت درددل می کنه دو ساعت هم  گریه زاری بعد میاد بیرون. بعد تازه هر کی هم دارو می گرفت دوباره باید برمی گشت داروهاش و نشون دکتر می داد. زمستون پرسید چرا خانمها تا قبل از ازدواج هیچ موردی ندارن اما تا عروسی می کنن مریضیهای جورواجور می گیرن؟ گفتم خب از خیرات و برکات خانه شوهر هست دیگه بعدش هم تا قبل از عروسی مسئولیتی ندارن. خوش و خرم می خورن و می خوابن و می گردن. اما بعد از عروسی تازه همه چی شروع میشه. خود من مگه چقدر وقت دارم که استراحت کنم. (من از ساعت ۷ صبح تا ۶ - ۷ شب بیرونم. وقتی هم که می رسم خونه تا یه غذایی درست کنم و یه خورده دور خودم بچرخم وقت خواب رسیده ) البته این مشکل تمام خانمهای شاغله. خلاصه بالاخره نوبت من رسید و رفتم تو. این و هم بگم صبش داشتم مطلبی رو از وبلاگ باور من می خوندم که توی اون چند تا آدم به هم کمک می کنن و در ازای مزدشون فقط می گن ما هم یه روز شرایط تو رو داشتیم اما یه نفر پیدا شد و به ما کمک کرد حالا تو فقط نذار آخر این حلقه عشق به تو ختم بشه. اتفاقا این مطلب و زمستون هم خوند و خیلی خوشش اومد. بعد از من یه مریضی بود که به شدت بدحال بود خلاصه من نوبتم و دادم به اون. بعداز اون دیگه بالاخره رفتم پیش دکتر. دکتر هم خودش مریض بود. عجب دنیاییه! وقتی جواب آزمایشم و دید معلوم شد علت همه اون دردای رنگارنگ  کم خونیه شدیدمه. بعد هم قرص مرص داد و طبق معمول ما باید برمی گشتیم و بهش نشون می دادیم که این کارو کردیم و خلاصه بعد از دو ساعت و نیم از اون مطب دراومدیم. پشت سر ما پدر همون بچه مریض که جام و دادم بهش دوید و  یه بسته قرصم و که پیش دکتر جامونده بود بهم داد و گفت این و جا گذاشتید. اینجا بود که من یاد همون داستان افتادم.

دنیای کوچیکی داریم اما قشنگه. من فکر می کنم دنیای ما از بهشت هم قشنگتره. اونجا همه چی خوبه. چشمات جز خوبی هیچی و نمی بینه اما اینجا وقتی بین هزاران بدی چشمت یه خوبی میبینه دلت لبریز میشه .

امروز از صبح که اومدیم سرکار زمستون راه به راه میاد تو سایت و برام چیزمیزای خوشمزه و مقوی میاره. تازه سفارش عسل اردبیل هم دادیم. شوهر آمنه اردبیلیه و امروز فرداست که بره شهرشون یعنی روستاشون و از اونجا عسلارو با کندو میاره. جاتون خالی.